سنگ
هربار به یالوم ایمیل میدم میگم پرحرفی نکن دختر! هربار میگم میرم روی رایتینگ ـم کار میکنم میرم زبان ـم رو خوب میکنم تا بفهمه چی میگم اما هربار یادم میره و با ذوق تمام براش می نویسم. بعدش شروع میکنم به گریه کردن،ناخودآگاه و نمی تونم بگم چرا. قانع ـم به اینکه ایمیل هام رو جواب میده اما کاش پدربزرگ واقعی ـم بود و میتونستم بدون آرزوی اینکه کاش منو بخونه باهاش حرف بزنم. این چه رازیه آدم به کسی که هیچ وقت ندیده و امیدی به دیدنش نداره این همه عشق بورزه؟ هربار این رو بهش میگم. کاش آمریکا آمریکا نبود،قول میدادم هرکاری میتونم انجام بدم تا ببینمش ((: این شوق رو نسبت به کی داشتم؟هیچ کس.
از اریک فروم ِ بی تربیت بدم میاد. کتابش هم نمی خونم،هرچند به خودم میگم هستی خانوم کو سوادت که زبون درازی میکنی. نمی دونم مربوط به چه زمانی ـه اما هیچ نوشته هاشو باور ندارم. جز یالوم،اریک برن کلود استینر و یانگ به کس دیگه ای اعتماد ندارم،شاید بعدا باورم تغییر کرد اما یالوم محبوبم تا ابد باقی می مونه. خلاصه که کتابش رو نخواهم خوند و به جاش شروع میکنم به بازخوانی پیش نویس های زندگی. خیلی به دردم خورد.
از زمین و زمان و حتی همین بی تربیت آقا(اریک فروم) بهم اشاره میشه هستی جون حماقت کردی،حماقت کردی. ببین چه قدر غلط بود و من میگم خب حالا،همه اشتباه میکنن و من یکی توشون نابخشودنی بود خطام؟ درسته با محتویات کتابش مخالفم اما فهمیدم عشق ورزیدن هنره. عشق دام بلاست اما بهتر از اون اتفاقی هست تو زندگی؟ انتخابش می کنی،غلط از آب درمیاد و چوبش رو میخوری اما بدون یاد گرفتن،بدون آزمون و خطا کردن،چیزی به دست نمیاری. با مراقبت از خودت که مبادا ضربه بخوری یه ترسوی تهی بیشتر نیستی و مطمئنا مصون نمی مونی از چیزی.
امام علی یه حدیث داشت تو کتاب دینی که آدم وقتی از مرگ فرار میکنه بیشتر به سمتش میره. حالا شاید هم تحریف کردم و عینا نگفته باشم اما فهمیدم آدم وقتی از چیزی میترسه و فرار میکنه ازش بیشتر به کامش میره.
من دیگه سعی میکنم از سفید شدن موم نترسم،از پیر شدن و دیگه دختر جوانی نبودن نترسم،سعی میکنم تمام توانم رو بذارم و برای انتخاب هام تلاش کنم، گندکاری ها و اشتباهاتم رو بشناسم و کم کنم و باری از روی دوش آدم ها،هر چه قدر در توانم بود،بردارم.
کاش آدم معمولی نبودم یا آدم معمولیی بود که فارغ التحصیل فیزیک بود و کتاباش رو بهم میداد و منم دعای خیر بدرقه ی راهش میکردم،آه ((: میتونم دونه دونه کتاب بگیرم یا که خردمندانه از کتابخونه استفاده کنم اما این کرونا دست من رو بسته انگاری. خداوندا این واکسن کوفتی زودتر برسه...
مامان اینطوره که اول حرف میزنه بعد فکر میکنه،هیچ وقت حرفش رو مزه مزه نمی کنه ببینه چه تاثیری روی شنونده داره،گاها بدک هم نیست. امروز حین خاطره تعریف کردنش ازم گفت یه دفعه انقدر سرم داد زده که عمو بهش گفته باورم نمیشه این صدا از تو باشه و من درجا اشکم ریخت روی بشقابم،گفتم ممنونم و پاشدم رفتم. جگرم کباب نشد؟نسوختم؟ خاکستر نشدم؟ شدم. زهر شد برام. مامان بدم،هیچ وقت ِ هیچ وقت زهری که بهم دادی از روح و روانم پاک نمیشه و چی از این بدتر.نمیتونم تو رو ببخشم چون هیچ وقت پشیمون و شرمنده ی کردارت نیستی حتی وقتی متوجه شدی اشتباه کردی.اما خدا پشت توعه روزگار پشت توعه و من هم برات آرزوی بدی نمیکنم. اتفاق بدی هستی برای هر فرزند.