فکر می‌کنم بزرگسالی یعنی صبرکردن، نترسیدن و مواجه شدن، و ادامه دادن! اینکه جایی درمیانه‌ی ناتوانی‌ات، وقتی پریشان‌احوالی و همه‌چیز علیه توئه، با خودت بگی همه‌ی این‌ها زندگی‌ه، حواست رو جمع کن. چه مسیر طولانی‌ای در پیش داری، از همین الان می‌خوای کم بیاری و کم‌ظرفیت باشی؟ پس چطوری می‌خوای اینها رو زندگی کنی؟

ایضا یکی از چالش‌ها برای من کمک‌گرفتن‌ه. هیچ‌وقت نمی‌دونم کی باید به خودت متکی باشی و مستقل عمل کنی و کی وقت اینه که کمک بگیری. واقعا از تنها پیش‌بردن خسته شدم. نه تنها خسته شدم که مشکلات زیادی سر راهم هست و هیچ ایده‌ای برای حل‌شون ندارم. می‌دونم که چنین موجودی توی بقا شانسی نداره :)) لذا به همه‌ی افرادی که می‌شناختم پیام دادم و توی گروه‌ها سوال پرسیدم. هنوز جواب درستی نگرفتم ولی الان این حس رو دارم که خیلی هم تنها نیستی هستی جون.

زن، چقدر دیگه نمی‌تونم از گوشی استفاده کنم. چشمام داره از کاسه درمیاد. ظاهراً فاصله‌گرفتن از سوشال مدیا باید رویه‌ی‌ اصلی‌ام باشه. پیر شدم اسماعیل :))))