پسر، این چقدر درسته که باید سرت رو بندازی زیر، شلوغ‌کاری نکنی، به حواشی توجه نکنی و کارت رو بکنی. چقدر به خودم حرف درستی زدم که خوب نیست وقت زیادی رو توی جمع‌های رندوم که هدف خاصی ندارن بذاری.

طبق آمار دولینگو ۸۳ روزه که دارم زبان ایتالیایی یاد می‌گیرم. اون streak و مرض خودم باعث میشه توی بدترین روزها هم وقت بذارم و یه درس انجام بدم. داره میشه سه ماه درگیر یک زبان بودن! آهسته و پیوسته :) حس جالبی داره. زبانی‌ه که دوستش دارم. هنوز سراغ موسیقی و ادبیاتش نرفتم. اما وقتی حرف می‌زنن خوشحال‌کننده‌ست. از خودم بابت این تداوم متشکرم. در روزهای آتی که بهتر شدم با کتاب هم پیش میرم :)

زیست پایه‌ی دهم و یازدهم رو تموم کردم امروز. باید کتاب‌های اضافه‌تری بخونم و مرور کنم. یک ماه دیگه وقت بذارم می‌تونم برم سراغ مطالب دانشگاهی و ژنتیک. اما تا همینجا هم مثل بچه‌ها هرچی می‌خونم و یاد می‌گیرم خوشحالم می‌کنه. هنوز هم یکمی با حفظ کردن‌ها و جزئیات مشکل دارم و به خودم میگم اشکالی نداره، بیشتر مرور می‌کنی. ترس از آلزایمر، خنگ‌شدن و به اندازه‌ی کافی خوب نبودن هم راستش داره هولم میده. بهره‌کشی از چیزهای ناخوب :))) اما بهشون فکر نکردم. یکمی سرماخوردگی‌ام سبک شد و دوباره رفتم سمتش و لذت بردم واقعا.

یادمه توی مصاحبه‌ام گفتم:

There was a moment when I watched my grandfather slip away, helpless and powerless to stop it. The pain was overwhelming, and in that moment, I made a vow to dedicate my life to making a difference. I dream of a future where we can save people from the devastating grips of cancer and Alzheimer's—where I can be part of the solution. One day, I believe, no one will have to endure the heartbreak of losing loved ones to these terrible diseases.

باید برای این زندگی کاری کنم. باید زرنگ‌تر، هوشمندتر و پرتلاش‌تر باشم. حواسم رو جمع کنم نرم سراغ چیزهای چرت‌وپرت و قوی‌تر باشم. حواسم به ریشه‌هام که توی قلبم هستن باشه.

دارم میرم دانشگاه خوبی که بهم فرصت تحصیلات عالی میده. پول برای فعالیت هست و حمایت می‌کنن. فشارهای فعلی هم کمترن. برای خودم دعا می‌کنم و سعی می‌کنم مقدماتش رو فراهم کنم که ناسپاسی نکنم :))