وقت کارهای درست رو انجام دادنه. اما از اینکه حدود یک ماه همه‌ی کارهای غلط رو انجام دادم پشیمونم؟ خیر، به هیچ‌وجه. حالا مگه توی این زندگی چقدر کار مهم داریم که از اشتباه پرهیز کنیم و دنبال درست‌هایی که بهمون گفته شده بریم؟! بیخیال.

ظهر که داشتم بیوشیمی می‌خوندم که برام درس جدیدیه و هم می‌فهمیدم هم توی مغزم نمی‌رفت، پیش خودم فکر کردم اینکه خیلی‌ها از تحصیل به زبان مادری به هرشکل محروم شدن چقدر بده. چه تلاش مضاعفی توی سن کمتر انجام دادن تا با بقیه پیش برن و این چیز کمی نیست. ظهر می‌خواستم درباره‌ی این بنویسم اما شب درباره‌ی اینکه اگر آدمها برات وقت نمیذارن و بهت اولویت نمیدن یعنی تو رو نمی‌خوان استوری گذاشتم. اینکه از این مسئله ناراحتم اذیتم می‌کنه. احساس انسانی هست اما من به خودم گفته بودم هستی این مدت روی خودت تمرکز کن و این رنج و ناامیدی بزرگ چیز دیگه‌ای رو می‌رسونه.

ره‌آورد سفر برام گردن‌درد و کمردرد شدیدی‌ه که نه میذاره بشینم نه بخوابم و نه روی کاری تمرکز کنم و به جای غرزدن به این درد درس گرفتم که اگر خودم رو اولویت قرار داده بودم، این درد رو نداشتم. برام یک آلارمه که هستی خانوم جون دیگه به زندگی برگرد. یک ربع ورزش سبک کردم. برپی با پوش‌آپ کامل رفتم (که شاید اشتباه بود توی این وضعیت) و درحالیکه ضربان قلبم بالا رفته بود خودم رو مرتب کردم، روتین پوستی‌ام رو انجام دادم و به این فکر کردم که برای انجام کارهای درست آماده‌ام.

اشکالی نداره که غم، خشم و ناامیدی رو تجربه می‌کنم. دوستی انقدر باارزش هست که حاضر باشم بهاش رو بدم تا دوستی‌های خوب و عمیق رو به دست بیارم. سعی کردم زیاد با فرمون حق به جانب بودن پیش نرم و به رفتارهای خودم دقت کنم. دوباره بر اساس اولویت برنامه‌ریزی کردم که درس بخونم. پیاده‌روی‌ام مرتبه و کارهای دیگه‌ای هم دارم. از اینستا لاگ‌اوت کردم که با حواس جمع‌تری به خودم برسم. وقتی موهام رو خوشگل می‌بافم یعنی وقت زندگیه و خب الان وقت زندگیه.

می‌دونم که مهاجرت کنم تنها میشم. توی شهری که میرم هیچ‌کس رو ندارم. دوست ندارم چون تنها میشم از اونهایی باشم که بیست‌وچهار ساعته بیخ ریشت می‌چسبن که حرف بزنن و تنها نباشن. دوست دارم اونجا هم تنهایی رو بپذیرم و درگیر خودم باشم. دنیایی که واردش شدم رو کشف کنم، خودم رو بهتر کنم، تلاش کنم و آرامش داشته باشم. دوست دارم درگیر خودم باشم و بسه انقدر بقیه رو محور قرار دادن. احترام به خودم چی میشه پس؟ این برام زشت و رقت‌انگیزه انقدر فرار کردن از تنهایی و خلوت نداشتن. کاش زورم به خواسته‌‌هام برسه.

یه وقت‌هایی هست که به خودم میگم دیگه هرگز اجازه نمیدم متحمل چنین رنجی بشم و این واقعی‌ترین قولیه که به خودم میدم. خوشحالم بابتش.