دارد

هنوز سی سالم نشده. هنوز حتی سی سالم نشده.

دنیا ازم انتظار داره به عنوان کسی که آمار خونده بیشتر از بقیه با عدم قطعیت کنار بیام؟ هزاربار ذهنم طفره میره. هنوز توی بهتم. حتی هنوز توی یک فضای ذهنی‌ای هستم که نمی‌دونم اوضاع چقدر خرابه و برای برآوردش هم زمان بیشتری لازم دارم.

از سمت مادری یک بیماری‌ای دارم که بین خودشون شایعه و از سمت پدری هم یک تهدید ژنتیکی :)) دارم. روی هم رفته کل داروهایی که این ده سال برای کنترل بیماری‌ام مصرف کردم رو نباید مصرف می‌کردم که ریسک بیماری پدری رو بالا نبرم. تا ابدیت بالا بردنش :))) تک‌تک فاکتورهایی که ریسک رو بالا می‌برن توی خانواده شایعن. همین معمولی‌ها که همه دارن. شاید برای همینه هربار ژنتیک می‌خونم مغزم جیغ می‌کشه و نمی‌فهمه؟ :))

باید زندگی‌ام رو سالم کنم. همونایی که توی اینستا می‌بینم. یوگاشون رو ترک نمی‌کنن، خوش‌هیکلن، رژیم فوق‌العاده سالم دارن، مثبت و مهربونن و به اخبار نمی‌پردازن و صبح به صبح به گلدون‌هاشون آب میدن. حاشا که سال اول مهاجرت کسی اینطور بگذره! :))

به دکترم توضیح دادم ایران با عراق فرق داره و من از بغداد نیومدم از تهران اومدم. یه درخت خیلی بزرگ از خانواده کشیدیم که از سمت پدری و مادری هرکی چه امراض تاثیرگذاری داره و براش بیمار جالبی بودم. خیلی راحت بهش گفتم I take four meds for my anxiety disorder but I'm still experincing it as hell. بهم قول داد برام دکتر بهتری انتخاب می‌کنه که انگلیسی هم بلد باشه! ازم پرسید چرا هشت سال طول کشیده تا بیماری‌ام رو تشخیص بدن و درکم کرد وقتی بهش گفتم وقتی میگین نگران نباش بهتون اعتماد ندارم :)) نوبت آزمایش و ویزیتم رو جلو انداخت و شماره‌اش رو هم برام نوشت. نسبت به پزشک‌های ایران خیلی مهربون‌تر و پیگیرتر برخورد می‌کنن، اما باز هم پروسه تشخیص‌شون انقدر کنده که از دست میری :))

زندگی‌ام شبیه خدازده‌هاست. یعنی باور و اعتقادی داشتم می‌دونستم God hates me so bad ولی خب.

حتی اگر کسی از آینده بهم می‌گفت هستی زورت می‌رسه، صبر کنی و تلاش کنی زورت می‌رسه وضعیتت رو بهتر کنی حالم بهتر میشد.

اسمارت کیدز دانشکده ماییم. مایی که بک‌گراند اینو داریم اسمارت‌تر به نظر میرسیم. دکتره بهم گفت نمی‌دونم چطوری هم بیولوژی رو می‌خونی هم اینفورمتیک. اینکه زورم به درسها می‌رسه خوشحالم می‌کنه. اینطوری‌ام که شاید دیگه کم‌کم باید فکر کنم برای هدف‌هایی که دارم به اندازه‌ی کافی خوب هستم.

امیدوارم یه روز باعث بشم یک هستی رندوم توی این دنیا با بیماری‌های نادر ژنتیکی داروی درست مصرف کنه.

هرکاری می‌کنم زندگی با صرع رو دوست ندارم.

دارد

یک کشف مهم علیه خودم پیدا کردم :)) این روزها آدم سمی رابطه‌هایی که دارم خودمم.

وقتی اومدم به کیانا بگم دیگه حس می‌کنم رابطه‌ام با نیوشا داره تاکسیک میشه، زبون به دهن گرفتم، باغچه خاطرات رو بیل زدم و فهمیدم این الگوی لعنتی داره تکرار میشه. متاسفانه هنوز به تراپیستم دسترسی ندارم و فقط می‌تونم این کشف‌وشهود رو با علی به اشتراک بذارم :)) از کجا فهمیدم؟ وقتی توی بحث کوچیک با نیوشا خودش می‌دونست که حق باهاش نیست، باز هم من ازش معذرت‌خواهی کردم. درست این بود متوجه اشتباهش می‌کردم. درست این بود بهش می‌گفتم صمیمیت ناگهانی من رو به شدت اینسکیور می‌کنه اما برای آرامش زبون به دهن گرفتم. اسم چیزی که برای خودم و دیگری خریدم هرچیزی هست جز آرامش!

چندروز پیش که خونه بودم یه نفر چندبار زنگ خونه رو زد. از اونجایی که ذهن مریضم میگفت نکنه دزد باشه؟ به لورنزو پیام دادم are you expecting someone? the bell is rung twice. بهم گفت پستچی‌ه و بسته‌اش رو آورده، ازم خواهش کرد به جاش تحویل بگیرم و من چی جواب دادم؟ حتما، معذرت می‌خوام که بار اول جواب ندادم! کل روز با خودم می‌گفتم وات د هل هستی؟ کی انقدر تاکسیک شدی؟ میدونی چقدر خودت رو تحقیر می‌کنی با این معذرت‌خواهی‌ها؟ وقتی بهش واقفی چرا انجامش میدی؟

امروز با کلی سختی تونستم با مامان حرف بزنم، بهش گفتم دلم برات تنگ شده و گریه کردم. فکر نمی‌کردم یه روزی فکر نکنم این طرحواره مسخره و رنج‌آورم که ثمره رفتار مامانه رو دیگه از چشم اون نبینم و بابتش عصبانی نباشم. صرفا دنبال حل کردنشم. همیشه مجبور بودم عذرخواهی کنم، ساکت بمونم، رفتارهاش رو پیش‌بینی کنم تا امن بمونه محیطم. همیشه عادت داشتم مچاله بشم و بترسم. اینجا هم توی موقعیت ضعفم. احتمالا یک ریزه بزرگ شدم که دیگه دنبال مقصر نمی‌گردم یا اگر ببینم مقصر کیه ازش عصبانی نیستم. شاید هم دور شدم... ذهنم شده ۹۰ درصد عضله از وقتی مهاجرت کردم ولی تا بیام خودم رو با محیط جدید سینک کنم یک عمر طول می‌کشه.

توی اون میتینگ که برای کانورسیشن ثبت‌نام کرده بودم با آدمهای رندوم صحبت کردم. چینی، ژاپنی، سودانی و اوکراینی :)) وقتی می‌فهمیدن ایرانی هستم کلی ازم سوال می‌پرسیدن :)) و خیلی کمتر تمرین کردیم، خوشحال هم شدم که فلوئنسی‌ام از همه‌شون بهتر بود. برام جالب بود حرف‌زدنم کاملا اوکی بود وقتی استرس نداشتم. دیگه هرهفته شرکت می‌کنم :)) علیرغم اینکه درونگرام ولی ارتباط با آدمهای رندوم خوشحالم کرد.

دارم فیلوژنتیک می‌خونم و فهمیدم من تنها آدمی هستم که نمی‌دونستم خفاش پستانداره. تنها آدمی‌ام که دیر فهمید مارها یه زمانی پا داشتن و طی تکامل خزنده شدن :))

دلم رو زدم به دریا، با منیجر تدی حرف زدم و گفت هرموقع تونستم در حد بیسیک صحبت کنم می‌تونم بیام سر کار. فکر نمی‌کردم یه روزی کار جنرال انقدر خوشحالم کنه. آگست کمتر بی‌پولم و تا جولای روزهای طوفانی پول‌نداشتن در پیشه. اگر انقدر بی‌پول نبودم زندگی کمتر سخت می‌گذشت و می‌تونستم وقتم رو صرف کشفیات مهاجرت کنم.

چیزهایی برای همه‌ی عمر رو تازه اینجا دارم یاد می‌گیرم. هنوز نتونستم دستم رو بذارم روی زانوم و بلند شم اما همچنان خوشحالم مهاجرت کردم. اگر تلاشم رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر کنم می‌‌تونم برای زندگی یه مدادی بسازم که زندگی رو برام آزادتر بسازه. نه خوشحال‌تر، نه ساده‌تر، نه زیباتر، که آزادتر.

ندارد

ببین چقدر شکل مامان و بابا شدم. توی این سن و سال فهمیدم هرچقدر مسئله‌ای برام بحرانی‌تر و درهم‌شکننده‌تره من واکنش کمتری بهش نشون میدم و استراژی ِ انکار رو پیش می‌گیرم :)) برای همینه که این مدت سختم بود بنویسم احتمالا. حالا آهنگ گوش دادم، وبلاگ دوستام رو خوندمِ، درگیر احساسات پشت نوشته‌هاشون شدم که فرار کنم از خودم.

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم به استادهایی که می‌شناختم ایمیل دادم و درخواست دادم کلاس رو آنلاین هم برگزار کنن. حتی گنداخلاق‌ترین استاد هم راضی شد. حواسم به درس نبود زیاد ولی نمی‌خواستم هم که جا بمونم.

اون روز توی دانشگاه دوبار پنیک کردم درحالیکه شب قبلش چهاربار پنیک کرده بودم و بدنم خالی کرده بود... زاناکس روم جواب نمی‌داد. هر تکنیکی هم که از اینستا یاد گرفته بودم پیاده کردم ولی چاره‌ساز نبود. بی‌قراری و اون حست وحشت از بدنم بیرون نمی‌رفت. فاصله‌ی اینکه توی آسانسور دانشگاه به دوستم بگم من باید برم بیمارستان تا وقتی چشمام رو باز کردم و بیمارستان بودم کم بود. مدت اینکه هوشیار نبودم رو هم نمی‌دونم. احتمالا سه ساعتی بود ولی درکی از زمان نداشتم.

امشب هم که تهوع و استفراغ باعث شد چیزها توی سرم چرخ بخورن یاد اوایل آشنایی‌ام با سجاد افتادم. زمانی که سوسکی خودم رو عقب می‌کشیدم و همزمان تشر می‌زدم که عادی باش، اینا همه عادی‌ان. به عنوان کسی که اور سنستیوه همیشه اینو به خودم میگم و حالا که به اینجا رسیدم هرچقدر فکر می‌کنم و یادم میاد به خودم میگم بزرگ‌ترین ردفلگ‌ها رو دیدی، چی باعث شد ادامه بدی؟

اگر از این قضیه عبور نمی‌کنم خشم و نفریته که از خودم دارم. اینکه از اون عصبانی باشم یا سعی کنم حرفها و کاراش رو تلافی کنم فرافکنی‌ه. تا نفهمم چرا اینطوری‌ام دست از سر خودم برنمی‌دارم. بعد از جریان امین که یک جون از جون‌هام کم شد تا ازش عبور کنم، سجاد آدمی بود که تلاش کردم اون ذهنیت رو پاک کنم، که دوست صمیمی و حامی پیدا کنم. گاهی انقدر برات مهمه که خاطره‌ات رو پاک کنی و به خودت ثابت کنی هنوز هم دوست مطمئن پیدا میشه که شرمنده‌ میشی اگر عقب بکشی. اما من هنوز هم نمی‌تونم چیزی رو به عنوان جواب بپذیرم. همه‌ی وجودم از این خفت و حقارتی که بهش تن دادم درد می‌گیره و مچاله میشه. حالم بهم می‌خوره هربار به خودم میام و می‌بینم انگشت توی سوراخ یک آدم خودشیفته کردم. چرا انقدر تلاش می‌کنم آدم‌های شت رو دوست داشته باشم؟

تا اینجای کار فهمیدم عزیز اشتباه می‌کرد که می‌گفت محبت آدم باید مثل بارون باشه، رحمت خدا به سر همه می‌باره. عین همین واژه‌ها. نه از سر خشم و ناامیدی. انقدر انرژی‌ات محدود میشه که گاهی برای آدم‌هایی که دوستشون داری هم کم میاری. باید با نیوشا صبورانه‌تر برخورد می‌کردم ولی توانش رو نداشتم.

استادمون امروز گفت ماژول دو درس کار گروهیه و انتخاب اعضای گروه هم با خودمونه. از کار گروهی متنفرم و از اینکه بگم فلانی باهام هم‌تیمی میشی هم معذب میشم. سعی کردم دیل کنم باهاش. اما مموتی همکلاسی‌مون یه درامای بزرگ درست کرد. طور خفنی کد می‌زنه و طور اگزجره‌ای به آدمها کمک می‌کنه. باج میده. آخرین باری که باهام شوخی کرد انقدر نامناسب بود که بهش گفتم I prefer your silence man. میدونی مسئله چیه؟ اینکه می‌بینم علیرغم همه‌چیز من خیلی بهتر امراض روحی‌روانی‌ام :)) رو کنترل می‌کنم اما هنوز هم برای این زندگی کوفتی کافی نیست!

ف. بهم گفت توی داستان تعدیل نیرو کل گروه‌شون قراره اخراج بشن. بهم گفت نگران نباش تا مرداد پول دارم و من اینطوری بودم خواهری اوضاع خیلی وحشتناکه که پس‌اندازت دو ماه زندگیته ))): آخرین‌ روزهایی که داشتم می‌رفتم یه شونه تخم‌مرغ صدهزارتومن بود و مرغ کیلویی صدهزارتومن و وقتی اتفاقی چشمم بهش خورد انقدر شوکه شدم که رفتم توی دیجی‌کالا چک کنم ببینم واقعیه یا نه. اگر عمو بهم کمک مالی نکنه حتی پول ندارم برگردم و این ایده که نمی‌تونم ف. رو ساپورت کنم تا کار جدید پیدا کنه خیلی خجالت‌زده‌‌ام می‌کنه. اینکه هربار میام به مشکلاتم فکر کنم می‌بینم نسبت به کسایی که ایرانن هیچی نیستم اذیتم می‌کنه.

دو روز پیش که بچه‌ی بدبخت داشت گریه می‌کرد و بهش گفتم کاش خفه شی به این فکر افتادم که شاید من آنرمالم. خیلی وقته نمی‌تونم آهنگ گوش بدم چون صدا عصبی‌ام می‌کنه. ایرباد نمی‌ذارم چون مغزم درد می‌گیره. چندنفر باهم حرف بزنن ازشون متنفر میشم و وقتی کنار هم می‌ذارم می‌بینم احتمالا اونی که عادی نیست منم. چندروزه خونریزی دارم و علتش رو نمی‌دونم و همکلاسی ایتالیایی‌ام بهم گفت هستی اگر داروهات رو مصرف می‌کنی و وضعیتت اینطوریه باید دکترت رو عوض کنی. زندگی کردن جایی که از زبانش فقط هلو اوکی بای بلدی عذابه. اینکه نمی‌‌دونم چطوری وضعم رو بهتر کنم عذابه...