ندارد
بعضی وقتها به خودم میام و میگم what the hell am I doing? ولی فکری نیست که ادامهاش بدم.
نگرانم. چشمم میخوره به نوتی که روی میزم چسبوندم: من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم؛ ریشههای ما به آب، شاخههای ما به آفتاب میرسد، ما دوباره سبز میشویم... و میبینم دیگه ادبیات نمیتونه قلبم رو پر کنه. دیگه فقط اطمینان حاصل از اعداد و واقعیتها برام جوابه. دیگه امیدواری هیچجای چیزی نیست که نیاز دارم. هیچکس تضمین نمیکنه خوب میشه، درست میشه، هیچکس نمیتونه تضمین کنه بدترین اتفاق نمیفته و چیزی که توی عدم قطعیت به کار آدم میاد آگاهیه نه اطمینان خاطر. اینجور چنگ و دندون تیز کردن برای ادبیات احتمالا یک سرش به بیزاریام از آثار امین هم برمیگرده. مرتیکه.
شاید خندهدار باشه اما مرگ برام تلنگر بود که هستی به زندگی برگرد. شاید هیچوقت فردایی که نگرانشی رو نبینی. تصمیم گرفتم آلارم بذارم که طلوع خورشید رو ببینم و اگر هوا خوب بود برم پارک نزدیک خونه و غروب آفتاب توی طبیعت باشم. یادمه هروقت موقع سرویس مدرسه چشمم به آسمون میخورد حالم خوب میشد. تماشای آسمون، کتابخوندن و حرفزدن با آدمهایی که دوستم دارن همهی چیزیه که دارم. بذار حالا که کار دیگهای از دستم نمیاد با گلهای توی مشتم زندگی کنم. اگر نشد زندگی رو هم نبازم.
اوضاع گردن و کمرم هرروز داره بدتر میشه و فعالیتهای روزانهام رو فلج کرده. نمیتونم درس بخونم، ورزشهای ساده و کششی انجام بدم یا حتی اتاقم رو جارو بزنم. فهمیدم این همه خودم رو توی نقصان کالری نگه داشتم و اون چاقدیدهشدنی که توهم خودم بود به خاطر انحراف ستون فقراتم بوده *ـ* هرچندوقت یکبار میبینم خودم رو بابت چیزهایی که مقصرش نبودم ملامت کردم.
وقتی مهاجرت اونطور که انتظار میره مرددم نمیکنه، وقتی سختی رشتهام باعث نمیشه پا پس بکشم و تغییر بدم و وقتی به خودم میگم به طور متوسطی از پسش بربیای دائم فکر میکنم توهم ناشی از نادانیه. انگار همیشه به طریقی باید حال خودم رو بگیرم.