صدبار نوشتم و پاک کردم. نمی‌تونم یک جمله‌ی کامل بسازم و کلمه‌ها توی ذهنم نمیان. امروز یه آزمون کمبریج آیلتس دادم و توی تسک رایتینگ فکر می‌کردم لغات رو خوب مرور نکردم که نمی‌تونم استفاده کنم، اما می‌بینم توی فارسی هم همین مشکل رو دارم. یه قرص سبز هست می‌خورم، نیم‌ساعت بعد مثل سوسک دنپایی‌خورده و فرار کرده میشم. می‌خوابم ولی وقتی بیدار هستم هم کارایی ندارم. بی‌خوابی گاها انقدر وحشتناکه که به عوارض جانبی داروها رضایت میدی. همینه که هست، گلایه کافیه :))

امروز دوتا چیز برای کل عمرم فهمیدم. اینکه از دوران کارشناسی به بعد دیگه نمی‌تونی انتظار محیطی رو داشته باشی که آدمها با فیلترهای علمی و تحصیلی کنارتن. دیگه نه توی مدارس استعدادهای درخشان درس می‌خونی، نه توی دانشگاه تهرانی، نه ریاضیات پیچیده‌ای می‌خونی و نه هیچ چیز دیگه با این شاخصه. اگر همه‌ی این مدت توی این دسته بودی و با این ملاک‌ها سنجیده شدی، بهشون رسیدی یا نرسیدی، همه‌اش رو باید جا بذاری. توی زندگی واقعی که به کلاس رانندگی شبیه‌تره، هیچ‌کدوم اینها مهم نیستن و وقتی می‌فهمی از اول هم باعث برتری نبودن و فقط رنج بیهوده بودن زخمی میشی :)) به پشم روزگار هم نیست تو چه‌کاره هستی. توی کلاس رانندگی من این وضعیت رو دارم. یه پسر خیلی خیلی چاق (چون باید براش دوتا صندلی بذارن و جلوی دید بقیه رو می‌گیره و هرجلسه داستان داریم) هست که از کلاس کنکور میاد، یه خانوم هست که پشت سرت صلوات می‌فرسته و منتظره کلاس تموم شه بره به بچه و غذاش برسه یکی دوست‌پسرش منتظرشه و یه آقایی هم هست که فقط اومده گواهینامه بگیره و این مطالب اضافاتن. من واقعا انسان بی‌ربطی هستم بین‌شون. به طور کلی فرهنگ متفاوتی هم داریم و مثل دانشگاه یا مدرسه نیست که قوانینی باشه و آدمها خودشون رو به اونا نزدیک کنن. به هم سلام نمیدن، توی کلاس با تلفن صحبت می‌کنن، به استاد توجه نمی‌کنن و حرفای نامربوط میزنن. این فضا من رو سرافکنده می‌کنه. بیشتر به این خاطر که وقتی یک خانم می‌خواد راننده بشه علاوه بر چالش‌های رانندگی باید با کلیشه‌های جنسیتی هم مبارزه کنه، اما خانم‌‌های اینجا حتی بهش دامن میزنن. جلوی استاد که مرده، سرهنگه، از زندایی و خاله و دسته‌دیزی‌شون حرف می‌زنن، مثل دبیرستانی‌ها به همه‌چی می‌خندن و دائم میگن به خاطر چشم‌وهم‌چشمی اومدن نه رانندگی. به کلاس‌های فنی توجه نمی‌کنن و کلا هیچ‌چیزی رو جدی نمی‌گیرن. وقتی چنین چیزی از خودشون به نمایش میذارن استاده هم خیلی خانوم‌ها رو دست بالا نمی‌گیره. تنها کسی که توی کلاس بهش توجه می‌کنه منم. خانم فلانی سوالی نداری؟ درس رو متوجه شدی؟ تخته رو خوب می‌بینی؟ هوا خوبه سردت نیست؟ :)) کی بدش میاد بهش توجه بشه؟ اما هم گاهی دلم می‌گیره از بقیه هم... به‌هرحال ادامه‌ی زندگی همینطور خواهد بود و گریزی نیست :)

درس زندگی بعدی به خودم اینه که نباید حسرت موقعیت‌های دیگران رو بخورم :)) فهمیدم آیدا توی یه شرکت خفن کار پیدا کرده، اما از اوناست که میره مطب دکترا و تبلیغ دارو و محصولات جدیدشون رو می‌کنه. کار مرتبط با رشته‌اش نیست. زمانی که باهم بودیم شعورش رو نداشتیم این آدما رو مسخره نکنیم، الان خود آیدا این شغل رو داره :)) پولش کمه و ظاهرا عملکرد خوبی نداره. خوشحال نیستم از اینکه دوستم چنین شرایطی داره اما فهمیدم خوب شد که فعلا روی تصمیمم پافشاری کردم. این شغل‌ها برای این بازه‌ی حساس نیستن. درسته که اتلاف وقتم بیشتر از هشت ساعته اما وقتی هشت ساعت کار میکنی و دو سه ساعت هم توی راهی انرژی‌ای برای کارای خودت نداری. گرچه این موقعیت بعد مهاجرت برامون پیش میاد :)) مقاله‌شون کنسل شده. مقاله‌ی زهرا هم تایید نشده و ایراد محتوایی داره. این مدت تنها کسی که با خودش صادق بود من بودم. اگر هرکدوم‌شون زودتر پذیرفته بودن، الان خیلی از من جلوتر بودن. درسته به لحاظ تجربه هنوز هم جلوترن اما موقعیتی برای حسرت‌خوردن ندارن. من فقط باید سرم به کار خودم باشه و حسرت زندگی دیگران رو نخورم. فقط حسرت پولداربودن حق و حقیقته :)))

یک تب دیکشنری لانگمن‌ه، یک تب دیکشنری آبادیس، یکی chatgpt، یکی یوتیوب با ریزالت آموزش تعمیرات فنی خودرو، یکی یوتیوب با ریزالت آمادگی آزمون آیلتس. هزارتا هستی دیوانه توی سرم فریاد می‌زنن :))

زندگی چیز قشنگی نیست.