نمی‌دونستم اتفاقی که من رو به قهقرای تاریکی شرم و ناامیدی برد، حالا اینطور قلبم رو رنگی‌رنگی کرد :) بعد از تشنجم سر کلاس و قضایای اورژانس خیلی سختم بود برم دانشگاه. شرم دست از سرم برنمیداشت و نمی‌تونستم پا توی کلاسی بذارم که این اتفاقا برام افتاد. اما بعدش از دوستم شنیدم که استادم روزی چندبار حالم رو می‌پرسه و گفت کار درمانی‌اش رو ادامه بدید اگر هزینه داشت من پرداخت می‌کنم :)) امروز سر کلاسش مهربانانه نگاهم می‌کرد، لبخند میزد و خودش بهم پیشنهاد داد باهم صحبت کنیم. بهم گفت اولویت سلامتی و آرامش خودمه و آدمها مسیرهای متفاوتی رو طی می‌کنن ولی به این معنی نیست که هیچ‌وقت موفق نمیشن...

چی قلبم رو رنگی‌رنگی کرد؟ بهش گفتم کسی که با من مصاحبه کرد و توی قبولی من نقش داشت شما بودین و وقتی توی مصاحبه دیدم‌تون خیلی استرسم کم شد :)) خیلی مهربون بود... بهم گفت این حرفت روزم رو ساخت :) آخرسر هم بهم گفت قدر خودت رو بدون، این مهربونی تو چیزی نیست که این روزها بشه دید :)) تازه خودش بغلم کرد :''

هنوز هم به خودم میگم خدا لعنتت کنه به جای دیتاساینس رفتی بیوانفورماتیک خوندی که الان به این روز بیفتی :)) از هر درسی از هرجایی شروع می‌کنم، به هرپایه‌ای می‌چسبم باز یه چیزی هست که ندونم :)) و امیدوارم یه روزی بگم ارزشش رو داشت.

این استاده با اینکه اچ ندارن اسمم رو درست زد و گفت هستی :) اولین آدمی بود که بغلم کرد چون دوستم داشت! و نمی‌تونم بگم وقتی مهاجرت می‌کنی و کسی رو نداری چقدر دلتنگ بغل آدمی میشی که دوستت داره. چقدر پناهه برات :)

من همیشه مخالف این حد دیس کردن مرد ایرانی بودم :)) خب تو هم توی همون خونه‌ای بزرگ شدی که اون مرد بزرگ شده، مگه چقدر می‌تونین فرق کنین؟ محیط تاکسیک بوده :)) شما هم حاصل همون هستید. اما این جایی که من هستم به وضوح میشه دید مرد ایرانی یک کانسپته. کنترلگره، اعتماد به نفست رو می‌گیره، دائم میخواد تو رو به آدمی که خودش توی فانتزی‌هاش میخواد تبدیل کنه و بهت احساس ناکافی بودن میده، تو رو به یک سری چیزها موظف می‌دونه و رشد و استقلال تو رو به رسمیت نمی‌شناسه :)) خیلی از اینکه آلت تناسلی متفاوتی داره لذت می‌بره و مایه برتری می‌دونه. بچه‌های اینجا یه جوری عوضی‌ان که می‌تونم بفهمم چرا اینطوری پشت‌شون میگفتن. هرچند هنوز هم معتقدم مرد ایرانی گفتن خیلی درست نیست، اما وقتی مقایسه می‌کنم می‌بینم این همه زحمت نکشیدیم بیایم اینجا که همون مسائل رو برای خودمون تکرار کنیم. وقتی دختری و مهاجرت می‌کنی به چیزهایی مجبور میشی که دیگه نمی‌تونی پرنسس بابات بمونی و انقدر سرسخت میشی که برگشتن به حالتی که قبلا بودی توی تصورت هم نمی‌گنجه :))