پس از
بیشتر از چهل روز از مهاجرتم گذشته و زندگی انقدر سبز و سرخ و سفید نبود که از روز اولش بنویسم. تکتک نقاط ضعف شخصیتیام بیرون کشیده شد و من رو به این حال گذاشت که هستی اگر فکری به حالشون نکنی بعدها خیلی بیشتر دردت میگیره.
روز خوش نبود؟ نه. هوا که گرمتر بود شبانگاهان طاهر قریشی رو میذاشتم و تاب بازی میکردم. همون چند دقیقه برام تسلی خاطر بود :)
وقتی مهاجرت کردم روز دوم مامان یه عکسی با محتوای ببخشید سرت داد زدم فرستاد. فکر میکنم گریه فرودگاهش اولین باری بود که میفهمیدم دوستم داره. نمیدونم... بابا هم موهای سفید بیشتری داره، بهم گفت هشتاد کیلو شده و مراقب غذاش هست و ورزش میکنه. برای اینکه خوشحالشون کنم از طبیعت و دانشگاه و ... عکس و فیلم میفرستم. اونا هم تشکر میکنن سی ثانیه وقت گذاشتم. اینجا که هستم دیگه خانواده بزرگترین دشمنم نیست. دیگه فکر نمیکنم ریشه تمام کثافتهای روانم خانوادهام هستن. فقط میخوام چیزها بهتر بشه. مهم نیست کی ضربه زد، باید بشناسم و بهترش کنم.
با شیطان رجیم زندگی میکنم. هزار یورو پولم رو دزدیده و چون کش بوده سندی ندارم. تمام چتهام رو خونده بود. باهام خیلی بدجنسه و چون نقطه ضعفهام رو توی پیامم با دوستم خونده خوب ازشون استفاده کرد. پامو میذارم خوابگاه حالم بده. همیشه اضطراب موقعیت رو دارم. همیشه ازش متنفرم و بهش میگم شیطان رجیم. دیروز ناراحت بود و کسی سراغش رو نگرفت و من از ناراحتی اش خوشحال بودم. از حقیرشدن امشبش و اینکه هیچ دوست واقعی و عمیقی نداره و تلاشش برای تبر زدن به ریشهی منه هم خوشحال شدم. باید برخوردم انسانی میبود اما من دلم خنک میشد که وقتی به درونش سفر میکنه دوستداشتنی نیست و حقیره.
اینجا که هستم یکبار هم آرایش نکردم. آدمها خیلی با بدنشون راحتن و من هم احساس راحتی کردم. تهران که بودم جرات نداشتم بدون تینت برم بیرون. این روزها حتی موهام رو با چیزی نمیبندم و رها در باد بودنش بهم حس قشنگی میده.
جمعه اولین امتحانمه. براش آماده نیستم چون مشغول جنگ بیحاصل با شیطان رجیم بودم. پرونده پزشکی ام رو آپلود میکنم و روی خارجی و ساپورتیو بودنشون حساب باز میکنم!
به هانیه گفتم وقتی تهران بودم و دلم میگرفت بلد بودم برم خیابون ولیعصر قدم بزنم. میخواستم برم کافه بلد بودم کجای فلسطین و فردوسی خوبه. میدونستم برم باغ فردوس به خودم جایزه دادم. میدونستم توی درحالی پیش کی برم یا اصلا بمونم. اینجا نه شهر و نه آدمها و نه خودم رو نمیشناسم.
همکلاسیهای ایرانیم خیلی سعی میکنن به اینترنشنال ها بچسبن. خصوصا ایتالیاییها. من حس خوبی به این لاس علمی نیازمندی ندارم. شاید کار من غلطه اما وقتی حس درستی ندارم ندارم. حتی خودم رو مجبور نمیکنم دوستی عمیق با کسی بسازم و صبورم. امشب توی فروشگاه به آقای ایتالیایی بهم گفت ایرانی هستی؟ گفتم چطور؟ گفت موی بلند مشکی و چشمهات. من یه دوستی داشتم که مثل تو بود. باید توی پرانتز بگم زشت بودم و حمام لازم. بهم گفت آخر هفته بریم برای درینک. راستش اولش گفتم نایس تو میت یو ولی بعدش بهش شماره ام رو دادم. توی سرم می چرخید اگر دراگ دیلر باشه چی؟ اگر بخواد بدزتت یا کارهای وحشتناک چی؟ ولی خب در حد گفتوگو نگه داشتم و آدرس و اطلاعات ندادم. به خودم قول دادم نزدیک مردی که از اول میدونم آدم من نیست نشم. اما هنوز قصد اون بنده خدا رو نمیدونم. آدمها برای من پنجره تازهان. اما برای بقیه دوستپسر و پاسپورت و خوشگذرونی. اینجا هم فرق داریم.
شیطان رجیم مریضترم کرد از لحاظ جسمی و روحی، اما یاد گرفتم خودم رو درست نکنم ضربههای بدتری در راهه...