درست‌حسابی دعوا کردن مثل وقتیه که دیگه انقدر بدن خودت رو شناختی که بدونی استفراغ‌کردن علیرغم وحشتناک‌ بودنش بدنت رو توی وضعیت بهتری قرار میده و بهتره ازش فرار نکنی و نترسی.

دیروز لیوان چایی که می‌تونست جام شوکران هم باشه رو گرفتم دستم و گفتم من دنبال بحث کردن باهات نیستم. دنبال بردن توی این مشاجره نیستم و حقی که ازت می‌گیرم به کارم نمیاد. من دارم ناراحتی‌ام رو ابراز می‌کنم و ازت انتظار دارم که بهش توجه کنی... نمی‌دونم، هنوز مطمئن نیستم اما منطبق بر چیزهایی که از کتاب و یوتیوب یاد گرفتم و البته خودم بود. وقتی دعوا می‌کنی خیلی برات واضح میشه مسئله‌ی لایت اکس باعث شد مسئله‌ی هوی وای رو فریاد بزنی و این بده. اگر روزی مشکلم دقیقا همونی بود که داشتم می‌گفتم به خودم کردیت میدم. خانواده برای من اون مأمنی که اینها رو تمرین کنم نیست. هرگز امن نمیشه ولی حالا که میدون مینه بدتر زمین تمرین من بشه.

با دوستهام مهربون‌ترم اما خیلی قاطع‌تر از همیشه. دیگه احساس نمی‌کنم وای من یه آدم تاریک و بدم و فقط دارم قایم می‌کنم. وقتی از دست‌شون ناراحتم از دلم ردشون نمی‌کنم که به خودم بگم انسان متظاهر. مسئولیت هم قبول می‌کنم البته. این روزها درد انقدر کلافه و بی‌حوصله‌ام کرده که خودم نمی‌دونم حوصله‌ی چی رو دارم و چی رو نه!

این دختره همکلاسی آینده‌ام اصرار داره باهم اتاق بگیریم و عبارات عجیب به کار می‌بره. بهم میگه قشنگ دلم! و من نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. محافظه‌کاری زیادش باعث میشه بهش بی‌اعتماد باشم تا حدی. از اینکه فکر می‌کنه من دختر قوی‌ای هستم و چون وابسته نیستم می‌تونه بهم تکیه کنه هم خوشم نمیاد. آیا چیز بدی ازش دیدم؟ خیر. وقتی توی جایگاهی قرار می‌گیرم که باید به کسی اعتماد کنم مغزم شروع می‌کنه به تئوری توطئه چیدن.

احتمال نقص مالی و ریجکتی‌ام انقدر بالا هست که لازمه پلن بی و سی رو دنبال کنم اما نمی‌تونم درست فکر کنم. گریه‌ام هم نمیاد و کل تلاشم برای زندگی سالم شروع دوباره‌ی ملاتونینه.

اتفاقی چشمم می‌خوره به دروغی که به واسطه‌ی امین به فلانی و فلانی گفتم. هزارنفر ممکنه بهم بگن هستی تو خودت هم نمی‌دونستی و ناخواسته بوده اما توی دلم میفتم توی آتیش جهنم. ترجیح می‌دادم خودم دروغ گفته بودم. هم اعتمادم نابود شده، هم واضحا دیگران دروغ شنیدن و متوجه شدن و هم نمی‌تونی پلاکارد بگیری دستت. دکمه‌ی فاصله‌گرفتن ازشون رو زدم. دارم تلاش یک‌طرفه می‌کنم و اونها عادت کردن. نمی‌تونم به این ناامنی ادامه بدم. دارم خیلی بیشتر از آنچه سزاواره تاوان پس میدم. بسه دیگه.