دارد
برای سلیم نجفی نوشته بودم کاش میشد دوباره بنویسید «همهچیز عادیه» و تازگی بهم جواب داد کاش میشد! فکر میکردم مردهای جوگندمی با اون تن صدا هر فکتی که بگن همیشگیه و خیلی ناراحتکنندهست وقتی دوران سخت گذشته رو با «همهچیز» عادیه گذروندی، الان برمیگردی و میبینی دیگه نمیتونی، دیگه نمیشه. وقتی همهچیز عادی نیست چطور باید ادامه داد؟ چطور باید اوضاع رو درست کرد؟
توی شهر قدم زدم و به این نتیجه رسیدم فقط دلم میخواد برم. بدون اینکه فرصتی از دست بدم بعد از فارغالتحصیلی پذیرش بگیرم و برم. دیگه به این شهر و آدمهاش برنگردم. اینجا جای من نبود. دلم نمیخواد به آسیبهاش و حتی درسهایی که بهم داد برگردم. آرشیو استوریهام رو نگاه میکردم و رسیدم به یه استوری که عکس خوابگاه رو گذاشته بودم و نوشته بودم so called home. چقدر دیگه باید جایی که زندگی میکنم رو تحمل کنم و هیچوقت خونهای نداشته باشم؟ همهی زندگیام به خودم قول دادم یه روزی میرم و خونهی خودم رو میسازم. الان که دور ِ دورم باز هم خونهای ندارم.
دارم سریال میبینم و با بخشهای زنانه تصمیمهای زندگیام دوباره مواجه شدم. اطرافم آدمها یا توی رابطهان یا دیت میرن. یا ازدواج کردن. دیشب فهمیدم مامانم سن من بوده من رو هم به دنیا آورده. من آمادهام مادر فرزندی مثل خودم بشم؟ هوف نه. دیتینگ اپ برام جواب نبود. همهاش اینطوری بودم چقدر سطحینگر و بیذوقی که میتونی با آدمی که نمیشناسی لاس بزنی؟ در حالت کلی قضاوتی ندارم اما وقتی پای زندگی خودم میاد وسط فقط احساس بدبختی میکنم. پسرهای دانشگاه رو میبینم، پسرهای کتابخونه رو میبینم یا اون هدایای الهی باشگاه، ولی هیچکدومشون شبیه آدمهای تایپ من نیستن. حتی میشه برگشت به این سوال که اصلا الان دلم رابطهای میخواد؟ نه. اما یک تایملاین گذاشتن جلوت و همیشه یه نگاهی بهش میندازی و میترسی. همهی این ترسها رو هم پیش خودت نگه میداری و ازشون حرف نمیزنی چون همیشه به خودت گفتی هیچوقت از این مدل دخترا نمیشم :))
طوری درس نمیخونم انگار که قراره روزی توی یک موسسه تحقیقاتی سرطان کار کنم مثلا. طوری درس نمیخونم که روزی توی یک پژوهشی دست داشته باشم و توی چیزی که دوست دارم قدم بردارم. فقط میخونم که پاس کنم. فیلوژنتیک ۲۲ گرفتم و این اولین نمرهی پایینم بود این مدت. یکمی من رو به خودم آورد که دارم گند میزنم به زندگیام. باید برای افسردگیام کاری کنم وگرنه خیلی چیزها رو از دست میدم.
با کمک تراپیستم به «فرسودگی روانی» در روابط رسیدم. به «دقت کردی با آدما حالت خوب نیست؟» رسیدم. اینکه رگهای مغزم پاره میشه تا جواب آدمها رو بدم. اینکه روانم یک چاقو برای مراقبت از خودش دستش گرفته و دائم هشدار ِ نذار نزدیکت بشن میده. از اینکه همهچیز رو باید زیر ذرهبین بازی روانی ببرم و از آدمها عصبانی باشم. از اینکه سن نوح رو دارم و تازه کمکم میفهمم چه مشکلات بزرگی توی مرزگذاریهام دارم و حالا که میخوام براشون کاری کنم میبینم هیچکس توی جای درستش نیست اذیتم میکنه. بین آدمها باید تلاش کنم انسان شادی باشم. تا ضدحال نباشم، تا درک کنم بقیه هم مشکلات خودشون رو دارن. اما من واقعا انسان شادی نیستم و زجر میکشم همینقدر که باید به همهچی تظاهر کنم.
دوباره چاق شدم و فکر میکردم چاقی وضعیتیه که دیگه هرگز بهش برنمیگردم. ولی نگاه کن چیا برگشتن :)) سعی میکنم با کالریشماری توی یک محدودهای نگهش دارم ولی خب نمیشه.
تکلیفی که تراپیست میده مثل کارهای درست زندگیه که انرژی انجامش رو نداری.