جبران
فردا اولین امتحان ترم سه رو دارم. اول از همه باید بگم به نظرم باید میگفتن کوییز و تست یا آزمون و آزمونک(آزمونک رو از مبانی کامپیوتر ترم پیش یاد گرفتم) این ترکیبی گفتن رو برنمی تابم،حال آنکه مفهوم کوییز با امتحانی که ما میگیم مطابقت نداره. بگذریم. امتحان جبرخطی دارم. فکر کنم یک امتحان قبل از میانترم. من براش درس خوندم،اما به شدت بی کیفیت. قضیه ها از همون راهی که اومدن از همون راه برمیگردن و فراموشم میشن و این یعنی تو حل سوالات هم ممکنه لنگ بزنم.فقط یاد گرفتم محاسبات رو درست حل کنم.موقع حل تمرین های تحویلی از جزوه ی دبیرستانم کمک کردم تا ایده ی حل سوال ها رو داشته باشم و وقتی این وقفه افتاده و خودم دست به کار نشدم مغزم خاموشه. امید بستم به اینکه وقتی مغزم تحت فشاره یه خلاقیتی بزنه. اما حتی اینا هم مهم نیستن. برام مهمه ببینم فردا چطور قراره با استرسم برخورد کنم،میذارم افسار گسیخته باشه و گند بزنه یا که کنترلش میکنم و به نحو مطلوب ازش استفاده میکنم. میخوام به مغزم بگم مغز ِ هستی جون،مهم تر از هر چیز اینه که تو توی خودت ثبت کنی همه ی اینها چالشن و تو باید به این پرسش که تو چطور از پس این چالش ها برمیای فکر کنی و روش تمرکز کنی. باید تنبل بازی رو کنار بذاری،روشن بشی،خلاقیت به خرج بدی. همیشه اینکه چه قدر چیزخونی کردی تعیین کننده نیست،شرط لازم هست اما کافی نیست. شاید بشه گاهی وقتا زیرابی رفت. لذا میخوام بگم هستی جون جای اینکه مثل همیشه به خودت بگی استرسم باعث خراب کردن شد، تمام تلاشت رو به کار بگیری که هندلش کنی. تسلیمش نشی. آه خیلی خوشحالم که اینا دیگه جملات ِ زرد کنکوری حساب نمیشن و با خیال راحت میتونم آزمون و خطا کنم ((:
داروهایی که روان پزشکه داد رو نمی خورم. ساکز. سه بار چنان وحشتی رو تجربه کردم که آرزو کردم بمیرم اما این حال تموم شه. مثل دیوانه ها دور خونه می چرخیدم،نه میتونستم بشینم نه میتونستم راه برم. تمرکزم رو از دست داده بودم،افکار خودکشی م سر به فلک کشیده بود،پرخاشگر شده بودم،اصلا همه چیز خیلی تشدید شده بود و من چیزای بدتری هم تجربه میکردم. کنار گذاشتم و حالم بهتر شد. اما همچنان تمرکزم رو از دست دادم و یادگیری م کند شده،جوری که قبلا نبودم. آه. دکتر جون درساتو خوب نخوندی و گند زدی بهم.لعنتی.
26آبان نوبت دکتر دارم. قراره n کیلو اضافه وزنم رو ببینه. قراره بهش بگم مدت طولانی سیتولوپرام رو قطع کردم و همه ی مشکلاتم رو بهش بگم. قراره به زور گوش بده و من نترسم از چیزی. قراره ازش کمک بخوام و به وابستگی عاطفی شدیدم بهش فکر نکنم. امیدوارم درکم کنه،دعوا نکنه و کمکم کنه،در غیر این صورت دکتر ِ بی شخصیت ِ عنترآقا.
هاه،اولین فیلم ترکیه ایی که ذهنم رو مشغول میکرد و باعث شرمساری ـم میشد رو ترک کردم،اونقدر که نه دلم میخواد ببینم و نه برام مهمه. این قسمت از دومین سریالی که هی باعث میشد تپش قلب بگیرم رو هم ندیدم،البته به این خاطر بود که امتحان داشتم اما خب تصمیم گرفتم دلم رو دنبال نکنم،بزنم رو دستم و نرم ببینم. فکرش اومد سراغم فکرم رو قطع کنم و اگر خاک بر سر شدم و دیدم،دیگه نبینم. چیزی که باعث شد با شیب ملایم تری بگم وات د هل هستی جون این بود انیمیشن های خوبی دیدم. هم شادم می کردن هم کیفیت شون باعث میشد بیشتر بخوام اونا رو دنبال کنم. احتمالا یکم درس هامو نجات دادم برم دارک رو ببینم که همه ی قسمت هاش اومده،البته فکر کنم. شاید هم سریال ندیدم. همه ی آهنگ هامو پاک کردم و چندتایی بی کلام خفن دارم. چندتا پادکست خفن هم دانلود کردم و دارم ورودی های خوب میدم به مغزم و میگم هستی جون اشکالی نداره اشتباه کردی،سعی کن درستش کنی. همه ی آدم ها خطا میکنن،زرنگ اونه که زودتر جلوش رو می گیره و جبرانش میکنه،مگه نه؟
مامان به طور عجیب و ترسناکی ریاضیش افتضاحه. تو چهار عمل اصلی خیلی کنده و بلد نیست و از تبدیل ها بی خبره،ازم یه سوالایی می پرسه برگام می ریزه. بابا اما محاسباتش خیلی سریعه،از من بهتر.خوب تخمین میزنه و میتونه حساب کتاب کنه. بابا باعث میشه بگم خب اگر یکم بهش رفته باشم وضعم خوبه و مامان باعث ناامیدی ـم میشه. به خاطر ژن ها. لذا باید خیلی تلاش کنم انگاری تا اثر ژن ها رو کاهش بدم.چرا هرچی ژن مزخرفه من گرفتم؟ اون خوباش رفته برای بقیه؟ :/ نوش جون شون اما میتونستم آت و آشغال هاشو نگیرم.
رو مود تلاش و جبرانم،حتی اگر نتیجه نده راضیم،حالم رو خوب میکنه. هدفم اینه همه شون رو به ثمر برسونم و دنبال نتیجه ی خوب باشم. خداروشکر. همه اینطور باشن الهی.