تهسیگار یوفسکی
آها، فهمیدم چرا فرار میکنم.
حتی وقتی آزمون زبان از رگ گردن بهت نزدیکتره، نمیشه از یاد چیزها منفک بشی. چیزهای من به «اضطراب مرگ» گره خوردن. دیشب که ویدیوهای چیس رو میدیدم پیش خودم گفتم اینا تا آخر عمرشون مثل یه بچهی کوچیکن و چون خیلی زودتر از آدمیزاد میمیرن، شاید دردی که به قلبت میدن خیلی بیشتر از شادی حضورشون باشه. میانگین عمر آدمیزاد بیشتره و خب کمتر میترسی وقتی بمیره با نبودش چیکار قراره بکنی، سالهای طولانیای فرصت داری کنارش زندگی کنی. از تلگرام فرار میکردم چون میخواستم یادم بره مسئلهی امین چیزی فراتر از یک دوستی ناسالمه. اضطراب مرگ رو برام تداعی میکنه. زندگیش رو یک گره کور کرده. من میبینم که دوستای مشترکمون هم مثل من گیر کردن. مثل من با یادش غمگین و بدبختن. فرقمون اینه اونها فکر نمیکنن آدم میتونه از دنیا و آدمها چیز بهتری بخواد. نمیدونن میشه بهتر شد و مستحق احترام و محبت بود. با همهچیز کنار میان.
به هرحال، تولدش رو تبریک گفتم. اما نگفتم «دوستت دارم» نگفتم رفیقمی. توانش رو ندارم پروندهاش رو ببندم ولی میتونم صادق باشم که، نه؟ این شرافتمندانهترین کاره. باید مراقب و مسئول باشم. حرفی نزنم که واقعیت نداشته باشه. انقدر ذوق و دوستی رو در من کشته که حتی دستم نمیرفت براش ایموجی قلب بذارم:)) حتی چیزی خیلی ادبی بنویسم. خدای من... :))
عجیبه، من اگر از این دنیا چیز بهتری نمیخواستم، الان به قهقرا نمیرفتم.
لیمومی بهم پیام داده نذار لاغری برات حسرت بشه و بیست درصد تخفیف داده. خیلی خوشحال شدم. چون لاغری نه تنها برام حسرت نیست، که وضعیت فعلیمه و من یادم رفته بود. یک سال از وقتی ورزش و رژیم رو شروع کردم گذشته. بیست کیلو وزن کم کردم و ورزش حرفهای انجام میدم. دیگه من هم لاغر و متناسبم و ورزش باعث شده سالمتر بشم. بهم یادآوری کرد رمز زندگیکردن خواستههام فقط تلاش و استمراره. قبلنا فکر میکردم همیشه چاقم، همیشه بیعرضهام توی ورزش و بابتش از خودم متنفر بودم... هستی جون ِ یک سال پیش، مرسی که اراده کردی، تلاش کردی، پشتکار داشتی و برام وضعیت خوبی ساختی.
من از تهته قلبم وقتی که کمتر از خودم ناامیدم، انسان خوبیم. قلبم پاکه :)) برای آدمها خوبی آرزو میکنم. وقتی که دارم له میشم، همهی خواستهام این بود دوستهام غرق خوشی و کار باشن. میم.ر امروز پیام داد و فهمیدم که چقدر واقعا براشون مهم بودم :) چقدر صادقانه گفته بودن من نخ تسبیحم. فکر میکردم آدم مهم آ.ر باشه و همه گرد اون میگردن و من عددی نیستم و همهچی از لطفشونه، اما اینطور نبود. جمع بهانهای برای دیدن من بود. به خاطر من کنار هم بودن. هیچکدومشون تولد آ.ر نرفته بودن! همهی اون یازده تولد قبلی با تلاش من بوده و این رو که نبودم، کسی هم برنامه نریخت... من فکر میکردم محبتی که توی قلبم کاشتن مثل یک موجود زندهست و من مسئول مراقب ازش هستم. راستش کمی خوشحال شدم از خودم و کمی هم... درسته قراره با رفتنم از دست بدمشون ولی احساس مادرانهای دارم که باید دوباره باهم باشن. مراقب و رفیق همدیگه باشن. همهشون آدمهای خوبیان و مشکلی نیست. فقط شاید توی موقعیت من نیستن. خوشحالم که واقعاً دوستم داشتن و الان میدونم همهی کارها و تلاشهای ایمپرفکتم باارزش بودن... امیدوارم به قلبم طاقت بودن بخشیده بشه.
روز سنگین مسخره...