چه.
کلی برنامه ریختم،بعد یک لحظه از خودم پرسیدم واو،لحظه ای میرسه که می میرم! چه قدر همه ی این کارها در برابرش مسخره ست. نه اینکه خب دیگه کاری نکنم چون می میرم. حس میکنم این خرده کاری ها خیلی عجیبن وقتی قراره مرگ پایان زندگی باشه.اصلا مرگ خیلی عجیبه و هر چه قدر بیشتر جلو بری علمی در برابرش نداری. از دکتر بابایی زاد یاد گرفتم زندگی چند دهه ی زیستن یه که ارزشش رو داره و حالا همه چیز باز هم چه عجیب ـه.
هفته ی سوم کرسرا تموم شد،فهمیدم با وجود خلافی هایی که داشتم حدود یک ماهه دارم با این برنامه پیش میرم. چه عجیب! یک ماهه دارم کاری رو میکنم که تا یک ماه قبلش از وجودش خبری نداشتم. الان دارم ویدیوهایی از دانشگاه لندن و آکسفورد و فلان می بینم؟ نمیدونم مجموعه ای مثل آلاست یا واقعا کورس های دانشجویی،هر چی هست چه قدر خوب و عالی.یه روزی میتونم برم؟ بعید به نظر میرسه اما رویاش شیرین ـه و مگه میشه جلوی رویاهای من رو گرفت؟ مگه میشه وادارم کرد از خیالاتم لذت نبرم؟ برای من همین کافی ـه و بعدش میتونم با دید واقعی ببینم چه طور میتونم با کنار اومدن با واقعیت،شرایط خوبی بسازم. اما کی میدونه آینده چی میشه؟ تا خیلی ماه قبل فکر میکردم قراره مهندس کامپیوتر بشم ((: الان دیگه نمیخوام حتی مهندس بشم!
کاش میتونستم بفهمم ریشه ی ترس از تموم شدن چیه. از وقتی خودم دارم آدما رو رها میکنم،از رها شدن کمتر میرسم،چون می فهمم گاهی وقتا ما نباید آدم هایی رو تو شعاع نزدیک خودمون قرار بدیم تا آسیب نزنیم به همدیگه. پذیرفتم آدما می میرن،رابطه شون خراب میشه،تغییر میکنن یا هر چی،هیچی دائمی نیست، میشه متعهد بود و در لحظه لذت برد. ترس از تموم شدن نه اما،هر چیز کوچیک و بزرگی رو هم در بر می گیره،از خوراکی های خونه تا اینکه با گرونی های اخیر پول های بابا تموم شه و دیگه نتونیم زندگی کنیم.برم دنبالش؟ فعلا سیاست به درک رو پیش گرفتم،میگم هستی به درک که فلان چیز تموم میشه،هر وقت تموم شد یه فکری به حالش می کنیم،دنیا که به آخر نرسیده،فعلا جواب داده ولی آیا این پاک کردن صورت مسئله نیست؟
آخ آدم ها که چه قدر دردسر سازید.روزایی که کنکوری بودیم با نیلوفر چسبیدیم به هم،زمانی که نتیجه ها اومد،باز چسبیدیم به هم،وقتی دانشجو شدیم چسبیدیم بهم و یهویی از هم گسسته شدیم،یه روزی بهش گفتم تو دوستم نباشی غصه میخورم و یه زمانی هم نسبت به هم معلق بودیم. من بین ی.الف و نیلوفر گیر کردم،فکر کردم نیلوفر جفاکاره و دوستم نیست،وقتی دیدم ی.الف چه قدر عین زباله دورم انداخت باز برگشتم به اینکه نیلوفر دوستم بود،فقط نیاز به تنهایی داشت،مثل الان ِ من. چه قدر این روزها باید درک کنیم نیاز به تنهایی داریم. با ی.الف سرد شدم،خیلی نامحسوس. جواب پیام هاشو طوری میدم که حرف بعدی نباشه،احساسی پشت جمله هام نباشه و مشخصا اسکیپ کردن. آدم بی رحمی شدم؟ البته که نه. آغوشم بازه به روش اما وقتی بهم بدی کرد، وقتی باعث شد روزها گریه کنم،چرا روی خودم پا بذارم و دوستش باشم؟ فقط میتونم بدرفتاری نکنم و بذارم بریم به مکان های دور ِ ذهن همدیگه. من انقدر به جای دیگران صد قدم برداشتم تا رابطه مو حفظ کنن هیچ کس تلاش نمی کنه و بای دیفالت میگن هستی هست،فرش دستباف شدم،هر کسی یه پا میزنه به دلم و میره،بسه دیگه.
به امیرحسین گفتم قول میدم نه گفتن رو تمرین کنم،دارم نه میگم،به هر چیزی که تجاوز به روح و جانم حساب میشه. راضی ـم از این روند. خیلی همه چی خوب پیش میره و حتی رابطه م با آدما تنظیم شده و بعضا نزدیک تر! من با نه گفتن فهمیدم چه قدر میتونه دلم صاف و ساده بمونه،چه قدر میتونم راستگو باشم و به شکل درست خودم و روابطم رو امن نگه دارم،اصلا به به...
حس میکنم عاشق شدن،چیزی مثل جسم و روح رو دو دستی تقدیم کسی کردن و اسارت ِ اگر ابدی نه،لااقل طولانی مدت ـه.میتونه یکی از بزرگ ترین و مهم ترین جزء زندگیت باشه،میتونه دلگرمی و آرامشت باشه اما میتونه حماقت محض باشه،میتون طوقی باشه به گردنت،میتونه دلت رو سنگ و سیاه کنه. چه قدر انتخاب آدم ها حساس و ترسناک ـه،چه قدر باید حساب و کتاب کنی. چه قدر باید دانا و درستکار باشی.اگر قبلا میترسیدم برم دانشگاه یه آدم ِ بی تربیت ِ بی بندوبار بشم،الان میترسم روحم به تاراج بره و حتی خودم دو دستی خودم رو به مرگ برسونم. اما لااقل ترسم کمتر شده،هر چه قدر بالا پایین داشتم باز روابطم رو سالم نگه داشتم،باز سعی کردم فاصله ها رو رعایت کنم... این نیمچه رابطه ی احمقانه ـم خیلی چیزها یادم داد. من با اون مزخرف ترین و دورترین آدم ِ دنیا بودم،فقط بلد نبودم محبتش رو از قلبم بکنم بندازم بیرون. من فقط ضعیف عمل کردم اما باز هم سالم موندم،با آگاهی بیشتر از چیزهایی که نمیدونم،با دید واقعی تری نسبت به روابط. اما باز هم چیزهایی برام مجهول ـه. خیلی وقتش نیست،خیلی درس دارم ((:
کاش "اون" پیام نده،کاش بهمم نریزه. کاش بذاره آرامشم باقی بمونه و باز قلبم نریزه پایین حالا باید چیکار کنم. اما بالاخره الان عاقل ترم و می دونم چه دور چه نزدیک،آدم هایی هستیم که باید دور بمونیم. من آدمی نیستم که بتونم محبتم رو کوانتیده به کسی بدم،هر کس بیاد وارد بی نهایت میشه و قلبم می شکنه. اهل دنیای هم نیستیم،من سیرابش می کنم و خودم پژمرده میشم،هر کی بره سمت زندگی ِ خودش.
با آذر دوست خیلی نزدیک شدیم. قراره دوتایی باهم میتنیگ بریم که ترس مون از مقبول نبودن در جمع بریزه،مقبول نبودیم که نبودیم،به درک. من عادت کردم همیشه طفیلی جمع باشم و دور بمونم. از دوران مدرسه،تا دانشگاه،هیچ وقت به کسی نزدیک نبودم،صرفا دختر خوب و مهربونی بودم. حالا یا می بینم آه چه له شدم یا چیزای خوبی به دست میارم. میتونه تنها حسن ـش پا گذاشتن روی ترس مون باشه. بعد از اون با دوستای نزدیک مون قرار بذاریم،شاید تونستیم جمع دوستانه ای داشته باشیم.
برادرهای بسیجی مسجد نزدیک خونه مون به من و خواهرم بیسکوییت نذری ندادن،به جلویی و پشت سری مون دادن،به ما ندادن چون چادر نپوشیده بودیم. نه به خاطر بیسکوییت،به این خاطر که آدم فکر میکنه از دین و مذهب و حتی عزاداری هم انداختنش بیرون خشمگین شدم و حالا هیچ انعطافی ندارم نسبت بهشون. حرص دارم و گاهی میگم به درک. فقط باید آدم باشم. اما دلم میخواد تو روزهای اخیر،برنج و خورشت قیمه بپزم،نذری ((: و نمیدونم میتونم به کی بدم،شاید به یه آدمی دادم که بهم بگه خدا مال همه ست،تو هم جا داری.فقط میخوام مقبول باشم،هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.
نوش ِ جونم که انقدر حرف زدم.