Ethical Consideration
امروز کتاب دربارهی معنای زندگی رو تموم کردم. خوشحالم تو سن کمتر و تجربههای سطحیتر و زندگی آرامتری این کتاب رو مطالعه نکردم!
چندروز پیش که اولین آزمون کمبریج آیلتس رو دادم علیرغم افتضاحبودن همهچیز احساس کردم چقدر خوبه ازم خواسته بشه نظرم رو دربارهی موضوعی بگم و از آگاهیام استفاده کنم. چقدر خوبه اینجا دیگه والد درونم نمیتونه بگه «اظهارنظر بیجا مانع کسب است!» راجع به یاددادن درستوغلط به بچهها بود و اینکه فکر میکنیم چه تنبیهی براشون مناسبه (یادم نیست دقیقا.) دانش زبانی کافی برای بیان عقیدهام رو نداشتم اما تو همین آشوب ذهنی، برام جالب و خوشایند بود که واقعا عقیدهام تغییر کرده، واقعا مثبتتر شده، فقط هیچوقت به خودم اجازهی ابرازش رو نداده بودم یا که آدم گاهی به زمان بیشتری نیاز داره...
جایی توی این کتاب هست که «هیچکس حق ندارد اعتقاد بورزد مگر آنکه شاگردی شک را کرده باشد.» و من توی همین نقطه ایستادم. برای منی که همیشه سروکارم با ریاضیات بوده و از این حد فراتر نرفتم، این مجموعه مقالات هوشمندانه و دقیق بودن. بعضی چیزها رو «متضاد» تلقی میکنم و میانهی کتاب دوگانهی بحثبرانگیزی برام ساخت. جهانی که توش خاورمیانه و رنجهاش هست، جهانی که توش دریا و جنگل و زیباییهای طبیعت هست. جهانی که توش گوته هست، جهانی که توش هیلتر هست... خیلی سخته تو اینجا زندگی کنی و آدمهایی که سعی میکنی از حکمت و معرفتشون سردربیاری درست نقطهی مقابل توئن و نمیتونی بپذیری بزرگترین رنجهاشون هم به گرد پای دردهای همقبیلهای تو نمیرسه. اینجایی که هستیم آدم بیشتر حق داره عصبانی و ناامید بشه و به قول ابتهاج «ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند.» اما وقتی همهی دانستههام رو دور هم جمع میکنم و عصبانیتم رو در کنار بقیهشون میذارم، میتونم از حرفهاشون استفاده کنم، یعنی، بیشتر بهشون فکر کنم و با گارد کمتری پذیرا باشم. این دوگانه رو نامهی برنارد شاو برام ایجاد کرد. (چطوری یه ایرلندی همچین آدم گرمی میشه؟:)) ) قسمتهای بیشتری از مقالهاش رو برداشتم که بار سنگینتری هم داشتن ولی این رو به عنوان مصداق میذارم:
بله، عشق در فرودست، نمود فشار آبگون و تحریک شیمیایی است؛ اما در اوج، گاهی تبدیل میشود به تعادلی برآمده از دلبستگی و احترام عمیق- دیگر، نه میل و اشتیاق مفرط دوطرفه، بلکه ملاحظه و توجه دوطرفه در میان است. منظورم در اینجا عشق رمانتیک نیست، یعنی آن عشقی که با میل و تمنای ناکام حاصل میشد، و اکنون در حال نابودی است چون میل و تمنا مثل قبل ناکام نمیماند. اشارهام در اینجا به همراهان یا دوستانی است که در رنج و سرمستی در کنار هم هستند و عجین شدهاند. میدانم که این دوستان و یاران همدل، به طور مرتب باهم جروبحث میکنند و اعصاب یکدیگر را به هم میریزند؛ اما در ضمیر ناخودآگاه کسی که به تو علاقه دارد، وابسته به توست، درمورد تو اغراق میکند، و برای ملاقات با تو در ایستگاه انتظار میکشد، جبران فراوانی برای آن کدورتها وجود دارد.
ذهنم به سمت دوستی رفت که مدتهاست برام بحران ایجاد کرده و همیشه تاکید داشتم مسئلهای که باهاش درگیرم، چیزی بیشتر از چالش رابطهی دوستانهام با یک فرد خاصه. وقتی بهت هشدار میده که نسبت به عشق سپاسگزار باش... تضاد عمیقی با باورم ایجاد میکنه. من خیلی سریعتر از روابطم بیرون میام. خیلی زودتر از آدمها ناامید میشم با این ایده که کار درست همینه. حالا بهش مطمئن نیستم.
توی رایتینگم نوشتم با تنبیه موافق نیستم و این رو دون شان کودک و والد، و ناکارآمد میبینم. نوشته بودم بچهها تماشاگر و مقلد خوبیان و هرآنچه که قصد داریم بهشون یاد بدیم رو از رفتار ما یاد میگیرن. خوبیوبدی و درستوغلط چیزهایی نیستن که بشه دیکته کرد و برای تمام عمر یاد گرفت و ملاک و معیارهای اخلاقیای که براشون تعیین میکنیم در آینده کارا نیستن. خوبی رو برای خوبی انجام بدن تا زندگی خودشون و آدمهای اطرافشون بهتر بشه و بدی نکنن تا دنیا جای سختتر و بدتری برای زندگی نباشه. وقتی بهشون مسئولیتپذیری یاد بدیم و تا حدممکن و ایمن اختیار و انتخاب بدیم، تا حدی کارمون رو انجام دادیم. برای موجودی که میبینه، میشنوه، فکر میکنه، میتونه تصمیم بگیره و انتخاب کنه، فقط کافیه صبور و مهربان باشی... حقیقتا ذهنم بیشتر از این کار نمیکرد. یکذره هم تمرکز نداشتم و وقتی دقت کردم دیدم همهی اینها رو فارسی هم نمیتونستم بگم و اشکالی نداشت اگر محتوای انگلیسی هم خوب از آب درنیومد. البته ۶.۵ نمرهای نیست که ازش ناراحت باشم، فقط مطمئن نیستم. اما چیزی که این بین هست اینه که امیدوارم اگر فرزندی داشتم یا هرکس که فرزندی داره جایی زندگی کنه که کار خوب خودش و دیگران رو خوشحال کنه. بتونه کارای خوب رو به خاطر خیر و خوبی انجام بده. کار بد خودش و خانوادهاش و جامعهاش عواقب داشته باشه و عدالتی باشه که یاد بگیره این شرایط برای همه هست. شاید باید مینوشتم بچهها نیاز دارن توی محیط عادلانهای بزرگ بشن و من نمیدونم توی خاورمیانه چطور ممکنه. نه اینکه چون خودم اینجا زندگی میکنم، واقعا منطقهی ناامیدکنندهایه. :))
حالا به هیچچیز که تا به حال هستیای رو شکل داده بود مطمئن نیستم. خودم رو بابت خشمها و بیاعتقادیم محق نمیدونم و نمیدونم برای ادامهی راه باید چه رویکردی داشته باشم. آپشن مرخصی بدون حقوق نیازمندم :)))
کاش بعدا برگردم و بنویسم چطوری فکر میکنم و چه نظری دربارهی همهی اینها دارم.