به این باور رسیدم اگر آدم متواضعی باشی، کتاب واقعا بهترین دوست آدم ـه. حتی وقتی واقعیت ناراحت کننده ای رو میاره جلوی چشمات،میدونی که قراره کمکت کنه و هیچ وقت قرار نیست انتقام چیزی رو ازت بگیره.
اونقدری گریه کردم که چشمام می سوزه و میدونم تا پایان روز قراره یه سردرد خوبی بگیرم.ناامید شدم از خودم.نه بستنی حالم رو خوب کرد،نه حوصله ی انیمیشن محبوبم رو داشتم و نه هیچ چیز دیگه. وقتی داشتم رد میشدم از کتابخونه م چشمم به زندگی خود را از نو بسازید افتاد و به خودم گفتم بذار یه کتاب غیردرسی بخونم شاید حالم بهتر شد. تله ی شکست رو انتخاب کردم و نمره ی 60 گرفتم. یعنی یکی از تله های اصلی زندگیمه. راهکارایی نوشته بود که فعلا تا اینجا امتحان کردم و چشمام رو بستم و همه ی روزهای مدرسه و دانشگاهم رو مثل یه قطار از جلوی چشمام رد کردم. باعث شفاف بشن برام. قدم بعدی این بود که نوشته بود از کسایی که باعث تحقیرتون شدن عصبانی بشید و اثبات کنید اشتباه میکردن. منم از دبیرادبیات و هنر و معلم حسابانم عصبانی شدم و بهشون گفتم خودتون حقیرین. نمی تونم با هیچ کدوم شون،هیچ کدوم از کسایی که باعث تحقیرم شدن حرف بزنم اما تونستم راهکار پیشنهادی ش رو عملی کنم و حالم بهتر بشه. برام شفاف شد و وقتی نوشته بود چه احساساتی رو دارم دلگرم شدم که قراره فهمیدم بشم و تنها نیستم.
استاد جبرخطی ـم باعث تحقیرم میشه.یه سوال رو ازش خواستم بهم توضیح بده و گفت قابل قبول نیست درس رو درست نخوندی و تو ذهنم این سواله که می مردی توضیح بدی؟ وقتی هم ازش میخوام تو اثباتی کمکم کنه میگه مبانی ریاضی پاس کردی. تا حالا دوبار کلا ازش کمک خواستم و هربار کاری کرده که فکر کنم یه احمقم.منصفانه نیست. تدریسش رو هر آدم عاقلی ببینه چندشش میشه. صدای قورت دادن آب دهنش و ملچ ملوچ زبان و دهنش تو ویدیوهاش هست و گاها گریه م درمیاد تا فیلم هاشو ببینم. عفریته ی بیشعور. من اگر استاد میشدم به دانشجوهام کمک می کردم و بهشون میگفتم لازم نیست تو همه ی رشته ها پرفکت باشید،فقط تلاش تون رو بکنین. مگه چیزی مهم تر از تلاش دقیق و هدفمند هم هست؟
از روان پزشکه برای دوشنبه نوبت گرفتم. میخوام کتابم رو همراهم ببرم. صدهزارتومن پول بی زبون هم دادم به روانشناسی که میدونم قراره اعصابم رو خورد کنه اما کتابم رو می برم که مستقیم راجع به طرحواره هام باهاش حرف بزنم. شاید هم رفتم پیش روانشناس و چهل و پنج دقیقه فقط خودم حرف زدم تا سبک بشم.نیاز دارم برم جایی که کسی وظیفه ش باشه بهم گوش بده.درد و غمی که تو دلم هست رو بهش بگم و برم. از ناله کردن خوشم نمیاد.چه فایده داره و کیه که تو این روز و روزگار کوفتی حالش خوب باشه؟ نباید بار اضافه شد و جز این هیچ کس نمی فهمه و با حرفای بولشت شون اذیتم میکنن. اینکه کسی نذاره حرفم رو بزنم و بخواد با بک گراندهای خودش من رو متقاعد کنه مثل اون فکر کنم عصبیم میکنه.مثلا دوست های من آدمایین که فکر می کنن یه پا روانشناسن اما روانشناس ها رو قبول ندارن و حاضر نیستن کتابی بخونن.آدم باید کتاب بخونه و بیشتر بفهمه چه قدر نادان ـه و هدیه ش این بوده به جهل گذشته ش پی ببره و سعی کنه خودش رو شفا بده.عزیز وقتی از کسی عصبانی میشه بهش میگه "نادون" ! حالا فکر میکنم اگرچه دوستمن اما وقتی ارزش برابر نداریم چه فایده باهاشون حرف بزنم. جز اعصاب خوردی هیچ چیز دیگه ای عایدم نمیشه.
پسرهای اطرافم،چندتایی شون از اینکه تو سن هایی نزدیک من،یکمی بزرگتر،تا حالا هیچ رابطه ای نداشتن،رابطه ای خارج از فضای مجازی ناراحتن و اعتماد به نفس شون رو گرفته. من هیچ وقت فکر نمیکردم دوست دختر نداشتن اعتماد به نفس پسری رو بگیره. برای من خیلی نرماله. خب آدم کسی که مناسبش باشه رو پیدا نکرده،خب نتونسته رابطه ای رو رشد بده و نگه داره،خب گاهی نمیشه دیگه،مگه چیه؟ من از دوست پسر نداشتن لذت می برم.اضطراب مسئولیتی که داره خیلی زیاده.راه و بی راهم غرایز باعث چندشم میشن و خودم رو میشناسم که به درد این روابط نمیخورم اما باعث نشده اعتماد به نفسم رو از دست بدم.سعی میکنم ازشون حمایت کنم و بگم کدوم پسری میتونه برای همه نوع دختری جذاب باشه،کامان شما هم تیپ خودتون رو پیدا نکردین اما خب دازنت ورک. اینکه روی کسی کراش بزنی بعد بگی باهم باشیم و بعد از دیت یاد کنی بهم احساس استفراغ میده. تا چه حد مبتذل.آدم اینجوری فقط دوست دختر/پسر داره اما هیچ از تنهاییش کم نمیشه. صرفا شبیه آدمای توییتر و اینستاگرام شده. آدم های فیک ِ خود خفن پندار.
درسمون رو بخونیم،بریم سراغ ورزش یا موسیقی مورد علاقه مون. کتاب بخونیم و سعی کنیم بنویسیم. بریم دنبال علاقه مون و سفت بچسبیم بهش و آدم درست حسابیی بشیم. این نکبت کاری ها چیه آدما درگیرش میشن؟ چرا تو هر چیزی به خاک برسر ترینش راضی میشن؟ به من چه. اما بیاید وقتی خودتون نکبتید اعتماد دختر و پسر مردم رو نگیرید،نمی تونین برآورد کنین چه آسیبی به شخصیت شون میزنین. بی رحمای مسخره ی زشت.