ندارد
میخوام دربارهی چیزی بنویسم، اگر ذهن و بدنم یاری کنه!
راجع به تأثیرات سبک زندگیای که توش همیشه برای بقا جنگیدی و خودکفا بودی. راجع به معدود دستاوردهاش صحبت نمیکنم. مقصودم عوارض جانبی این مدلی بودنه. اون هم برای فردی که انتخابی جز این نداشته و صرفاً پاسخ انتخابی به محیط نبوده.
توی روند فیزیوتراپیام اگر خجالت نمیکشیدم بگم جریان داره دردم رو تشدید میکنه، زودتر تغییر میدادن و من در کل کمتر درد میکشیدم. اما خجالت کشیدم بگم و فکر میکردم باید تحمل کرد. بدم میومد از اینکه بگم «من درد دارم، به من توجه کنید» امروز که برام سوزن زدن، یواشکی فقط یدونه قطره اشک ریختم. وقتی دکتر بهم گفت ای جانم، میدونم خیلی درد داری، دیگه ادامه نمیدم. اما واقعیت این بود غصهای که توی دلم جمع شد بیشتر از یکدونه قطره اشک بود.
ورزش قدرتی هم این رو تشدید کرده. عادت داری به درد عضلهات کمتر بها بدی و در حالیکه داری پاره میشی تمرین رو ادامه بدی و نفس عمیق بکشی.
مطلوب اینه بیش از نیمی از کارها و مسائل زندگیات رو تنهایی هندل نکنی! به درد خفیف هم اعتراض کنی و در ده ثانیه اول کمک بخوای. مطلوب اینه تکیه کنی و نگرانیهات رو تقسیم کنی. مطلوب تنها نبودنه.
من؟ انگار که وسط یه بیابونم. زندگی برام همینه. اگر کتاب نخونم و یوتیوب نگردم مثقالی کمک برای روانم ندارم. اگر سر خودم رو گرم نکنم اصلا نمیتونم بگم فلانی، دوست عزیزم من دارم له میشم بهم توجه کن و مراقبم باش.
از مهربون بودن خودم چندشم میشه. خاک بر سرم اگر یک نفر دیگه هم بهم گفت چقدر مهربونی. خدا لعنت کنه زندگیای که از من آدم قوی ساخت و انقدر بهم حس چیپ و بیارزش بودن دست میده. دیگه میدونم مدلی که آدمها رو دوست دارم خوب و سالم نیست. از زنانهترین بخشهای خودم هم بیزارم. خودم تنهاتر شدم. هربار چندشم شده و یه تیکه از خودم رو با چاقو بریدم و انداختم دور و چیزی ازم نمونده.
آدم نباید تنها باشه. نباید بچهای به دنیا بیاریم و طوری بزرگش کنیم که برای بقا بجنگه. نباید فکر کنیم با تنها گذاشتنش و مستقل افراطی بار آوردنش گه خاصی خوردیم.