دارم مسائل سنگین و استرس‌زای زندگیم رو روی وزنم دایورت می‌کنم. هرروز که بیدار میشم خودم رو بابت کربوهیدرات اضافه‌خوردن ملامت می‌کنم و استرس چاقی دارم. عین کره آب میشم و وقتی کالری دریافتی‌ام رو وارد مانکن می‌کنم به طور متوسط ۹۰۰ کالری مصرف کردم و هنوز توی نقصانم. کمتر از رژیمی که دکترم بهم داده. شب‌ها هم خواب می‌بینم یک عالمه شیرینی و نون و برنج خوردم. حالت تهوع می‌گیرم و اعصابم خورده که دوباره می‌خوای چاق و زشت بشی؟ یکم که میگذره میگم ول کن زن چه گیری دادی؟ بعد می‌بینم واقعا مسئله‌ام این نیست، منتهی این قابل‌کنترل‌ترین چیزه!

پدرم رو درآورده و روانم رو ساییده کرده. دائم حساب می‌کنم پول بیمه‌ای که باید پرداخت کنم تا بیماری‌های خاص رو پوشش بده و رسیدگی خوبی داشته باشه چقدر گرونه. برای خوردوخوراک و مسکن و... چقدر باید پول بدم و دیگه به چیزهای جانبی و ضروری زندگی نمیرسم. چقدر باید سر تمیزی و بهداشت کوتاه بیام و چقدر وحشتناک تنها خواهم بود. به خودم میگم برو سر کار و پول دربیار تا در آینده کمتر فقیر باشی. برو ایتالیایی یاد بگیر بتونی کار پیدا کنی. بعد به خودم میگم لعنتی حالا اول تو پذیرش بگیر :/ لازم نیست برم جهنم تا وقتی انقدر اورثینکین می‌کنم و از فردای نیامده می‌ترسم.

دیگه کم‌کم واقعا نیاز دارم تو جمع دوستام باشم. برم گروه‌ها و کانال‌هایی که برای دانشگاه و مدارک و کارهای اداری هست رو چک کنم و سوال بپرسم و این پروسه رو بهتر طی کنم. به جز امین ِ لعنتی هیچ‌کس دیگه‌ای آزارم نمیده اونجا تقریبا. کاش یک جا بنویسم چرا از تلگرام فرار می‌کنم که بدونم لاگین کنم رفته تو پاچه‌ام یا نه :)) ف. رو بابت ادامه‌ی رابطه‌اش با این پسره توی ذهنم ملامت کردم. هزاربار به این نتیجه رسیدیم باید ازش فاصله بگیره ولی حاضر نیست سختی‌اش رو تحمل کنه. دلیل اینکه به زبون نمیارم چقدر کارش اشتباهه اینه که خودم هم توان مقابله‌ی مستقیم با امین رو ندارم! دوست دارم بدونم چرا. من علیرغم تمام سختی و تلخی‌ای که متحمل شدم رابطه‌ی عاطفی‌ام رو زودتر و قاطع‌تر تموم کردم. چرا دوستی ساده‌ام رو نمی‌تونم؟ تنها پاسخم اینه احساسات عمیق‌تری رو تجربه کردم. من با آدم‌هایی در ارتباط بودم که برام هیچ هدیه‌ای نخریدن. هیچ وقت وقتی حالم بد بود زمین و زمان رو به هم ندوختن حالم بهتر بشه. سعی نکردن من رو بخندونن. با تمام خیابون‌ها و ایستگاه‌های مترو شهر و شعبه‌های کلانا خاطره ندارم باهاشون. تا حالا به خودم نگفتم پشمام چقدر بهم اهمیت میده. توقعم از دوستی و دوست‌داشتن و حتی عشق بالا رفته و خیلی سخته که حالا می‌دونم سمی‌ترین آدم زندگی‌ام که من رو به این قهقرا کشونده درست همین آدمه. غم‌انگیز هم هست هیچ آدم درستی من رو دوست نداشته. خودم رو بغل کنم این همه بی‌پناهم.

پول صدور مدرکم رو دادم و دیگه توی این ماه باید برام فرستاده بشه. خیلی زود باید بفرستم برای ترجمه. کارهای مالی رو هندل کنم. برم توصیه‌نامه بگیرم و امضا جمع کنم :)) انقدر همه‌چی داره میفته تو سراشیبی جدی شدن که نمی‌تونم ترسم رو مخفی کنم. شکی ندارم که «باید» اما دلم...

هنوز برنامه‌ی درست‌حسابی برای ادامه‌ی آیلتس ندارم و به طور وحشتناکی بده این وضع. باید جمع و جور کنم. دسته‌بندی کنم و از این کارها که به طور جالبی هیچ‌وقت توشون خوب نبودم! :))