باید برای زندگی‌ام کاری کنم، زشت شده.

این روزها زیاد بچه و دانش‌آموز می‌بینم. یکی‌شون داره دوچرخه‌سواری می‌کنه و توی دلم میگم با این زحمت بچه بزرگ می‌کنن که توی این خیابان‌های ناامن رکاب بزنه خلاف بیاد و یه چیزی‌اش بشه؟ یه فسقلی می‌بینم اومده سوپرمارکت و به خودم میگم بچه به این کوچیکی رو فرستادن، نمیگن توی راه چیزی بشه هنوز عقلش نمیرسه مراقبت کنه؟ دخترهای نوجوان رو دیدم و اینطوری بودم که چقدر این ساعت براشون سیفه؟ اصلا اینجا محله و موقعیتی هست که بشه بچه با این سطح از هیجان رو به حال خودش گذاشت؟ هروقت بچه می‌بینم فقط اضطراب و وسواسم تشدید میشه و به خودم میگم تو چقدر مادر افتضاحی میشدی، فرصت زندگی کردن رو از بچه‌ات می‌گرفتی و روانش رو بیمار می‌کردی. شاید به خاطر سن‌وسالمه که به این چیزها بها میدم...

دنیا رو ببینا، این وبلاگ رو ده سالگی زدم الان داره سی سالم میشه. اف.

امروز به خودم گفتم هستی وقتی تنهایی کیفیت روزت خیلی پایینه و این خبر بدیه. باید درستش کنی. وعده‌های اصلی‌ام رو نخوردم، بدموقع خوابیدم، کتاب نخوندم، کارامو انجام ندادم و زندگی رو فریز کردم که مبادا دردم تشدید بشه. باید یاد بگیرم توی اوقات تنهایی و ناخوشی هم بهتر باشم.

ناقوس اردیبهشت به صدا دراومد. هنوز چک لیست سفارت نیومده و نوبت‌دهی شروع نشده. شاید طی این دو هفته. کاش تغییر دیگه‌ای ندن. هنوز وضعیت تمکن مالی خرابه و استرس اونم هست.

یکی دائم توی سرم میگه باید کاری کنی. ملامتم می‌کنه و حالم از خودم بد میشه...

راجع به چیزهای چرت‌و‌پرت حرف میزنم. نمی‌دونم از کی استراتژی انکار رو پیش گرفتم. نگرانی ندارم؟ به اینکه مامان و بابا اگر طوری‌شون شد کی کمک‌شون می‌کنه فکر می‌کنم، به اینکه تنها بشن چطوری از خودشون مراقبت می‌کنن. به اینکه وقتی میرم نمیدونم آخرین‌باریه که مادربزرگ هشتاد ساله‌ام رو می‌بینم؟ ناراحت نیستم؟ دارم می‌بینم دوست‌هام دارن خودشون رو بدون من می‌چینن. حرف‌شون، برنامه‌هاشون. به اینکه دیگه کیوت نیستم به زبان خارجی و قراره لال بشم. به اینکه هیچکس رو نخواهم داشت. به دلتنگی‌ها. هویتم. به هرباری که دلم میخواد آهنگ فارسی گوش بدم و جلوی خودم رو می‌گیرم و میگم قراره این حس زیاد سراغت بیاد:))) ولی نه کسی دوست داره ببینه، نه من تسلی خواهم گرفت نه فایده‌ای توش هست...