هستی، تولستوی و مبل بنفش
کمکم داروهای خوابآور جدید دارن روم تأثیر میذارن و ذهنم از نه شب به بعد کارایی نداره. البته که خوابآلودگی در طول روز هم ساعتهای مفید زیادی برام باقی نمیذاره. اینا که چیزی نیست اما فرصت گفتن حرفهایی که نیاز دارم بنویسمشون رو ازم میگیره.
تابهحال سابقه نداشت انقدر از این شاخه به اون شاخه بپرم و نتونم یک کتاب رو پیش ببرم. همزمان چندصفحه از مردم مشوش، تکثیر تأسفبرانگیز پدربزرگ و دربارهی معنای زندگی رو میخونم و هیچکدومش بیشتر از سیدرصد خونده نشدن. حواسم و البته دلم پی هیچکدومشون نمیرفت و من چنین آدمی نبودم :)) امشب لابهلای کتابهای قدیمیای که نشان کرده بودم، تولستوی و مبل بنفش رو پیدا کردم. پیش خودم گفتم توی اون دوران آکوارد پیدا کردی، حتماً کتاب زردیه، ولش کن. ولی به هرحال زرد خودمم! :)) باید بخونم و بعد قضاوت کنم دیگه! کاش اول معرفی و نقد کتاب رو میخوندم تا منصرف بشم. باز هم داستان در رابطه با سوگ؟ باز هم غم ازدستدادن یک عزیز به واسطهی سرطان؟ چرا انقدر به این سمتوسو کشیده میشم وقتی از لحاظ ذهنی واقعاً توان پرداختن بهش رو ندارم؟ نه تنها توانش رو ندارم، که فرار میکنم و کتابها هم جدیداً رویهی خفتگیری پیدا کردن انگار.
از سرطان میترسم؟ آره. از آلزایمر هم. از هرچیزی که کفش آهنین پوشیدن براش کافی نیست. از چیزی که تسلیم سرنوشتشدن انتخاب صلحآمیزیه. برای همینه نمیخوام چاق باشم، سیگار بکشم، الکل بخورم، غذای ناسالم بخورم و... اما باز هم هیچکدوم به آدم آسایش خاطر نمیدن که در امانی. هراس همهی بیماریهای لاعلاج یا صعبالعلاج فقط برای خود آدم نیست، مرگ عزیزان هم همینقدر عذابآوره. دوست ندارم اینطوری بمیرم. همینطور که دوست ندارم انقدر پیر بشم که همه منتظر باشن بمیرم و وقتی مردم پدیدهی عادیای باشه.
امروز اگر قرصهای خوابآور به جانم نمیافتادن عملکرد خوبی داشتم. اما باز هم همهی تلاشم رو کردم. رفتیم فروشگاه و رانندهی اسنپ که یه پسر جوان بود و عکس تتلو رو چسبونده بود روی داشبوردش، زده بود رادیو معارف و داشت چی میخوند؟ یه قسمت از صحیفه سجادیه که دعا برای شفای مریضها بود :) توی کتابی که با اکراه چندصفحهاش رو خوندم باید به سرطان کیسه صفرا و مرگ نزدیکان پرداخته میشد و برای خودم یه اتفاقی افتاد که دوباره پشمام ریخت آدم چقدر راحت ممکنه بمیره! همهچیز من رو به یاد امین مینداخت. که شاید این سالمترین و طلاییترین روزهاییه که داریم. به خودم قول داده بودم دعوا نکنیم، سرسختی نکنم و باهاش صبور باشم اما همهچیز به میل و ارادهی من نیست و میدونم تا جایی که توان داشتم و بیشتر از اون برای رفیقموندنمون تلاش کردم. هنوز هم دوستداشتنش در عمیقترین لایههای قلبمه اما ادامهی رابطه باهاش رو توجیه نمیکنه، حداقل مثل قبل بودن رو. امین برام سمبل ترس از مرگ هم هست. برای همینه که تا این حد توی زندگیم پررنگه و رابطهی پرتنش و مضطربی دارم باهاش.
دلم میخواد مثل فیلم بروکلین بشم. با یه چمدون توی دستم مهاجرت کنم، سختی بکشم ولی اونجا دیگه خونهی من باشه. دلم میخواد هیچی از این زندگی اونجا نبرم. بعد از مهاجرت، هیچجا خونهی من نیست؟ هیچکس من رو اونقدر میفهمه که دوستم داشته باشه؟