از وقتی یادم میاد تو هر فولدری که آهنگ داشتم،آهنگای گوگوش هم توش بودن. اون موقع که عقلم به این داستان اسطوره و فلان نمی رسید،فقط همیشه دوست داشتم صدام مثل اون باشه و همینقدر قشنگ آواز بخونم. وقتی چشمامو می بندم که خیال کنم دارم زیبا آواز می خونم،فیگر گوگوش برام تداعی میشه. البته نمی دونم چه قدر موفق ـه،چه قدر خوشحال ـه،بعد حرفه ای زندگیش همیشه رویای من بوده. دوران تینیجری که خیلی بیشتر به خدا و دین و روز قیامت و جهنم فکر میکردم،گاها قول می دادم که دیگه خیلی باخدا باشم و همه چی پاک و مطهر باشه،به خودم میگفتم دیگه از فردا با حجاب میشم ((: اما بازهم نمی تونستم آهنگ هامو پاک کنم و این میشد که هربار برمیگشتم به این قضیه که نه،همینی که هستم خوبه. الان دیگه تینیجر نیستم و یه دختر جوان ـم،قصد ندارم تو حدود پوششم تغییری ایجاد کنم و فکر نمی کنم سبک زندگی و خواسته هام اشتباهی باشن،برای همین ترک شون نمی کنم. پیش می برم و باهاشون احساس خشنودی میکنم. با همه ی رویاهایی که کاشکی ممنوع نبودن.
شاید اگر هیچ محدودیتی برای رویا پردازی نبود و قرار بود خودم رو از ابتدا خلق کنم و به زندگیم جهت بدم،فارغ از هر نوع جبری،اتریش به دنیا میومدم،تو مرکر وین یه خونه ی اروپایی کوچیک داشتم،با استیل ظریف اروپایی تر،هم نوازنده بودم هم بالرین. خیلی متاسفم که به دانشمند شدن خیانت کردم اما اگر به رویاست، این ها خیلی محبوب ترن. اما خب تو واقعیت هیچ کدوم این ها نیستم،حتی نزدیک شون هم نیستم. من آدم ابله و مغروری شدم که تو هیچ فیلدی نتونستم "خوب" باشم، حتی چیزایی که بابتش دیگران رو سرزنش میکردم. هیچ وقت نمی تونستم اونا رو هم داشته باشم حتما. هر کس رو می بینم تو سن و سال خودم میدونه کجا ایستاده و قراره چیکار کنه،حتی اگر من نپسندم،اما من چی؟ملاک های عالی و مسیر و ایده تهی.
همیشه بین دو مود تصمیم به تلاش بیشتر و شکست سخت گیر کردم انگار. برام مهمه چرا واقعا احساس نکردم دارم تلاش مفیدی میکنم؟مفید! معتقد نیستم اگر تلاشم مفید هم بود این جایگاه رو داشتم. حس میکنم اگر با خودم صادق باشم و بهتر ببینم و تعارف نکنم،تصمیم می گیرم اما عملی ش نمی کنم و نهایتا خودم رو به دستاورد اندک قانع میکنم و مجبور میشم به دوست داشتنش. مثل رشته م،مثل دانشگاهم. خیلی چیزای دیگه اصلا. تهران موندن پوکر فیس ترین قسمت ماجرا بود فقط.
ورک شاپ آر رو ثبت نام کردم،نه توی کلاس هاش شرکت میکنم نه تمرین ها رو تحویل میدم. کتاب آموزش ترکی خریدم،نه گوش میدم نه خودم می خونم که یاد بگیرم.سه تارم کم کم داره گرد می گیره و هرباری ناخون هام رو یواش میزنم به تارش و صداش حالم رو قشنگ می کنه.همه ی چیزهایی که باعث حال خوبم میشدن،باعث میشدن تو مسیر دلخواهم قرار بگیرم رو فدای درس های دانشگاه کردم. اما همیشه عقبم. همیشه فقط دارم دوان دوان جبران می کنم و باز هم نهایتا معمولی ـم نه حتی خوب. معدلم خیلی پیشرفت داشت اما نشد اونی که میخوام،حتی این آینده ای نبود که ترسیم می کردم،نمی دونم تو چه وضعیتی م چیکار کردم و چیکار باید بکنم،ناراحتم که به هیچی نرسیدم. مایوس کننده ست،همه چی رو فدای درس کردم اما توی همونم نتیجه ای ندیدم. دارم فکر میکنم خوش به حال کسایی که تو دبیرستان هدف شون ازدواج کردن بود و براش تلاش کردن. خوش به حال کسایی که به جای کنکور دادن رفتن سراغ کسب و کار. خوش به حال هر کس که رفت پی علاقه ش و بهش رسید.من نه فهمیدم کدوم علاقه م واقعی ـه و نه در راستای تلاشی که کردم دستاوردی داشتم.
ناامیدم از خودم.
به خودم قول میدم دیگه خیلی کمتر دهان به ملامت کسی باز کنم. همینطور که کمتر در برابر رفتار و عقاید دیگران جبهه می گیرم و تو کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نمی کنم،کمتر جهان بینی کسی رو خُرد بینی خطاب کنم.اوفف،چرا این اینجوری حرف میزنم امشب.بیام پایین از منبر خودم :/
من نمی تونم با عینک کنار بیام. امروز که دیدم واقعا نمی تونم متن کتاب رو واضح ببینم دلم گرفت که یک سال پیش این کتاب رو بی مشکل می خوندم. اما باقی متن هایی که جدیدن،باقی اشیا رو کمتر مشکل دارم و به خودم میگم شاید دید واقعی و سالم همینه. خب بعضی چیزا رو آدم زیر ذره بین نگاه می کنه دلیل نمیشه چشمش ضعیف باشه که. همیشه به عینک مشکوکم که یه فریبکاره. اگر عینک بزنم احتمالا باید دائم بزنم و دل چشمم می گیره از این.چطور بعضی ها عینک صفر میزنن تزئینی رو نمی دونم اما امیدوارم مجبور نشم یه عینک ته استکانی بزنم و مجبور بشم قبول کنم دنیا شفافه،چشم منه که تار می بینه.
کنار ورودی جدیدها درسی رو گذروندن سخته. استاد تبریک میگه به نودانشجوها و اول راه احساس میکنی چه قدر تک افتادی. میخوان گربه رو دم حجله بکشن و حواس شون نیست بعضی ها قبلا کشته شدن ((: ورودی جدیدها حال و هوای خودشون رو دارن که شبیه سال بالایی ها نیست. اوفف،من دیگه یه سال بالایی ـم (((: لذا سعی میکنم دیگه درسی رو نیفتم. لعنت به من که 20واحد برداشتم. انقدر ناتوانم تو مدیریت زمان و کارام.
میم.ه دختری رو پیدا کرده که روش کراش زده و حالا بالاخره خوشحاله و اعتماد به نفسش برگشته،خوشحالم براش،غمگین بود. ف. کسی رو داره که هر چه قدر از خودش دورش میکنه باز برمیگرده و بهش محتاج ـه انگاری. مهربان ویالون یاد می گیره و از اونجا که فن حمید هیراده آرزو داره نوازنده ی اون بشه و بقیه هم گرم درسن. انگار تو زندگی هر دختر و پسری این اختلاط و نیاز وجود داره جز من.که هر بار یک نفر نیست بعد یه مدت خوشحال میشم که آسوده تر شدم. الان دورم خیلی خلوت ـه و امنیت بیشتری دارم که کسی اذیتم نکنه و غمگین نشم اما انگاری احساساتم خیلی با بقیه متفاوته،خشک و زشته. وای خدا حتی عاجزم از اینکه شبیه کسی بشم.
جمع کردم رفتم و این پست تمام.