به قول نون. یه وقتایی باید بپذیری که هیچ‌کاری نباید بکنی!

با BMI 22.9 ، چهار روز در هفته ورزش قدرتی، رژیم پرفیبر و کم‌چربی، دچار بیماری‌ای شدم که مربوط به آدمهای چاق مفرط، الکلی و کم‌تحرکه که رژیم غذایی پر چربی و کم‌فیبر دارن :)) می‌تونم همین مسئله رو چماق کنم و بکوبم تو سر قانون جذب و این شعارشون که زندگی هرچه راه بخواهی همان را به تو می‌دهد! :))) ناراضی‌ام از اینکه سبک زندگی‌ام رو تغییر دادم؟ خیر. دیگه چاق نیستم، هرلباسی دلم بخواد می‌پوشم و از بدنم خجالت نمی‌کشم. تغذیه‌ و ورزش باعث شدن خیلی چیزها تغییر کنه و من همچنان شکرگزارشون هستم. این چیزهایی که الان دارم رو قبلا هیچ‌وقت نداشتم! الان چیزی رو دارم که قبلا برام حسرت بود. این بیماری الان نمی‌تونه خرابش کنه. این یک فکته که دارم مغلوب ژن‌های معیوبم میشم :)) معتقدم روزی که از خونه برم، روانم سالم‌تر و بدنم سالم‌تر خواهد بود.

روند تشخیص و درمان این بیماری زمان‌بره. خیلی هم زشته. کل شب عصبانی و غمگین بودم. تازه تصمیم گرفته بودم برم ماک بدم ولی دیگه اینطوری شرایطش رو ندارم... اون دختره مریم بهم تشر زد، از دستش ناراحت شدم ولی راست می‌گفت. بهم گفت اگر میخوای به دهن آدم‌هایی نگاه کنی که بهت میگن نمی‌تونی هیچکاری بکنی، ناامید بشی و هیچ‌کاری نکنی تو اصلا آدم این راه نیستی. بشین خونه. الان به خودم میگم هستی تو آکواردترین شرایط و رزومه و معدل رو نداری. حتما راهی هست. به خودت بیا، همین غری هم که میزنی نزن، بیشتر کار کن :)))

فردا میرم تهران برای اون همایشه :) دعوت‌نامه دارم *ـ* بیمارستانی که نوبت دکتر دارم هم نزدیکشه. ابتدا عزتمندم و بعد تحقیر خواهم شد.

من همه‌ی زندگی با بیماری نورولوژیک زندگی کردم و حالا می‌فهمم بیماری‌ها هم طبقاتی‌ان و مشکلات نورولوژیکی من طبقه‌ی اشراف بودن. الان مشکلی دارم که ظبقه‌ی محروم دردهاست. از امسال باورش برام سخت‌تر شده که همه عاشق‌شدن زندگی‌شون رو عوض می‌کنه، من بیماری. بالای سر هر تصمیمم وایساده.

توی مطب یه خانومی رو دیدم. تازه عروس. جیلینگ‌جیلینگ النگو. گرد زندگی متاهلی نشسته بود روی چهره‌اش. من؟ موهام رو آلمانی بافته بودم و پایینش رو کش خرسی بسته بودم. کفش عروسکی هم پوشیده بودم و تنها اقدام بزرگسالانه‌ام تینت بود. خانومه گفت بیست‌وپنج ساله‌ام و من پشمام ریخت. من خجسته و گردن‌نگیر، اون آدم همسن منه!! چرا این شکلیه :))

تولد نون. نزدیکه. از دوست‌هاییه که بی‌نهایت دوستش دارم. از اون آدم‌هاییه که از رفتار و منشش هم لذت می‌بری! با من خیلی مهربونه. از اون خانواده‌های واقعا اشرافی تهران هستن، حتی یکبار هم معذب نشدم. هیچ حرفی نمیزنه. امیدوارم آدم‌های سالم بیان دورش، همسر خوبی انتخاب کنه، بچه‌های نازی داشته باشه و کارش خوب پیش بره. انقدر خوبه که لیاقت همه‌چیز داشتن رو داره...