دارم جبرخطی میخونم،استثنائا هرچی می خونم متوجه میشم و نت برداری میکنم که تا قبل از امتحان همه چی رو تثبیت کنم. من همینا رو یک ترم ورق زدم و نفهمیدم،الان چیشده نمیدونم. سه روز وقت امتحان رو پامو انداختم رو پام سوت زدم و تفریح کردم و حالا شب امتحان درحالیکه کمتر از ده ساعت وقت دارم جمعا دارم از اول می خونم. هندزفری تو گوشمه و هر آهنگی که پلی میشه انگار رفتم کنسرت اون خواننده و انرژی ـش رو دریافت کردم و من هم رفتم روی سن. از قری تا حماسی.خب انرژی همه ی آهنگ ها هم بالا بود. وجدان ِ هستی معذرت میخوام این چند روز درس نخوندم اما عوضش حال کردم : دی 

میدونی،دیگه دلم نمیخواد با استرس درس بخونم. دلم نمی خواد فشاری روم باشه. نمیخوام انقدر بخونم بخونم تا از پا دربیام و تهش هیچی. میخوام به اندازه و تو زمان کم بخونم و سر امتحان مغزم رو به کار بگیرم،حتی اگر ببینم تهش همون هیچی! از این زندگی ِ نکبتی که برای خودم ساختم خسته شدم. که چی. به درک. لغت جدیدی که یاد گرفتم به درک اسفل السافلین ـه،به درک اسفل السافلین اگر نشد اونی که میخواستم. مطمئنم راه و روش قبلی ـم راه درستش نبود. آدم باید درست تلاش کنه نه اینکه انقدر تلاش کنه تا جونش دربیاد و بعد انتظار نتیجه خوب داشته باشه،کل زندگی. لعنت به این استرس دائم اصلا. این آرامش رو لطفا سر امتحان هم حفظ کنم (((: 

حس میکنم هر روز یه بخش از مدار احساساتم میسوزه. با این وجود اگر تصور کنم من کجا باید متولد میشدم،میدونم باید یه دختر ترک می بودم. اگر فرهنگ آمریکایی چیزی نیست به فیلمایی باشه که دیدم،خب هیچ وقت حتی نزدیکش هم نیستم.حس میکنم باید ترکیه به دنیا میومدم،لیسانس ریاضی می گرفتم،بعد استعداد خودم رو تو خوانندگی پیدا میکردم و بقیه عمرم رو با نوازندگی و خوانندگی سپری میکردم ((: تو نسخه ی ایرانی ـم ریاضیات و آمار و فیزیک رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و هر روز به اینکه چطور بعد ار ترم هشت اپلای کنم برای یکی از دانشگاه های کانادا میگذرونم و شبا آهنگ گوش میدم و چشمام رو می بندم و خودم رو با یه میکروفون تصور میکنم که صدام زیبا و ورزیده شده و دارم آواز میخونم.اما تو نسخه ی غیر جغرافیاییم من فقط امتحان جبر دارم و مغزم داره از درس خوندن فرار میکنه و به هیچ جا نرسیده ((((: 

از هجده سال به بعد دخترا می تونن به راحتی برای ازدواج برنامه ریزی داشته باشن. قبل دانشگاه ازدواج کنن یا نه. در طول کارشناسی بچه دار بشن یا نه. یا پلن رو عوض کنن و تو دانشگاه ازدواج کنن و فلان. ولی وقتی سیزده سالشونه به فلانی ِ دو سه سال بزرگ تر از خودشون نگاه می کنن که میگه خوشگله و کلی خواستگار داره و خودشون رو زشت می بینن و آرزو می کنن یه پسری خیلی عاشق شون بشه و باهاشون ازدواج کنه. زهرای سیزده ساله یادم انداخت تو سن اون چه قدر احساس زشت بودن می کردم و چه قدر دنبال شاهزاده ـم بودم و پسرای تینیجر هم رده ی خودم هرچند وقت یه بار میومدن شاهزاده م بشن و من فرار میکردم ((: آه چه قدر خز و چه قدر واقعی. چه قدر شجاع شدم که همه ش رو میگم و چه قدر خوشحالم که خیلی کمتر از قبل احساس زشت بودن می کنم و وقتی میرم جلوی آینه یه آدم معمولی ـم و منتظر هیچ شاهزاده ای نیستم و به جز وقتایی که دچار پکیدگی شدم اصرار دارم صفر تا صد آینده و حالم رو خودم بسازم و میل به شریک تراشیدن ندارم. با تنهایی بین فردی ـم کنار اومدم؟ تقریبا،ولی نه کامل. هاهاها من دیگه یه تینیجر نیستم ((: اما یادم می مونه کاری کنم اگر نوجوانی اطرافم اعتماد به نفسش کم بود بهش تا جایی که ممکنه اطمینان خاطر بدم که گذراست. شایدم نیست،بهش میگم که یه چیزایی رو قبول می کنی و یه چیزایی رو تغییر میدی،همه ش دست خودته،ولی هر چی هستی خودتی و همین خوبه *__* هر کی هم که اعتماد به نفست رو می گیره و ناراحتت میکنه فحش بی تربیتی بهش. 

پروردگارا حالا که انقدر خوب جیک جیک میکنم و غر نمیزنم لطفا نیفتم درس هامو (((: