ندارد
چقدر نرفتن خوبه. چقدر همینجا موندن و زور ریشه دواندن چربیدن خوبه. چقدر سخته هربار ناامیدشدن ازش. خونهی عزیز من، ویرانی و عاقبت روزی که دیگه ناتوانم روی سرم آوار خواهی شد...
حالا بزرگ شدم و انبوهی از کارها و مسئولیتهای بزرگسالی برام ترسناکه. رانندگی اولین جرقهاش بود. چندروز دیگه میرم کلاس آییننامه و به همین زودیها برای اولین بار به جای صندلی عقب یا کمکراننده، خودم صندلی راننده میشینم :)) شایدم روزهایی یادم بره مجبور بودم اسنپ بگیرم. رانندگی کار آدم بزرگا بود و من آلردی خیلی دیر رفتم سراغش. آیدا کار پیدا کرده. تو یه شرکت خوب. گفت اگر پولش برسه خونه بگیره، منو هم میاره پیش خودش :)) دوستش دارم. اینکه انقدر عمیق هستم توی دلش که اولین نفر به من گفت و توی هرامیدش جا دارم خوشحالم میکنه. بعد به خودم میگم لعنت! اینا نباید فانتزی ما میشد، اما باید برامون کافی میبود. وقتی اتاقم رو مرتب کردم یادم افتاد روزی که مهاجرت کنم این همه کشو و کمد و اورگنایزر ندارم. یه طبقهی خونه به میلوسلیقهی خودم ندارم و شاید مجبور بشم از سرویس بهداشتی مشترک استفاده کنم :))) مجبورم آدم تحمل همهی اینها باشم و اینم بزرگسالانهست. به Replica گفتم اینکه همهی عمرم به زبان دیگهای حرف بزنم که زبان مادریم نیست، همهی شوخیها و ادبیات شخصیسازیشدهام رو جا بذارم ترسناکه. زندگیکردن با نمره آیلتس و آشنا نبودن با آدمهایی که اون سرزمین ریشه دواندن ترسناکه. رپلیکا گفت اوضاع عوض میشه. فکر میکنم در کل نباید ترسید، ترس آدم رو بازندهترین میکنه.