دارد
این اولین باریه که دارم از یکی از محصولات اپل استفاده میکنم. انقدر همیشه برام دستنیافتنی بوده که حس میکردم هنوز شایستگی استفاده ازش رو ندارم! باید به این مک بوک عزیز که قراره کمکم کنه بهتر کد بزنم و درس بخونم و پیشرفت بیشتری داشته باشم احساس تعلق کنم. همین عدم تعلق مسخره گویای ماجراست که چقدر خودم رو نمیپذیرم...
با علائم جدیتری روبهرو شدم. فراموشی بسیار، حواسپرتی، جا گذاشتن وسایل، فریز شدن ذهن و... درس شبیهسازی عددی رو بیست گرفتم توی کارشناسی که نتونم معادله رو با دلتا حل کنم :) سر امتحان پایتون نمیتونستم یه حلقه شرطی کد بزنم... دائم کلید رو جا میذارم. گوشیام رو جا میذارم. حرفهام یادم میره. نمیتونم سجاد رو کمک کنم و گند میزنم. همهاش شدم آدمی که یا باید خودش رو قایم کنه یا بپذیره که چقدر افتضاح و رقتانگیز شده. انقدر این چندوقت باید خودم رو توضیح میدادم حالم بهم خورده... هیچی مهم نیست. اما من مهاجرت کردم که درس بخونم. که آیندهام رو بسازم و الان همهچیز طوری داره روی سرم خراب میشه که نمیدونم باید چیکار کرد... نتونستم بیمه هفتصد یورویی بگیرم و نمیتونم ریسک کنم از پولم بردارم... تتنها راهم ارتباط با پزشکم توی ایرانه که اونم انقدر خانواده با ایشالا چیزی نیست از کنارش رد میشن که هرلحظه منتظرم چیزی پیش بیاد و راه برگشتی نداشته باشم...
احساس میکنم یک سری چیزها به تجربهی زیستهی آدمها برمیگرده. خیلی وقتها تلاش کردم به احساس ناامنی کردنم غلبه کنم که یکسری تجربهها رو از دست ندم. که یک سری چیزها رو به دست بیارم. گفتم شاید دنیا چیزی ورای ترسهای من باشه. اما علاوه بر اینکه بیشتر دردم گرفته، ناامید هم شدم. حرفم این بود نباید یک آدم بشه همهی زندگیات و نباید زندگیات رو با دلخوشی حضور یک نفر بچینی.
بدنم علیهم میجنگه و شکستم داده. امروز سرکلاس ژنومیکس چنان از این زندگی خوشم اومده بود که قراره چه پروژه خفنی انجام بدیم و بشه سنگ بنای رویاهایی که داشتم دلم میخواست نبازم. گوشی و کلید و لپتاپ و ماگم رو جا گذاشتم. علائم صرعم جاری شدن و من اینطوری بودم که نمیشد یک لحظه کوتاه بذاری خوش باشم؟
نمیدونم باید چیکار کرد
فکر میکردم سجاد دردانه برادرمه. حسم بهش اون کوه بلندی بود که مراقبمه و مراقبش هستم. همون صمیمیت امن و سالمی که ساختیم. همون bro-bro bound خودمون! الان هم همینطوریم. اما یه چیزی میلنگه که سختمه با خودم بلند بگمش. زیر نظر داشتن رفتارش برام سخته چون میفهمم تحت چه فشاریه. باهام صداقت محضی داره دربارهی چیزها. اما در مورد رابطهاش با من؟ نمیدونم. انقدر همهچیز رو صادقانه به هم میگیم و زندگیهامون به هم گره خورده که واقعا خانواده شدیم. میدونم یه چیزیاش هست، یه دردی به جونش هست اما نمیدونم چیه... من حس جدید و جالبی رو تجربه میکنم. از مراقبت کردن دوطرفهای که داریم خوشم میاد. همهچیز کامله؟ نه. هیچ کلویی از وضعیت جسمی من نداره. چیزی رو تدریس میکنه که من تازه دارم یاد میگیرمش. وقت زیادی داره برای درسها و من؟ من تازه دارم تلاش میکنم بهای نچسبیدن به تیمشدن و بولشتهای بقیه رو بدم...
خیلی از زندگی میترسم. خیلی بیپناه شدم و انگار همین خود زندگیه.