امروز یه کلمه‌ی جدید یاد گرفتم: idolize و نمی‌دونم چرا انقدر بی‌ربط و سریع توی دلم گفتم اع هستی تو! آدم‌ها رو تا حد اعلا بالابردن، بت‌ساختن و ناگهان فروریختن و ترک‌کردن. اما چیزها درون من فراتر از «حرف رو بنداز زمین صاحبش برمیداره» هستن.

اگر فضای مجازی نبود من هیچ دوستی نداشتم. همکلاسی‌های مدرسه و دانشگاهم که هیچی و جز اون معاشرت خاصی ندارم. اما آدمهایی که به واسطه‌ی فضای مجازی پیدا کردم برام به‌شدت باارزشن. حتی شت‌پرسن‌ترین‌شون! هیچ‌وقت نمی‌تونستم رابطه‌ی عاطفی‌ای تجربه کنم، دوستی‌کردن توی رابطه‌ رو تجربه کنم و دنیام محدود میشد به کتاب و فیلم که شاید حتی از مهم‌ترین و خفن‌ترین‌ها هم دور میفتادم. نمی‌دونم چرا دیگه این فضا رو نمی‌خوام. آدمای پشت پلتفرم‌ها رو نمی‌خوام. یادمه دوران نوجوانی این مسئله که اگر گوشیم رو خاموش کنم هیچ‌کس رو ندارم خیلی غمگینم می‌کرد. اما الان؟

رفتم پیش روانپزشکه و سطحی‌بودن افکار و رفتارش، عدم همدلی توی صحبت‌هاش تو ذوقم زد. حالا دیگه استانداردهای بالاتری برای قضاوت توی جیبم بود. می‌خواستم مطمئن بشم داروهایی که برای تنظیم خواب هستن تداخلی با داروهای فعلیم نداشته باشن و امیدوارم چنین فایده‌ای داشته باشه:)) تیری در تاریکی بود که با شکست مواجه شد و از بدنم خواهش می‌کنم مسخره‌بازی رو کنار بذاره و با همین ملاتونین کار رو راه بندازه :))))

دارم کم‌کم تلاش می‌کنم یادگیریم رو اکتیو کنم. جاهایی که توی کتاب میخواد با پارتنرت درباره‌ی یه تاپیک حرف بزنید رو انجام میدم، تمام تمرین‌های کتاب رو انجام میدم، ساختار جملات رو هایلایت می‌کنم و خودم باهاشون جمله‌ی جدید می‌سازم. خیلی وقتم رو می‌گیره و نمی‌تونم همه رو انجام بدم ولی همینقدر هم خوبه. وقتی بخوام چیزی رو درست کنم چقدر زورم زیاده اسماعیل.

باید گوشیمو جایی دور از دسترسم، مثلا توی کشوی میز تحریرم بذارم. اینکه شبا قبل از خواب، وسط خواب و توی خواب‌آلودگی گوشیمو چک می‌کنم و متوجه میشم نمی‌تونم مرز بین وهم و واقعیت رو تشخیص بدم و نمی‌دونم واقعا این اتفاقا افتاده یا خواب دیدم ترسناک شده دیگه و کنار گذاشتنش تا هوشیاری کامل ایده‌ی بهتریه. باید ساعت رومیزی بگیرم که جلوی استفاده‌ی مفید رو هم بگیرم:))))