بل
واو!
باور نمیکردم مرتب بودن انقدر به روحیه م کمک کنه. یه روز الکی الکی گفتم بذار اتاقم رو اساسی مرتب کنم،گردگیری کردم و همه چیز رو دوباره از اول چیندم سرجاش. قشنگ لباس ها رو تا کردم و یک عالم جای خالی توی کمد و کشوهام ایجاد شد! ((: وقتی میای تو اتاقم با صحنه ی به به مواجه میشی. همه چی مرتب ـه،همه چیز سرجاش ـه. وقتی امشب یه دور تو اتاق کوچیکم زدم فهمیدم باید زندگیم هم همینقدر مرتب باشه،من باید چنین آدمی باشم. قوی شدم، خون ِ قوی رفت تو رگ هام و باز تصمیم گرفتم از همین امشب سالم زندگی کنم.
امشب به آذر گفتم،اون تکه از کتاب آفریده های یک روز از یالوم رو. گفتم اونقدر رابطه ی بی عشق و بی محبتی رو تجربه کردم که شهزاده ی سوار بر اسب سفید هم که ببینم،پوکر فیس از کنارش رد میشم.اون قسمت از مغزم کور شده و جاش رو به سوال هایی مثل ِ " خب که چی؟ آخرش که چی؟ باز زخمی و غمگین بیفتی یه گوشه خوبه؟ ول کن آقا،ول کن مگه آزار داری؟" داده.به خودم گفتم،هستی وقتشه قیام کنی ((:
ناراحت شدم. از اینکه فهمیدم وقتی بهش گفتم من غمگین و وحشت زده م،میشه باهام حرف بزنی یک روز بعد جواب داد،کوتاه و شوخی شوخی گرفت و بعدش هم هیچی از حالم نپرسید،خیلی غمگین شدم. چون فهمیدم "چون سخت بود،در دل سنگش اثر نکرد" . اون هیچ توجهی به حال من نداره،هیچ وقت به خودش نمیگه رابطه نداریم،دشمن هم که نیستیم. ندید چه قدر برای دوام حالش،برای خوب شدنش تلاش کردم و چشمم رو روی همه چیز بستم. وای وای چه قدر غم انگیزه به مهندس ِ دو دوتا چهارتا کنی بربخوری که حساب کنی چه قدر سیرابت میکنه و چه قدر بهش بدی بسشه! وقتایی که تو خوابگاه شبا هق هق گریه می کردم،کی کنارم بود؟ علی و امیرحسین! من کور بودم ندیدم اون کنارم نیست؟ بهش پیام دادم و گفتم اینها رو. خیلی باملاحظه و خلاصه گفتم که "اینقدر محبت کردم و کنارت بودم،با اینکه میدونستی ناخوشم کاری نکردی،خیلی بی معرفتی". قالب جمله ها هوشمندانه تر از این بود. این بار تو بازیی که راه انداخت شکستش دادم،واقعا فهمید،واقعا فهمید گند زده. این بازی هیچ برنده ای نداره البته جفت مون شکست خورده ایم،عایدی من این بود فهمیدم باید با ترس هام روبه رو بشم،زندگی با ترس ها و پشوندنشون من رو به یه فرد رقت انگیز تبدیل میکنه که لایق هیچ چیز نیست و دائم در عذاب ـه.
پس فردا شروع ترمه. کاش میرفتم لوازم التحریری،دفتر و خودکار نو می خریدم،یکمی چیزای خوشگل خوشگل می خریدم و آماده ی نیم سال تحصیلی میشدم ((: خیلی بیخوده که هیچ چیز مثل همیشه نیست،اما من باز هم براش ذوق دارم. باز هم مثل کلاس اولی ها منتظرم و نقشه کشیدم این ترم قراره خوب درس بخونم! این ترم با نوزده واحد اختصاصی+یک واحد تربیت بدنی ذاتا باید خوب درس بخونم و افتادن تو هرکدوم،شوخی ـش هم زشت و وحشتناکه. میخوام خودم رو توی چالش بذارم،شجاع باشم و گذشته رو تو گذشته رها کنم،قربانی نباشم و تا جایی که میتونم تلاش کنم،اصلا به به وقتی عاقل و شجاع میشم،قسمت همه بشه الهی ((:
آبان که رفتم دکتر حتما بهش میگم چه قدر در رنجم و از آخرین باگ های فیزیکیم باهاش حرف میزنم. باید وزن کم کنم تا مجبور نباشه دوز داروم رو زیاد کنه و بد نگاهم کنه و من حس گناه آلودی دارم به خودم و از خودم بدم میاد،میلم به غذا و هر چیز خوشمزه ای رو از دست دادم و این روندی که پیش گرفتم تا لاغر بشم خیلی زشته،همراه با احساس گناه و بی ارزشی. برای همین گفتم هستی جون وا بده،حالا چی میشه مگه. بذار بد نگاه کنه،هر کاری میخواد بکنه بکنه،من بیمارم اون پزشک نه بیشتر و نه کمتر. خودم رو لای منگنه نمیذارم اما تلاشم رو میکنم.
من دست از قربانی بودن برداشتم،دارم تلاش میکنم زندگی خوبی داشته باشم. نمیشه راجع به آینده چیزی گفت و برنامه ای ریخت. تنها لطف آدم به آینده اینه در لحظه درست زندگی کنه و تصمیم های خوبی بگیره و تلاش بکنه،آینده خود به خود جهت می گیره و خودش رو نشون میده.