ارور
something went wrong.
وقتی دانشگاه می رفتم و خوابگاه بودم دو تا انتخاب داشتم، برم کتابخونه مرکزی بعد از کلاسا یا که برم خوابگاه و از اتاق مطالعه استفاده کنم،وقتی از هشت تا پنج یا ده تا هفت یه سره کلاس داشتم ذاتا نمی رسیدم، یک روز در هفته می تونستم برم ذاتا که یادم نیست چی کار میکردم اما یادمه خستگی همراه همیشگی درس خوندنام بود. تو کتابخونه مرکزی قدرت مانور زیادی نداشتم،نه خوراکی نه لباس راحت و نه حتی جای کافی برای همه ی کتاب هام، حالا اگر چیزی جا میذاشتم بدتر. اتاق مطالعه هم کثیف بود،میز کم بود، سر و صدا بود و بعضی وقتا جایی برای درس خوندن متمرکز نبود. اتاق هم که... نمیگم هیچ وقت جا نبود درس بخونم،اما جای خوبی برای درس خوندن نداشتم،بیشتر وقتا هم غصه تنگ ِ دلم بود. «اون» هم بود و چت کردن و تماس روزانه و شبانه و مشغولیات خودش. اه اه چه خز بودم من اون زمان. همه ش میگفتم تهرانی ها وضع خیلی بهتری دارن. میرن خونه ی خودشون،اتاق خودشون، غذای خونگی، جای تر و تمیز و تراکم کمتر نفرات تو یه اتاق ((: خیلییی بهتر می تونن درس بخونن و کار کنن، همه چی دم دست شونه، اما من چی؟ اونا درگیری با هم اتاقی دارن؟ دغدغه ی خریدکردن دارن؟ نظافت اتاق با خودشونه؟ دبگه ته تهش دعوا با خانواده دارن که ذاتا ما هم بی نصیب نبودیم. هیچ وقت ندیدم بعد ساعت کلاس اونا بمونن یا روز تعطیل بیان دانشگاه.
حالا من خونه ی خودمم،شهر خودم. اتاق خودم، همه چی تر و تمیز و بازم گله دارم که بیخ گوش خانواده آدم نمی تونه درس بخونه. هر روز دعوا میکنن باهم. هر روز منو واسطه میکنن تا باهم بدون منت کشی آشتی کنن. دیگه هر ماه پول به کارتم نمی ریزن و یه روز نمی تونم تنها برم بیرون یه نفس راحت از دست شون بکشم.
من در هر دو شرایط شاکی م که نمی تونم درس بخونم. دو حالت داره، یا هر دو شرایط واقعا نامساعدن، یا من زیادی غر میزنم. خب من که حتما غر میزنم اما واقعا شرایط بدیه. مسئله ای که هست اینه تو زندگی ما آدم معمولی های غیر پولدار هیچ وقت همه چی خوب نمیشه، هیچ وقت همه چی فراهم نیست. حالا یعنی تسلیم شرایط بشم؟ اونا که تسلیم شرایط شدن جای خوبی نیستن، وضع خوبی ندارن. شاید من بعد از کلی تلاش جای خوبی نباشم،اما بدون تلاش کردن هم به جایی نمیرسم و این یعنی هرکجا که هستم و تحت هر شرایطی موظفم تو راهی که انتخاب کردم،نهایت تلاشم رو بکنم.
عزیز که اومد خونه مون گفت مادر جون دلم برات خیلی تنگ شده اما کروناست بغلت نمیکنم. خانواده هم که هیچی، یاری هم در بر نیست و من عمیقا دلم برای بغل کردن تنگ شده ((: شاید بهتره بگم دلم برای اینکه کسی دلش برام تنگ شده باشه،قشنگ و تمیز دوستم داشته باشه تنگ شده. من برای اینکه کسی خیلی دوستم داشته باشه و امن باشه تنگ شده.
چوب اون چند روز هیچ کاری نکردن ِ ناشی از افسردگی م رو این چند وقت دارم میخورم. کوییزهایی که خراب کردم و تمرین هایی که نه تحویل دادم نه بلدم حل کنم. به چیزایی که تلنبار شدن افزوده میشه و باید خیلی روشم رو عوض کنم تا تعادلی برقرار کنم. عجب وحشی شدن استادا. بی مروتا.
خبر خوب اینه در آرامش ِ کامل سریال ترکیه ای ه رو نمی بینم و وقتی یادش میفتم میگم خب باشه. تو grow با وجدان آسوده،نه به فیلم ترکیه ای رو دان میزنم و می بینم گیاه عزیزم داره رشد میکنه، حداقل اینطوری چیزی رو رشد دادم و از چیزی که جنبه ش رو ندارم اجتناب کردم.
گاهی وقتا یاد اون میفتم. عمیق نیست،آزار دهنده نیست و بعدش به خودم میگم نه هستی جون،بیته! و فکرش رو پایان میدم. اما میگم لعنتی تو دلت برای من تنگ نمیشه؟ اه ((: تولدم رو تبریک نگفت. یا چون تبریک نگفتم تولدش رو یا اینکه برای اون هم تموم شده. ذاتا کار درستی نیست. حالا اگر یکی وارد رابطه شده باشه صورت خوشی هم نداره. تصمیم گرفتم درسم رو بخونم و دیگه از این غلطا نکنم.
من اگر آرزو نکنم هیچ تلاشی برای بهبود شرایط نمیکنم،یه آرزو باید از قوطی عطاری م پیدا کنم.
این روزا یه کله پوک ِ تک بعدی م.