چند روزه که خواب می بینم یه رابطه ی ساده و صمیمانه و قوی دارم. داریم کارامونو می کنیم که بریم کانادا و زندگی مون دانشجویی اما قشنگه.حالا وقتی گند میخوره به حالم میگم آخیش خوبه که هست و یادم میفته اون پسر خوب جز وهم و خیال نیست و وقتی هوش و حواسم سرجاشه پروژه شاهزاده سوار بر اسب سفید کنسل ‍‍ه و هستی درونم میگه خودت باید خودتو نجات بدی،هیچ کس نیست. باید بفهمم چرا خوابش رو می بینم وقتی تو بیداری م چنین ایده ای ندارم. خط مشی م به تنهایی رفتن و کار ودرس خوندنه،حتی تو مسائل شخصی و عاطفی م چنین چیزی رو نمیخوام از ته دلم. شاید یه دختر جوانم و گاهی رویا پردازی عجیب و غیر قابل بخشش نباشه. دیگه حوصله ی ملامت کردن خودم رو ندارم،نمی خوام بابت اینا هم از خودم حساب پس بگیرم.

مامان زن بدیه. انقدر دروغ میگه که حتی نمی تونه هماهنگ کنه کدومش درست بود. امروز منو جلوی ف. سبک کرد،حرمتم هرچه که بود رو شکست تا بگم بهش مادر که هیچی،زن بدی هستی.خیلی بد. اونقدر قلبم درد گرفت از کارش نمیدونم به چی پناه ببرم. برای کار تربیت بدنی م ورزش در دوران بارداری رو انتخاب کردم و وقتی ورزش ها رو خانم های حامله انجام می دادن با شوهرایی که چهار چشمی مراقب بودن و داشتن یاد می گرفتن گفتم نِ گوزل بالام. اما نه،هیچ قشنگ نیست، منم آدم زشتی میشم که باعث میشم اشک از چشم دختر قشنگم بچکه و راضی نیستم. روح و روانم خراب خرابه. لذا پروژه ی رویا پردازی کنسله و این فقط تحقیق تربیت بدنی ‍‍ه. اصلا برم کارای نهادم رو انجام بدم،آقای قرائتی گوش بدم و از آخرت بترسم،این دنیا و زندگی کردنش به من نیومده.

غصه نشسته به دلم،منم یه آدم معمولی و ضعیف. دلم بادی به هر جهت شده.غصه ی این رو میخورم خوب خوب بودم. اوضاع بغایت خراب بود و من یاد گرفته بودم چطور زندگی کنم،به خودم پاداش بدم،قورت بدم و سعی کنم عاقل باشم و گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم. گاهی کم میارم.دلم می لرزه و می ترسم از فروپاشی دوباره و دوباره ی خودم.اما باز اشک چشمم خشک که میشه میگم عیب نداره هستی جون،تلاش میکنم زندگی مو بهتر کنم، اون ته مونده ی بدبختی هم همه دارن دیگه. 

روزهای سرنوشت ساز فرا رسیده و دیدم انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. کاش ۱۴۰۰ هم بشه و یهو بی بی دی بابی دی بو و ما دیگه فقیر نباشیم،دیگه تحریم نباشیم. مشکل کجاست؟ نمیدونم. فکر کنم هیچ وقت نشه فهمید واقعیت چیه و هرکی رجز میخونه احمقه. منم احمقم اما لااقل سعی میکنم بحرانی نباشم،باری رو دوش کسی نباشم و بار روی دوش دیگران رو هم کم کنم. دیگه قسمت بود منم احمق بمونم، یکم که گذشت شاید منم رفتم دو کلمه کتاب خوندم و اسمایی یاد گرفتم از شرمندگی حماقتم بیرون اومدم. 

مامان نشید،ترخدا مامان نشید که چهار روز ذوق یه بچه رو بکنید و بعدش بشید شلاق روحش. آفرین. 

خدایا راه رفتن به خارج خفن رو برای من باز کن. قول میدم فسق و فجور و فلان نباشه،خیلی معمولی،اما دور از خونه م،دور از خانواده م. دور از کسایی که منو حقیر میکنن. خدایا لطفا تو یه دوره از زندگیم کاری کن حقیرانه غمگین نباشم و وقتی غمگینم قوی باشم و ادامه بدم.یه شکلات بده.