احساس می‌کنم سالی که گذشت خدا منو به زمین گرم زده بود و هنوز نتونستم کامل ریکاوری بشم :))) این حجم از تخریب‌هایی که باید باهاش کنار بیام بی‌سابقه‌ست. شاید هم فقط نسبت به آسیب‌هایی که دیدم بیدارتر شدم. کسی چه می‌دونه؟

هیچ‌چیزی مثل رابطه با جنس مخالفم و مشخصا اون بازه‌ای که باهاش حرف میزدم من رو نسبت به آسیب‌هایی که دیدم و به روی خودم نمی‌آوردم بیدار نکرد. من معمولا وقتی مشکل فیزیکی دارم آلارم میدم که بداخلاقم و کسی به دل نگیره. اما وقتی ازم می‌پرسید مشکلم چیه یا پرخاشگری بیشتری نشون می‌دادم یا از گفتنش طفره می‌رفتم. حتی وقتی مربی‌ام ازم می‌پرسه مشکل کمرت چیه و دکتر چی گفت؟ بگو باهم حلش می‌کنیم مودم اینطوریه که به تو چه سلیطه نمی‌خوام. انقدر امین پدرسگ با مشکلات فیزیکی‌اش دروغ به ناف همه بست و ما رو غصه داد و ترحم خرید که چندشم میشه از بیان حال بد. ترجیح میدم کاملا خفه و قایم بشم ولی با آدمها درباره‌اش حرف نزنم. این پارت یک مشکلاتی بود که دوستی با امین برای من درست کرده بود. بلایی که سرم آورده هیچ‌ رابطه‌ی عاطفی‌ای نیاورده :)) آسیبی که از دوست می‌خوری شدیدتره انگاری.

مورد بعدی‌ای که بابالنگ‌دراز یادم انداخت اینه که وقتی کسی رو دوست داری، انقدر که می‌خوای کنارش باشی و زندگی‌ات رو باهاش بگذرونی، چقدر باید فداکاری کنی :))) یک چیزهایی هست که هویتت رو باهاشون شناختی، یک آزادی سرخوشانه‌ای هست که باید بیخیالش بشی. انگار یک سری چیزها در تو خاموش خواهند شد و باید بپرسی آیا این آدم و دوست‌داشتنش انقدر ارزشمند هست که چشمم رو روش ببندم؟ و می‌بینی که آره هست. کاری به نشدن بابالنگ‌دراز ندارم. من فکر نمی‌کنم آدم در سالم‌ترین رابطه‌ی عاطفی هم بتونه انقدر خودش رو گسترش بده. نه اینکه دیگه چیزی از خودش نمونه ولی حالا وجودش رو به آدم دیگه‌ای گره زده و چیزهای این مسیر فرق دارن. اگر به آدم اشتباهی گره بزنی یا رابطه‌ای نباشه که بهت فرصت رشد و غنی‌شدن بده باختی. من می‌تونستم با زندگی با بابالنگ‌دراز ملکه باشم :))) همه‌ی چیزهایی که یه دختر نوجوان از زندگی و رابطه میخواد رو داشته باشم، اما اون من ِ حاصل دیگه من نیست. چیزهایی که باید به خاطر در کنار اون بودن کنار بذارم رو می‌شمارم و نمی‌تونم. آدم ناراحتی خواهم شد. من توی بیست‌وپنج سالگی آماده‌ی از دست‌دادن آزادی‌های فردی‌ام نیستم. و منظورم از آزادی چیزهاییه که درون خودم سراغ دارم و هنوز مجال اینکه برم دنبال‌شون رو پیدا نکردم.

موج جدیدی از نارضایتی‌ها نسبت به خودم رو مشاهده می‌کنم و آزاردهنده‌ست. از یوتیوب آموزش رقص برمیدارم و علیرغم درست‌انجام دادن‌شون قشنگ درنمیان :))) خیلی اعتماد به نفسم رو می‌گیره. انگار من فقط می‌تونم برم پور یوگا، برم فیتنس، دمبل بزنم، ورزش قدرتی کنم و عضله بسازم، کاردیو و دنس کار من نیست. باهاش کنار اومدم؟ گفتم خب به جهنم تا جایی که کمرم درد نگیره تمرین می‌کنم هرمون‌هام تنظیم بشن، مجلس رقص نمیرم :))) همه همه‌چیز رو ندارن و اینم چیزیه که من ندارم. اما مسئله اینه من الان لات کوچه خلوتم. هنوز توی اجتماع نیستم که راحت باهاش کنار بیام. از لحاظ ظاهری خیلی با ایده‌ال خودم فاصله دارم. منظورم هم از ایده‌ال ایده‌ال نیست یه استانداردی که توی ذهنمه. هنر، مهارت، زبان و... باید کار می‌کردم و یکم لول‌آپ میشدم. زندگی زشت...

نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم. نمی‌تونم درس بخونم. نمی‌تونم کارهای مفید قابل‌قبولی انجام بدم. گوشی دستمه، خبرها رو می‌خونم، به کارهای مهاجرتم فکر می‌کنم و استرس می‌کشم. اینکه نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم عصبانی‌ام می‌کنه. اینستا نرفتن هم کمکی نمی‌کنه و ای کاش میکرد. نمیدونم از کجا شروع کنم. حوصله‌ام کم شده و درد کمر و گردنم محدودم کرده. افتادم جهنم.