نمیدانم
زمانی که کنکور کارشناسی میدادم یا همهی اون بازهای که مشاجرات خانوادگی داشتیم به خودم میگفتم یک روزی از این خونه میرم و دیگه باهاشون در ارتباط نیستم. حالا چی؟ دومین روزیه که هرچند ساعت یکبار بهشون زنگ میزنم به امید اینکه شاید اون ثانیه اینترنتها وصل شده باشه و به صفحه چتمون نگاه میکنم که تیک دوم کی میخوره؟ :) این روزها که دلم گرفته بود، اینکه میدونستم نمیتونم به خواهرم بگم، نمیتونستم شوخیهای بیمزهی بابا رو بشنوم و رویکرد انکاری مامان در مواجهه با دلتنگی رو ببینم و احساس میکنم یک بخشی از وجودم ذبح شده و داره جون میده. وقتی داشتم گریه میکردم به خودم لعنت فرستادم چرا وسط ویدیوکال وقتی صدام زدن که برم کار بیمه رو درست کنم قطع کردم زود. یادم افتاد گفتم بهشون مراقب خودشون باشن، گفتم دوستشون دارم ولی اندازه چندروز ندیدن ازشون خداحافظی نکردم که.
این شومی و سیاهی مثل نفرین ابدی هرکسیه که توی این جغرافیاست. برای همکلاسیهام لولی که توش زندگی میکنیم قفله. خیلی با ترسولرز بهمون گفتن بابت این اتفاقات متاسفیم. باورشون نمیشد چنین دنیایی وجود داره. و همین که میبینی یک سری آدمها اصلا نمیدونن چنین رنجی در این جهان هست مغزت رو له میکنه.
داشتم از مکتبخونه پایتون کار میکردم ولی همچنان کار نمیکنه و راهی ندارم جز پروتئومیکس خوندن. بیمهام فعال شده و باید کارهای درمانی رو پیش ببرم که کلی وقتم رو میگیره و نمیرسم به کلاسها. به همهی استادها ایمیل زدم. اول بهم بگن چطوری خودم رو برسونم، بعدا بهشون درخواست ادپشن برای امتحان بدم.
این مدت سجاد خیلی کمکم کرد. فهمیدم برادر داشتن چیز خوبیه. از فرنام شنیدم گفت وقتی هستی رو دیدم دوروزه نتونستم بخوابم و درس بخونم. اومد با همه حرف زد که دیگه اذیتم نکنن. به روش خودش. اون زبون این آدمها رو میفهمه. خوشم اومد از حامی داشتن. همین. حالا بعدا از دست دادم که هیچی...
میخوای ته کثافت وجود یه آدمی رو ببینی، توی مهاجرت نگاهش کن. انقدر همکلاسیهام مشغول بازی و دروغ و دورویی هستن و این مدت من رو به دردسر انداختن که با خودم میگم مومن خدا چقدر وقت و انرژی داری، از ناراحت کردن من چی بهت میرسه، گیریم رسید، بقیهی زندگیت چی؟ :)) از هیچ کاری ابایی ندارن. هیچکاری. خیلی ترسیدم از دروغ و دوروییشون..