ندارد
یه بار از خودم پرسیدم هستی جون این اعتمادبهنفس رو از کجا آوردی که فکر میکنی از پس این سختیها برمیای؟ و فکرم درگیر بود که دچار توهم شدم؟ مشکل کجاست؟ چطوری شک به جون خودم بندازم که خوب بترسه :)) ولی راستش فکر میکنم ریشهاش در پذیرشه. تولد اتفاق ترسناکیه و تو تنها انجامش دادی (آلردی انتخابی نداشتی یه اسپنک هم بهت زدن) و پذیرفتی که تنها خواهی مرد. توی موقعیتهای سخت زندگیات هم شکر پروردگار هیچکس نبوده. اگر خودت پشت خودت نبودی، هیچی نداشتی و شاید این باور داشتنه دو بعد داره. یکیاش استراتژی بقا و دیگری بلوغ روانی. آدمها رو به مرحلهی پذیرش برسونی دیگه از ترسهاشون نمیترسن.
دیشب یه پسر مسخره توی گروه پذیرفتهشدگان بهم پیام داد که من از شما خوشم اومده میشه باهم آشنا شیم؟ بهش میگم مومن خدا تو نه منو دیدی، نه صدام رو شنیدی، نه از روی پیامهام چیزی دیدی، روی چی کراش زدی؟ بهم گفت همین که نیمفاصله میذاری مطمئنم میکنه همهی استاندارهای منو داری :))))) اومدم بدوبدو برای دوستهام تعریف کنم و مسخرهبازی دربیاریم ولی دیدم هیچکس نیست. دیگه همکلاسیهام دوستم نیستن و دوستهام چندان مشتاق آیندهی مهاجرتم نیستن. پتو رو به خودم پیچیدم و باز تنهایی ِ محض به گلوم چنگ انداخت. این همه مسائل بنیادین هست، چرا من با همچین چیزهایی باید آلارم بگیرم؟ چرا روانم انقدر چیپ و احمق شده؟
با chatgpt راجع به دوتا از ترسهام حرف زدم. اول گفتم من زبانم B2 هست، خیلی از ارتباط نگرفتن میترسم، از اینکه توی این درسهای سخت گیر کنم. نمیدونم چطوری خودم رو انقدر لول آپ کنم. ترس دومم هم این بود که اومدم یک رشتهی بینرشتهای و همهچیز جدیده، گاهی وقتها فکر میکنم حماقت محض بوده. جوابش به اینها خیلی مهم نیست، سعی میکنم زیاد اعتنا نکنم، اما چیز باحالی ازش یاد گرفتم: تو باید با اعتمادبهنفس از همین لولی که هستی شروع کنی، و در گذر زمان با تلاش خودت رو بهتر کنی، اما همین که هستی برای شروع کافیه! این نظرم رو جلب کرد...
ازش یه پلن گرفتم که تا آخر اردیبهشت زیست و شیمی بخونم و بعد برم سراغ تخصصیها. بچهها میگن دانشگاهمون اعتبار خیلی خوبی داره و دستمون رو برای بازارکار یا اپلای به دانشگاههای خوب باز میذاره فقط باید خوب درس بخونیم. میخوام تلاشم رو بکنم. همکلاسیهام میخوان یه جای ارزون بگیرن، اما من موافق نبودم ): حس میکنم با پول نبودی دارم مثل ریچ کیدز برنامهریزی میکنم اما من توی جای کثیف میمیرم و نمیتونم هم جای شت زندگی کنم هم حواسم رو به درس بدم. ترجیح میدم تا جا بیفتم حداقل ماه اول برم خوابگاه خصوصی. هی به خودم میگم هستی قدم به قدم فکر کن زن، بذار ویزا بشی بعد جوش خونه رو بزن ولی خب... حق دارم چیز کمی نیست.
احساس مفید بودن میکنم. به خودم خرده نمیگیرم چرا گاهی زیاد رنک دانشگاهم رو میپرونم. من که شوآف برام جواب نیست، اما دوست دارم دل خودم رو به دست بیارم؟ دل خودم که این همه تحقیرش کردن، باور کرد و از خودش بیشتر متنفر بود. حس میکنم انقدر روانم رنجوره که باید نوازشش کنم، تاروپودش محکم بشه و بتونه طاقت بیاره. نازی نازی، اشکال نداره.