قبل از اینکه برم دانشگاه فکر می‌کردم برای خوب زندگی‌کردن توی این فصل زندگیم، باید گذشته‌ام و هرچه که بودم رو پشت سرم جا بذارم. دور بریزم، طوری که انگار هیچ‌وقت نبوده. می‌دونستم که ممکن نیست، تا حد زیادی هم موفق نبودم. اما بعدتر فهمیدم همه‌ی تلاشم رو کردم و این باعث شد چیزها خیلی بهتر باشن برام. ته‌مانده‌ی ترس‌ها و بقیه‌ی چیزهای ناخوب هم جلوه‌ی واضح‌تری برام پیدا کردن. اولین چیزی که به عادت‌هام اضافه کردم نظم و نظافت مستمر بود. مرتب‌کردن تخت‌خواب و لباس‌های کمدم، شستن بلافاصله‌ی ظرف‌ها، مرتب‌کردن اتاق، جارو زدن که البته همه‌ی اینا برای زندگی خوابگاهی، یه اتاق کوچیک ِ شیش‌نفره بود. :))

امروز پست نیلای رو خوندم و تغییرات عمده و مثبتش. چقدر خوب‌ و باکیفیت زندگی می‌کنه این دختر. از چیزهای معمولی و دردسترس استفاده می‌کنه که تفاوت‌های قشنگی ایجاد می‌کنه. عمق سختی و تلخی مهاجرت رو میگه اما تو رو متوجه خاطرات خوب و دستاوردها و قشنگی زندگی تازه‌اش می‌کنه. دوستای جدید پیدا کرده و خنده‌ام گرفت وقتی گفت گاهی وقتها مجبوره حتی از بادی‌لنگوییج استفاده کنه :))

حالا فکر می‌کنم تنها چیزی که باعث خوشحالی عمیق ما میشه شجاعت و همه‌ی تلاش‌مون رو کردنه. راستش من اینجا بستری برای شجاعت و تلاش بسیار ندارم. معتقدم محافظه‌کارانه توی این شهر خراب‌شده‌ موندن و امکانات خونه رو انتخاب کردم، نه برای آسایش و هیچ‌کاری نکردن، که فرصت بیشتری برای تمرکز روی کارهای مهمتر خریدن (چقدر فارسیم خراب شده دختر.)

از واژه‌ای استفاده کرد که تا حدی برای من صدق می‌کنه؛ خودکشی روحی. سه‌تار نزدن، کلاس نرفتن، از دوست‌هام جداشدن، تفریح‌نکردن، خوب نبودن. همه‌ی اینها رو آگاهانه از خودم گرفتم. با بک‌گراند غم و خشم و گمراهی. شایدم ترس. نمی‌دونم. اما من توی هیچ‌کدوم‌شون حتی به اندازه‌ی کافی خوب نبودم. نمی‌دونم؛ ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش...

وقتی علی با اون رزومه کارش به ایتالیا کشیده و هنوز بابت بورسیه اوکی نگرفته، حس می‌کنم بهترین فرصتم ایتالیاست دیگه!! برام عجیبه حقیقتاً. آدمای الکی‌پلکی‌تری جاهای بهتر رفتن و علی مونده. فقط چندماه لعنتی دیگه من هم توی همین پروسه خواهم بود.

بعد از دوازده جلسه شهری و چندین‌بار ردشدن و بالاخره گواهی‌نامه گرفتن میرم کتابخونه. وجدانم برای خونه درس‌خوندن کافی نیست :))

کلاس آیین‌نامه خوبه. پسرهای کوچولوی هجده‌ساله داره که نمی‌دونم چرا این سبیل‌های پراکنده رو نمی‌زنن. خانومای پنجاه‌ساله‌ای داره که از دخترهای جوان با لباس‌های رنگی که ردیف جلو نشسته‌ان متنفرن و استادی که باز منو پرنسس کلاس کرد و حول رفاه من می‌چرخه نظم کلاس. هستی تخته رو می‌بینه؟ باد کولر بهش می‌خوره؟ سوالی نداره؟ برام عجیبه. وقتی ازش پرسیدم خلاص‌کردن یعنی چی و بقیه خندیدن بهم، دعواشون کرد :)) احتمالاً فکر می‌کنه همسن‌و‌سال دخترشم و پشماش خواهد ریخت از بیست‌وچهارساله بودنم.

یکی از مواردی که جنسیت‌زدگی من مورد سنجش قرار خواهد گرفت، انتخاب مربی رانندگی‌ه. :))

دوست داشتم حرف بزنم.