امروز روز شاخ‌وشونه کشیدن بود و سلام بر pms که بخشی از هویت زنانه‌ام شده.

دوبار دعوا کردم تقریباً و اینطوری بود که بدون اینکه تنشی حس کنم، دستام یخ کنه، بلرزم، صدام بگیره و گریه کنم حرفم رو زدم. آدم ممکنه با قطعیت چرت‌و‌پرت بگه ولی به هرحال تا اینجای کار از موضعم راضی‌ام.

پاشا امروز مسخره‌ام کرد، دقیقاً به خاطر ایتالیا. وقتی نرگس گفت ناراحت نشیا، گفتم این پسر اصلا کی هست که من بخوام به نظرش اهمیت بدم؟ و آتیش دعوا شروع شد. مستقیم نه البته. توی بحث و دعوا آدمها جنسیت‌زده‌ان و نمی‌خواستم اینطوری باشه. بیکار بودم و مهم بود من برنده باشم و کلیدش خونسردی بود. گفتم آدمی که دوستانه یا اصلا غیردوستانه حرف درست و منطقی می‌زنه، بهش گوش میدی، فکر می‌کنی و تصمیم می‌گیری بپذیری یا نه، آدمی که چرت‌و‌پرت میگه، چرا باید بهش اهمیت بدی؟ اگر دخترهای این جمع کم‌سن‌و‌سال نبودن و کانادا رفتن تو رو بت نمی‌کردن، چی داشتی عرضه کنی؟ رفتی کار خوب پیدا کردی؟ دانشگاه رفتی؟ پول درآوردی؟ دوست خوب پیدا کردی؟ دو سال اونجا بودی و هیچی نشدی، چی داری عرضه کنی جز نمک‌ریختن؟ من تا اینجای کار انقدر تلاش کردم که رشدم رو ببینم، بعد از این هم همینطور خواهد بود. نقل به مضمون بود. لحنم رو رعایت کردم که I don't give a shit هم توش پیدا باشه. این بشر دست از سر پسرها هم برنمیداشت و مسخره میکرد، به وضوح پکر میشدن ولی هیچکس چیزی نمی‌گفت. البته اونها حساب‌کتاب‌ خودشون رو دارن ولی خب. پاشا من رو از نوجوانی مسخره میکرد و حالا مچم برای اینکه بکوبم تو دهنش قوی‌تر بود. دیگه توی اون جمع نمی‌رم. من باید جایی باشم که حالم خوب باشه و اونجا این فرصت رو بهم نمیده. انشالله تراپی رفتم دعوای امروزم رو آنالیز می‌کنم.

من نباید توی نوجوانی انقدر غمگین می‌بودم. خودم رو قایم می‌کردم و به آدمها اجازه می‌دادم تحقیرم کنن. من خیلی تلاش کردم بشم آدمی که دیگه میگه نه، خودش رو باور داره، به بدنش احترام می‌ذاره و خودش رو بهتر کرده. گاهی حس می‌کنم پامو گذاشتم روی زخم‌هام و فشار میدم، که کسی نتونه اونها رو ببینه و تعبیر مسخره‌ای به نظر میرسه. خیلی اگرسیو می‌گم اصلا اون آدم کیه و چه اهمیتی داره و روم جواب میده. من آدمی نیستم که به چنین هیجاناتی کردیت بدم و نمی‌دونم تغییر خوبی هست یا نه. پشت همه‌ی اینها این سوال مطرحه که توانایی دارم به خودم تکیه کنم؟ از پسش برمیام؟ تنهایی رو اونجا هم قورت میدم؟

یه سال بالایی داریم که دوست دارم اسمش رو بذارم داریوش! داریوش برخلاف نصف همکلاسی‌ها اهل پارتی و مشروب و روابط چیز نیست. برام تعریف کرد خانواده‌ی فقیری داشته و سال اول چه سختی‌هایی داشته. حتی اعضای فامیل هم فوت کردن و تنهاتر شده. برام خیلی خفن بود اینطوری خودش رو شکل داده، روی هدفش متمرکز شده و اینطوری سلامت دراومده. بهم گفت این چیزیه که من توی خودم می‌بینم و تلاش میکنم دیده بشه. سعی نکردم مهربون‌تر باشم. باز مسخره‌بازی درآوردم که مطمئن بشه دلسوزی نمی‌کنم و نگاهم هنوز دمت گرم انقدر خفنی باشه. وقتی به کیان نگاه می‌کنم به خودم میگم هستی شاید تو هم تونستی از کوره دربیای و چیز خوبی از خودت بسازی.

زیست خره. همه‌ی تلاشهام شکست خوردن. انقدر باهاش گلاویز میشم تا یه روش خوب پیدا کنم.