امروز صبح به خودم گفتم هستی از خودت الهام بگیر. از زنی در خاورمیانه بودن!

شاید روزی داستان زندگیم چیزی غیر از جنگیدن بود. اما مگه ما جز جنگیدن و غالبا نرسیدن، چیز دیگه‌ای دیدیم؟

به خودم اومدم و دیدم چقدر خسته‌ام از اینکه تنها دستاوردم survive بوده. این آدم رو راضی نمی‌کنه، چون گذشته می‌گذره و تو فقط دست‌های خالی‌ات رو می‌بینی...

توی کاغذی که برداشتم تا عصبانیتم رو بنویسم نوشتم: شما وسع‌تون به تصور آرزوها و آینده‌ی من هم نمی‌رسه...

هزار تکه شدم. تقریبا هرتلاشی که کردم توی این یک سال باطل شد :) احساس می‌کنم هیچی ندارم. اما همه‌ی هزارتکه‌ام رو جمع کردم که دست این آدمهای زشت و ظالم نیفته.

به خودم گفتم باجان چی بهت گفته بود؟ مثل یه توپی باش که هرچی محکم‌تر زمین می‌خوره بالاتر میره.

باید هربار بفهمم اوضاع اینجا چقدر خرابه که با کاهلی و افسردگی فرصت‌ها رو از دست ندم. به قول الف. تو هنوز ذهن باکره‌ای داری که از رفتارها و وقایع شوکه میشی :))

الان صفر ِ صفرم و هنوز تکرارکردنش باعث میشه گریه‌ام بگیره. ولی به خودم گفتم هستی تو یک زن خاورمیانه‌ای هستی که جنگیدن یک مهر ابدی توی شناسنامه‌اشه. اگر روزی تونستی آدمی رو از جنگ نجات بدی و در صلح بهش چیزی هدیه بدی، برنده‌ای. چه خودت چه زن دیگه‌. اما حالا وقتش نیست مثل یک کودک پنج‌ساله پاتو بکوبی روی زمین.

دختر درونم که می‌جنگه ازم ملتمسانه می‌خواد نبازم و کاری کنم، راهی پیدا کنم. می‌کنم.

باید عصبانی میشدم، بهم برمی‌خورد تا یکبار دیگه به خودم یادآوری کنم هیچ‌کس حق نداره باهام چنین برخوردی داشته باشه و ردفلگ‌ها رو جدی بگیرم. اما هستی جون زندگی همینه و خوب و بد آدم‌‌ها درهمه. یکم که آروم شدی، از خودت بپرس کدوم‌ها قابل تحملن و کدوما رفتنی بودن.

اگر اخلاق حرف‌نزدنم رو ترک کنم خوب میشه.