ندارد
خب، یکمی مرتبترم.
کارهای نصفهنیمه که مغزم رو فشار میدادن رو سامان دادم. پروندهی آموزش رانندگیام رو انداختم به جریان و دوباره کلاس شرکت میکنم که آزمون بدم. هرچند به هیچ دردم نخواهد خورد. اینستا رو لاگ اوت کردم در طول روز و فهمیدم واقعا مقصر بخشی از شلوغی روزمه و استرسم رو با چیزهای بهتری هم میتونم کنترل کنم. اعداد یک تا بیست ایتالیایی رو حفظ کردم و زیستم رو مرور کردم.
امشب زمان زیادی توی گروه با همکلاسیهای جدیدم حرف زدم. هم پسرها خوبن هم دخترها. در نگاه اول همه خوب بودن، توی کارشناسی حتی نگاه اول هم خراب بود. با وجود اینکه هیچ چیز بدی ندیدم خیلی توی دلم خالی شد. به عنوان تنها کسایی که در مملکت غریب میشناسم قابل اتکا نیستن. کمکم داره توی دلم خالی میشه و خوشحالم که خانوم لوبیای درونم بیدار شده و آلارم میده. بیشتر اطرافیانم یا با پارتنرشون مهاجرت کردن یا کشور انگلیسی زبان رفتن ولی من چالش بزرگتری دارم. درسته آدم وابستهای نیستم و تنها رفتن انتخاب خودم بوده اما سختی و وحشتناکی ماجرا کم نمیکنه. فقط دوست دارم تجربهی آدمها رو بخونم. تسلی کارساز نیست، خفهکردن صداهای ضروریه.
حدودا بیست روز دیگه احتمال داره نوبتدهی شروع بشه. چهار ماه بلاتکلیفی تحمل کنم به سامانی میرسم. بهش فکر نمیکنم که اذیت بشم. به اینکه چطوری پول جور کنم و حواسم جمع کارهای مهم باشه فکر میکنم. همهی فکرها باهم مهلک و کشندهست.
به دخترهایی که توی زندگیشون عشق دارن حسودیام نمیشه، به اونهایی که خودساختهان و رشد و مواجههی خوبشون رو میبینم حسرت میخورم. اون خانوم خوشگله ورزشکاره. کاش زورم میرسید خودم رو بهتر کنم.