ندارد
فکر میکنم هرچقدر زمان میگذره و سن و تجربهمون بیشتر میشه سردرگمی احساس پیچیدهتری برای بیان کردنه. خودش رو پشت چیزهای دیگهای قایم میکنه و خیلی باید دقت کنی و وقت بذاری تا بفهمی قبل از هرچیز هنوز که هنوزه سردرگمی.
با اینکه هرلحظه از زندگی توی اینجا باید انگیزهای برای رفتن باشه و هست، اما بیستوچهارسال زندگی اینجا هم دلیل محکمی برای موندنه. اگر نخوام برم باید ادامه تحصیل میدادم و جویای کار میشدم، بعد هم سریعتر تهران میرفتم. اگر هم دلم کنده شده بود که همین راه. محکم زبان بخونم، رزومه قوی کنم و پیگیر پیچوخم کارهای مهاجرتی و دنگوفنگهاش بشم. ما توی مقطع حساسی از زمان زندگی نمیکنیم. هرچیزی که توی این خاک جریان داره تازگی نداره. احساس میکنم اگر آدمی رو از دوران قاجار بیرون بکشن و شرح حالی بدن، فارغ از باقی چیزها تعجبی نکنه از واقعیتهای جاری. این رو از ایران چه حرفی برای گفتن دارد ندوشن متوجه شدم. البته که هنوز کامل نخوندمش و ممکنه برداشتم نادرست و ناقص باشه. اما به هرحال... هرتصمیمی توی این سنوسال دلایل محکمی میخواد. من دلم هیچجا قرص نیست.
سردرگمی بعدی توی روابطمه که با احساس ناامنی و افسردگی و مشکلات مالی گره خورده. شالودهای از نمیدونم و نمیتونم شدم و همین باعث میشه فراری باشم. نمیدونم باید چیکار کنم، نمیتونم راه ارتباطی رو مسدود کنم. نمیتونم حرف بزنم، نمیدونم کجا باید رها کنم، نمیدونم چطور مشکلی رو حل کنم. میدونم که امین باید خیلی محدود باقی میموند و معاشرت و مکالمهی روزانه بهش گندزدن به همهی قولوقرارهام بود. اگر شرایطش عادی بود تمام اثرات جانبیاش رو به جون میخریدم اما الان همیشه میترسم اشتباه کرده باشم و این فرصت محدود رو از دست بدم. از مردنش میترسم و حتی نمیدونم مشکلش چیه و چقدر دربارهش صادقه. چون تنها راه ارتباطی باهام واتساپ و پیامکه علی مکالمهمون رو خیلی زود رها کرد و من شوکه شدم. هر هفتاد کرکتر دهتا تکتومنی براش هزینه داشت و بدون خداحافظی تموم کرد که پول شارژ نده و بااینکه اینستاگرام بستریه بهم گفت فیلترشکن خوب نداره و نمیتونه بیاد واتساپ. در مقایسه با خودم که خودم رو به آبوآتیش زدم براشون، همهشون از امتحانی که نبود ناموفق بیرون اومدن. هستی موند و حوضش و تنهایی و اعتمادی که دیگه به دست نمیاد.
ف. گفت رضا و الهه ازدواج کردن. جالب بود. الهه همهی خواستگارهاش رو بررسی کرده درحالیکه رضا همچنان دوستپسرش بوده و رضا هم گفته برو بقیه خواستگارات رو هم بسنج :))) من وقتی با اون بودم چشمم هیچکس رو نمیدید حتی وقتی به وضوح نبودنش رو ترجیح میدادم. چطور ممکنه؟ :))) باهم ازدواج کردن خلاصه و ف. میگفت توی استوریش انگار مامان و بابا بغل هم وایسادن، حتی دست همدیگه رو نگرفتن :)) اولش فهمیدم که چقدر ناراحته، قانعش کردم که خوب شد با رضا ازدواج نکردی وگرنه خیلی بدبخت بودی اما جفتمون ناراحت بودیم که تنهایی باید بدبخت نباشیم. علیرغم اینکه ظرفیت با کسی بودن رو ندارم، تنهایی الانم آزاردهنده شده.
برای یک موقعیت شغلی توی پارک علموفناوری درخواست دادم و قطعا حتی اگر قبولم کردن تلفنم رو جواب نخواهم داد :))) وقتی میگم سردرگمم همینه