بریو
قفسه کتابم داره یواش یواش،مثل سال های دبیرستان پر میشه از کتاب های قطور و جور واجور که قطر و رنگ هرکدوم به آدم هشدار میدادن همه رو باید خوب ِ خوب بخونی ها! اما یه فرق کوچیک داره،برعکس باقی همکلاسی هام یک عالم ذوق دارم برای هر درسم،هرکتابش.تازه اسم هاشم کم کم داره خفن میشه اونقدری که یه بادی به غبغب بندازم بگم هاه! بانا باک(منو نگاه کن)! جبرخطی،مبانی احتمال،آمار ریاضی و چندتای دیگه که اسمش باعث میشه ذوق کنم بگم واااای این منم دارم این قشنگا رو میخونم؟ حتما وقتی فارغ التحصیل شدم میگم آخه اینا ذوق داشتن. اما نه. دیگه خودم رو بابت این چیزا ملامت نمیکنم. حس خوب و خاطره ی خوب لای ورق هاش میذارم بمونه تا مثل کتاب های کنکورم باعث نشن قلبم درد بگیره. مشتاقم بدونم اینها رو برای المپیاد و کنکور هم میتونم استفاده کنم یا باز باید شیفت شم رو کتابای کنکوری. آه برید کنار هستی دیگه میخواد باسواد شه ((((:
رسیده بود بلاهایی ولی بخیر گذشتن. با الطاف خفیه ی الهی امتحانایی که برگ ریزان بودن کنسل میشدن،مهلت تحویل تمرین ها تمدید میشد و خدا میگفت بیا هستی جون،گفتی وقت داشته باشم جبران میکنم؟ اینم راهش. منم با یه تنکس گاد واقعا تلاش میکردم. گاها حتی برای اینکه خدا چپ چپ نگاهم نکنه بخشی ش رو انجام میدادم که شرمنده نشم((: احتمال تنها شانس زندگیم اینه هنوز باور دارم خدا هرکار منو می بینه و از دلم باخبره،اگه زشتی و بدی عامدانه توش باشه می بینه و خجالت میکشم.
این پرفسوره که شده استادمون لهجه اصفانی و انگلیسی چلاق رو کوبیده بهم و حرف میزنه. اگر با لهجه اصفهانی حرف میزد میشد مثل اون استاد گوگولی شریف که لهجه ش یزدیه و من تو دلم میگم چه خفن.اما مدل این پرفسور عزیز"فارسی کیلی کیلی کم" ـه و ادا درمیاره. مردی که ایران تا مقطع دکتری درس خونه محاله فارسی چیزی یادش نیاد. آدم همه ی این ها رو با فارسی یاد گرفته و حالا که داره قطر درس میده یعنی مجبور شده یکبار هم با عربی ترکیبش کنه و باز هم محاله فارسیش یادش بره،خصوصا اینکه مدت طولانیی نیست که رفته. مرد مومن یه جوری درس میده اساتید معارف پیشش لنگ میندازن. خلاصه که ایتس ساکسز. حتی این خفن هاشم ساکز.این استاد معمولی ایرانی های خودمون بهترن. تی ای هامون خیلی مهربون و به فکرن و وقت میذارن. دوستشون دارم. فکر کنم مدیر گروه مون خون اساتید رو تو شیشه کرده و اینها ((: اما با من خیلی خوبه و درس دادنش رو دوست دارم،لذا باقیش به من چه.
نتایج کنکور که اومد و دو نفر با آه و ناله و گریه اومدن پیشم زیاد ناز و نوازش شون نکردم. خشمگین بودم انگاری. من دو سال زندگیمو گذاشتم،از همه چیم زدم. روزایی بودن که من ِ بدخواب وقتی از کتابخونه می رسیدم روی مبل خوابم میبرد و باز شیش صبح بیدار میشدم برم کتابخونه،دست به گوشیم نزدم،هیچ فروم و کوفت و زهرماری نرفتم،حالا اگر من گریه زاری کردم که حقم نبود،گرچه حقم بود اما طفلکی بودم. اینا تنبل و تن پرور و پروعن. ذره ای تلاش نکردن،هرچی بهشون گفتم سال کنکور وقت این چرت و پرت کاری ها نیست،وقت برگردوندن دوست پسر سابق همکلاسی ت نیست به گوشش نرفت و حرفم رو به پشمش گرفت،حالا واقعا حقش نبود که بگم آره تو راست میگی.
من فقط بهشون میگم اتفاقایی که برامون میفتن رو نمی تونیم پیش بینی کنیم. نمی تونیم پیش بینی کنیم تا یک سال آینده چه اتفاق هایی قراره بیفتن و این یعنی برنامه ی خیلی دور و دراز داشتن مثل نگه داشتن اسباب بازی های دوران کودکی ـه. آدم باید تو هر مقطع حواس جمع باشه و تمام تلاشش رو بکنه. کی فکرش رو میکرد یک سال درگیر کرونا باشیم؟ کدوم کنکوریی فکر میکرد کنکور عقب بیفته،با ماسک و شیلد باید بره یا که جونشو بذاره و فرار کنه تا کرونا نگیره؟ کدوم از کسایی که کسب و کارهای نوپا داشتن پیش بینی چنین ضربه ی بزرگی رو میکردن؟ حالا که کاسه کوزه شون شکسته باید چیکار کنن؟ باید شرایط رو در نظر بگیرن و راهی پیدا کنن و تلاش شون رو بکنن. این کاریه که من کردم،چیزیه که من یاد گرفتم. یاد گرفتم با غمم صبور باشم،بذارمش تو دلم،روشنش کنم، راهی رو انتخاب کنم و بگم خب حالا آگاه تر از قبل تلاش کن! من حتی خودم فکر نمی کردم فیلدی که دوست دارم ادامه ش بدم آماره،نه مهندسی کامپیوتر ((: فکر نمی کردم انقدر با رشته و دانشگاهم حال کنم و هر روز بگم بوس به کله ت! یکسال پشت کنکور موندن حتما که آدم رو غمگین میکنه،حتما که روند فرسایشی داره و حاشیه هاش زیادن،اما اونقدر بد نیست و باید از یه جایی به بعد رها کنی و تلاشت رو بکنی. یکسال اینور اونور چیز ویژه ای رو از آدم نمی گیره اگر تهی مغز نباشه. پذیرشش الان سخته،اما به مرور باید بهش رسید.
من تو حالت افسردگی بودم،شاید هم باشم هنوز،نمیدونم. یه زمانی خوب بودن که هیچی،هر روز زندگی کردن برام سخت بود.حال بدی داشتم و بد براش تعریف گنگی بود حتی.نمیدونم چی و کی و کجا،اما یهو تو وجودم حس کردم یه نیرویی اومده کمک که از این حال بیام بیرون. حالا حتی اگر خوب نشده باشم، تو مسیر بهبودم.
من میگم تو زندگی آدم باید شجاع باشه. شجاع باشه تا حالش خوب باشه،تا آدم خوبی باشه،تا زندگیش رو نجات بده. من هربار با خودم و ذهنم صحبت میکنم که شجاع باش رفیق،حال بهتری دارم.