«وقتی با ترس‌ها و نقاط ضعفت مهاجرت می‌کنی»

همیشه باید خودت رو تعریف کنی. نمی‌دونی این بازتعریفه، توضیحه، یا تعریف جدید. وقتی برای استادت گل می‌خری که ازش تشکر کنی ولی بعد ازت با تعجب می‌پرسه این جزوی از فرهنگ شماست؟ در حالیکه آلردی کل هزینه درمانت رو پرداخت کرده :)

نقاط ضعف؟ وقتی کسی صداش رو می‌بره بالا می‌ترسی، قایم می‌شی، به ظالم میگی هرکاری بگی می‌کنم فقط باهام خوب باش. ولی اون دختربچه نباید بترسه. دیگه خودش رو داره. دیگه آدمها تاریک تاریکن و کسی نیست ازت مراقبت کنه، شاید حتی به آدمی اعتماد کنی که از مدت‌ها پیش قصد جون روانت رو کرده باشه. اون ترس‌ها و نقاط ضعف اول تبر میزنن به ریشه‌ی خودت و بعد می‌بری‌اش توی روابطت با دیگران.

بیست و شش ساله شدم. هم‌اتاقیم روزگارم رو سیاه کرده و طی چهارماه مهاجرتم چهاربار تشنج کردم. از درسم جا موندم، به روابطم گند زدم. اما موندم. همونطور که دور و بر مامان می‌چرخیدم وقتی باهام پرخاش می‌کرد. وقتی اذیتم می‌کرد و من فقط همین یه مامان و همین یدونه خونه برای زیستن داشتم. اینجا موندم و همه‌چیز رو برای خودم سخت کردم. درحالیکه میشد ترسم از آدمی که داد میزنه و بدجنسه رو قورت بدم. بگم من میرم و خدانگهدار. (خدا بزنه به کمرش البته)

حالا قراره شب برم به جنگ با شیطان. به آدمی که می‌ترسیدم، به سایه‌ی ترسناک مامان بگم میدونم اذیتم می‌کنی ولی من ازت نمی‌ترسم. می‌ترسم اما علیرغم ترسم حرفم رو میزنم و کارم رو می‌کنم. که آسیب تو اگرچه هست اما من خودم رو نشون میدم و در مقابل تو انسان ضعیفی نیستم. شاید هیچ‌وقت نفهمم مامان چرا انقدر ازم متنفر بود و داد میزد. شاید نفهمم هم‌اتاقیم چرا با من اینطوری کرد. اما مهم نیست بفهمم اون مار چرا من رو نیش زد. باید دور بشم که دوباره و دوباره گزیده نشم.

امشب قراره باهاش حرف بزنم و برم سراغ قدیمی‌ترین ترسم از انسانی که بدو تولد شناختمش. محبوب نداشته‌ام کاش کنارم بودی. خیرسرت که الان نیستی پس کی میخوای باشی :))))