به طور پراکنده کتاب «تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ» رو می‌خونم. بازاندیشی (که درباره‌ی من حتی اندیشیدن هم لاف گزافی‌ه) درباره‌ی مرزهای آزادی خیلی ترسناک به نظرم میرسه.

ف. گفته بود یکی از عذاب‌وجدان‌های سنگین عمه از این بوده که وقتی باباجون برای آخرین بار حالش بد میشه، با نگاهش التماس می‌کرده که بیمارستان نبرنش و اجازه بدن تو خونه‌ی خودش بمیره اما عمه قبول نکرده. گفت من این حق رو نداشتم و نمی‌تونم خودم رو ببخشم... توی کتاب هم چنین اتفاقی میفته، البته من هنوز به مرگ این پدربزرگ نرسیدم و از آینده‌ی کتاب بی‌خبرم.

آخرین جایی که ذهن آدم به آزادی میرسه، یا حداقل ذهن من، مرگه. و چقدر چطور مردن ارزیابی آدم رو از زندگیش تغییر میده. خانواده‌ی توی این کتاب و شخص پدربزرگ من رو یاد... (از این به بعد اسمش رو میذارم «ابر») میندازه. تندی و تلخی و فلسفه و نگاهش و البته استیصال لعنتی و جدایی‌ناپذیری که به جانت میندازه...

تا اینجا یاد گرفتم که ترس ازدست‌دادن نباید محوریت تصمیماتم باشه. البته که درونی‌کردن این باور ساده نیست. ترس نوچه‌ی شیطانه که خودش رو در قالب ناجی جا میزنه و تو رو با فریب نهیب جهنم همراه خودش می‌کنه و از بیراه، به جهنم دردناک‌تری می‌کشونه... شجاعت سفید و قشنگ هست، اما به موقع شجاعانه زیستن چالش ماست...

باز هم به مرزهای آزادی فکر می‌کنم و می‌ترسم. کتاب «عدالت، چه باید کرد؟» سوال‌ها و ابهامات و اصلا مسائلی رو برام ایجاد کرده که تا قبل از این جایی توی ذهنم نداشتن و بار دیگه نشونم دادن چقدر نمی‌دانم و چقدر بی‌خبرم و چیزها پیچیده‌ان. بیشتر محتوا مربوط به سیاست و اقتصاده اما میدونی به چی فکر می‌کنم؟ نسل‌هایی که آزادی رو به حقیقت نشناختیم و فقط پیراهن‌مون رو برای مصادیقی پاره کردیم. واقعا نمی‌دونیم تا چه حد آزادیم، مرزهای آزادی ما تا کجان. نمی‌دونیم چه حقوقی داریم و باید طالب چه‌چیزهایی باشیم. ورای اینها هرکدوم از ما فارغ از اینکه چقدر تلاش کردیم به مرزهای آدمها احترام بذاریم و موجودات بهتری باشیم، به واسطه‌ی ناآگاهی‌مون مرتکب چه ظلم‌هایی شدیم. چه‌چیزهایی رو ناخواسته خراب کردیم... که شاید هیچ‌وقت سزاوار بخشش نباشیم. شاید هم باشیم، نمی‌دونم... کی مید‌ونه بابت هرخونی که به ناحق روی زمین ریخته میشه، بابت هرقطره اشکی که ریخته میشه همه‌ی ما چقدر مقصریم. یا پیشرفت علم پیش چشمم ترسناکه یا جهل‌مون :))

چندشب پیش که ف. اینجا بود گوشیش رو گرفتم که برحسب عادت جاهایی که قبلا کامنت گذاشته بودم و خاطره‌ای بود سرک بکشم و ببینم به آدمهایی که تو پیج خودم جاشون گذاشتم چی میگذره. در ثانیه پشیمون شدم! دیگه دلم نمی‌خواست هیچ‌کدوم از اونها دوباره در «حال»‌ام هم ظاهر بشن. یادم افتاد پیامک ابر رو هم خیلی سرسری از روی نوتیف خوندم و بستم. پیامک عسل رو هم با دوتا قلب به معنای خب دیگه از جلوی چشمام دور شو جواب دادم.

روی این عقیده‌ام پافشاری می‌کنم بخشش جایی که طرف مقابل از کرده‌ی خودش پشیمان نیست، دنبال جبران آسیبی که به تو زده نیست و عذرخواهی هم نکرده مطرح نمیشه و این ژست بزرگوارانه‌ی بعضی‌ها چقدر مضحک‌ و احمقانه‌ست. اما در ادامه بلندبلند فکر می‌کنم: بعد از گذشت این همه سال، اولین باریه که می‌فهمم ملیکا چرا این کارو باهام کرد. بهش حق میدم؟ می‌بخشم؟ معلومه که نه‌. اما با حسی که خودم دارم تجربه می‌کنم می‌فهمم چرا چنین تصمیمی گرفت. مدت زیادی وقت داشته تا تصمیم بگیره و تصمیمش این بوده بدون هیچ توضیحی و اهمیتی به انسان‌هایی که جا میذاره. من با تمدید نبودنم و هربار اطلاع‌دادنش وقت میخرم که ببینم باید چیکار کنم و در نهایت آگاهم با قطع ارتباط با تک‌تک آدمهایی که توی ایران جا میذاری، نمی‌تونی گذشته‌ات رو فراموش کنی. این خودتی که بزرگ‌ترین یادآور روزهایی هستی که نمیخوای تداعی و تکرار بشن و این اقدام از اول محکوم به شکسته... هرچیزی هم که بود و اون آدما هرچقدر هم که برای من آسیب‌زا باشن، رفتار ملیکا رو تکرار نخواهم کرد. حالا که فهمیدم، همه‌ی غم و خشم و دلشستگی و بی‌اعتمادی و ناامنی حاصل رو میذارم یه گوشه‌ی دلم و فکر کنم آماده‌ام که برای همیشه ازش عبور کنم ... :)