گاهی آدم باید با موبایل و اون نیم وحب کیبوردش پست بذاره که یادش بمونه آی دوست عزیز،گزافه گویی نکن. احتمالا هربار که اومدم بنویسم و نشده،روده درازی بوده،بود که بود البته اما خب مسئله ی من نبودن. استراتژی همیشگی من این بوده،ذهنم رو شلوغ کنم تا از چیزی که باید،فرار کنه،بره و کمک بیاره...

لیست IMDB م رو دیدم که 70تا فیلم توش بود. چون همه شون انگلیسی زبان بودن یه صدایی تو ذهنم گفت واو!ایتس میییی. از وقتی شروع کردم انیمیشن کمدی و فیلم خوب و فلان ببینم،اول به قصد ترک فیلم ترکیه ای و بعد برای حال خوب و زندگی جدید دیدن! دقایقی بری وسط داستان آدمای دیگه و دیگه مرکز زندگی خودت نباشی، بعد که فیلم تموم میشه انگار یه زندگی رو دیدی و فهمیدی و میتونی بهتر باشی،خوباش رو یاد بگیری و از بدیاش دور بمونی، نتیجه گیریی که هر بچه کوچولویی میکنه، یا که وقتی در جواب ابی که میگه «کی اشکاتو پاک میکنه،شبا که غصه داری؟» باید بگی نوبادی، حواست رو پرت کنه((: قبلا خیلی کم فیلم می دیدم،هر کسی پیشنهاد میکرد میگفتم کی حالش داره اما الان نمیتونم تصور کنم چطور میشه فیلم ندید؟! همونطور که برام عجیبه کتاب نخوند،انگاری خودت داری جلوی دیدنت رو می گیری،جلوی فکر کردنت رو می گیری... به هر حال آپشن های زندگی من اونقدر زیاد نیست، با عشق از بی نهایت طاقچه و تاپ موویز های IMDB لذت میبرم و واچ لیست خفن خودم رو دارم. 

چیزی که از فیلم ها بهم تلقین شده به دو قسمت اصلی تقسیم میشه: ۱- be brave    و ۲- تفاوت های آدما رو رو‌ بپذیر و باهاشون زندگی کن. 

حس میکنم آدم هرچه قدر بزرگ تر میشه،ترس های بیشتری داره، چون بیشتر درک میکنه،آدم وقتی از وجود چیزی بی خبر باشه ازش نمی ترسه که،اما خب یاد گرفتم آدم باید تمرین کنه از ترس هاش نترسه و این همیشه کار ساده ای نیست. مورد دومی که نوشتم رو فکر میکردم منحصر به دیگرانه،اما خودم طور دیگه ای نقضش میکردم. فهمیدم که همیشه لازم نیست له یا علیه چیزی یا کسی بود، همیشه انقدر نمی دونی که طرف درست رو بگیری و گاهی به تو ربطی نداره، اما آدم باید به خودش بیاد و بگه ارزش داره؟ نمیدونم، هنوز تصمیم نگرفتم، اما هیچ وقت با به اقلیت انداختن کسی، دلش رو نمی شکنم، اونطور که مامان دلم رو شکست، اونطور که جامعه بعضی ها رو زیر پاش له می‌کنه. 

اوضاع درسی، در حد یا حضرت پشم ‍‍ه، فردا این ساعت قراره امتحان بدم و هنوز درس نخوندم. روزی دوبار پنیک دارم، دست چپم تا نیاد یخش باز شه باز دوباره سر میشه، کل بدنم مجبورن صدا و تپش قلبم رو حس کنن. جنگ داخلی خونه هربار من رو گیم اور میکنه و تلاشم رو به باد میده،اما نباید، نه این جنگ ها تمومی دارن، نه کرونا قصد شکست خوردن و رفتن و مردن داره. نمیدونم چطور باید درستش کنم،جنگیدن با این شرایط، در حالیکه بدن خودم با PMS داره باهام می جنگه سخته ((: اما خب سال های سال این قضیه هست و وقت بیشتری ندارم.

واسه ی کیانا ماشین خریده بودن انگیزه بگیره کنکور بخونه، حالش رو نداشت، آزاد رشته ی عجیبی میخونه، نه خودش میدونه چیه و نه با حسی که به من منتقل کرد کنجکاو شدم ببینم چیه. اما من با هر کتابی که میخرم میخوام کل دنیا بدوعم داد بزنم از خوشحالی، بعد جلدش کنم گوشه هاش تا نشه و صفحه اولش قول بنویسم که این کتاب رو خوب بخونم. هر بار که از جلوی قفسه کتابم رد میشم اشتیاقم رو به دانه ی ذرت در حال پاپ کرن شدن میشه تشبیه کرد و خداروشکر حالا که آدم معمولیم، مثل آدم معمولی ها خوشحال میشم. حالا متاسفم قدر همه ی کتابام نمی فهمم و یه اپسیلونش انتقال پیدا کرده...آها،باز یادم رفت،متاسفانه هنوز حال تلاش کردن ندارم،انقدر تلنبار شده که گیج شدم از کجا شروع کنم.

من دوران سختی رو گذروندم، روزایی رو گذروندم که تلخی و اضطرابش یک لحظه از خاطرم نرفت، الان هم خوب نشد،تموم نشد، اما بی دلیل بهترم. مثل روز سوم پریود،که درد ندارم اما هنوز پریودم.یادم باشه وقتی مردم برم از خدا بپرسم چرا پریود میشیم؟ اگر جواب داد بگم خب یه نور هدایتی بفرست واسه کسایی که فکر میکنن حرف زشته،منم هدایت کن و جهنم نفرست.

یادم افتاد وقتی داشتن از روز قیامت و اینا می ترسوندن مون گفتن روز قیامت بشه آدما تو صف می ایستن تا کارنامه عمل شون رو بدن دست شون، بعد من به جای اینکه بترسم و قول بدم گناه نکنم ترسیدم و سوال برام پیش اومد ایننن همه آدم،من کجای این صفم؟ چه قدر باید منتظر بمونم؟ خسته میشم؟ مثل وقتایی که تو جاده ایم و نمی فهمیم کدوم ماشین اوله؟ اوه چه پشم ریزون. الان گاهی دلم میخواد بیفتم تو سیاه چاله،دلم میخواد اولین و آخرین آدمی باشم که میفته توش.حالا از جهنم نمی‌ترسم ( دروغ میگم عین چی میترسم) اما بازم به نظرم خدا جوابایی خفنی واسه ی همه ی سوال هامون داره،اصلا شاید خودش بهمون سوالایی بده،کاش اگه آدم خوبی شدم رفتم بهشت، بتونم هر چی دلم خواست بپرسم.من از مرگ و بعدش میترسم هنوز،اما بیشتر از پیری. از اینکه ببینم با دستای خودم جهنمی ساختم... خب دیگه یه کات بدم.

آو،تنها راحت تره،تنهایی وقتی بپذیریش و نترسی ازش،مثل کاناپه میشه که. شاید وقتی محیطم عوض شد و دیگه آدم معمولی بودم نه توی خانواده،باز از تنهایی دق کنم و دلم بگیره،خب حالا که فعلا اون روز نیومده. آدم نباید خیلی مهربون باشه، باید نایس و خفن باشه، اما دور آدمای نایس و خفن،دوستی های خوب و دلگرم کننده هست؟ که همیشه بمونن؟ من نه مهربونم، نه نایس و خفن،اما شاید اینا دلیل تنهاییم نباشن. طور عجیبیه، آدما بهم نزدیک میشن اما نمی مونن، هیچ کس نمی مونه اما قدر توانش شیره ی جانم رو میکشه. پس اگر بتونم انتخاب کنم،دلم میخواد تنهایی خوب داشته باشم تا زندگی شلوغ.