انقدر چیتگر دور بود که بعد از این همه سال تازه امروز برای اولین‌بار رفتیم. به لطف نور آفتاب و گرمایی که بهم اصابت کرد میگرنم عود کرد اما شب که داشتیم برمیگشتیم و حالم با مسکن‌های مخدر گونه بهتر بود، پیش خودم گفتم چه خاطره‌ها که میشد اینجا ساخت و بعد رفت. هوا خنک شده بود و تعداد آدمهایی که زیرانداز و سبد به دست اومده بودن یک روز زودتر سیزده رو به در کنن زیاد بود. آدمهای معمولی‌‌ای که نمی‌شناسم‌تون، ای‌کاش همه‌تون روزهای شاد بیشتری داشته باشید.

همیشه گوشه‌ی ذهنم داشتم نذار زخم‌هات همه‌ی هویتت باشن و بارها خواستم امتحان کنم چقدر گزاره‌ی درستی‌ه. هنوز پذیرش دانشگاهم برام عادی نشده :)) اینکه هفتاد نمره مصاحبه بود و من تونستم هشتاد و پنج بگیرم هنوز بهم حس خوبی میده. نمیگم اعتمادبه‌نفس چون هنوز عامل خارجی‌ای نتونسته وارد این منطقه بشه. احساس می‌کنم توی این زندگی یه شوت زدم و گل شده. این بلاگره گفت من این همه تلاش کردم به جایی برسم و بکوبم توی صورت کسایی که بهم گفتن نمی‌تونی... و من داشتم فکر می‌کردم خب تو که اندازه‌ی تصور اون آدمها بدبختی هنوز... خودم؟ حتی فکرم نرفت سراغ خاطراتم که بهم گفته بودن چون صرع دارم بهتره برم کلاس خیاطی تا رشته‌ی ریاضی. من می‌دونستم که خیلی موقعیت‌های مهم زندگی عملکرد خوبی نداشتم و فراتر از متوسط نیستم، اما این رو هم می‌دونستم اون جایگاه بازنده متعلق به من نیست. خاطراتم رو قفسی نکردم که ازش بیرون نیام. همکلاسی آزارگر دبیرستانم بلاگر شده اما فقط نخواستم ببینمش و به قعر خاطرات بدم نرفتم.

موقع حرف‌زدن با chatgpt هم گفتم من دوست ندارم دنبال خاطرات بد کودکی‌ام برم. دوست ندارم به گذشته برگردم چون توانم رو برای بهبود می‌گیره و این چیزی نیست که می‌خوام. گذشته برام یک وزنه‌ی سنگینه که نمی‌ذاره حرکت کنم و به سمت خونه داشتن برم. چرا بیل بزنم باغچه‌ی بی‌بهار رو؟

احساس می‌کنم من توانایی زندگی داشتن رو دارم و خوب کردم به این misery احساس تعلق نداشتم.