بال‌وپرم شکسته.

هرچقدر سنم بالاتر می‌ره، نوشتن ازش برام سخت‌تره. بیشتر می‌فهمم و بیشتر دردم می‌گیره. بیشتر تلاش می‌کنم چیزها رو درست کنم و سهمگین‌تر شکسته میشم. انقدر توی یک سیکل معیوب دست‌و‌پا میزنم که دیگه توانی برای هیچ‌کدوم از کارهای مهمم ندارم.

اون خانومه می‌گفت it's better to be needed و خب برای من هم خوب بود. به آدمها گوش می‌دادم، سعی می‌کردم باهاشون همدلی کنم و اگر از دستم برمیاد، کاری کنم حال‌شون بهتر بشه. کم هم نشنیدم چقدر خوبه که کنارشون هستم، اما این دیگه برام کافی نیست. من خودکار ارزون و عالی توی جامدادی نیستم. من قرار نیست به وقت اضطرار و نیاز به یاد آورده بشم. قلبم رو ببین. وضعم رو ببین. واقعاً هیچ‌کس همراهم نیست. دیگه گنجایشش رو ندارم انقدر درگیر غم‌هاشون بشم. باید خودم رو خیلی مخفی کنم، توانش رو ندارم.

توی گروه خانوادگی جمعیت کسایی که مهاجرت کردن خیلی بیشتره. لذا بیشتر عکس‌ها درباره‌ی سفر و رستوران و حال خوب و زندگی عالیه. بعد کسایی که اینجان هم به رو نمیارن که دارن پاره میشن. اعصابم رو خورد می‌کنن. این اختلاف شرایط واقعا اذیتم میکنه و دیگه پیام‌هاشون رو باز نکردم.

چت‌هام با کاوه رو پاک کردم. دو طرفه نه قطعا:)) چندنفر دیگه هم از کانتکت‌هام پاک کردم و‌ چت‌شون رو هم بستم. اگر گوستین کردن نمیخوام دیگه بشینم سوگوار باشم براشون. برن به جهنم.

نمی‌تونم.