نزدیک امتحانات پایانترم شده،در واقع خیلی نزدیک و من تو دوران PMS ـم و اخلاقم بدتر از این نمیشه! هر چیز کوچیک و حتی بی معنیی اعصاب منو خورد می کنه یا استرس زیادی بهم وارد میشه. هیچ راهی برای تخلیه ش ندارم اما خشمی که تو وجودمه باعث میشه تصمیمایی که خیلی وقت بود میخواستم عملی شون کنم و نمیشد رو انجام بدم. 

دوست داشتم انقدر فرد متشخص و متین و معلوم الحالی باشم برای خودم که اگر دلم به کاری راضی نبود،انجامش ندم و خودم رو مقدم قرار بدم. هی نمیشد هی معذب میشدم و نمیتونستم نه بگم! یا سعی میکردم نایس باشم(اولین بار با این واژه رفتارم بهم گوشزد شده،معادلی ندارم براش) و ایگنور کنم. این بار استرس ـش رو قبول کردم و به ورودی جدیده که ازم جزوه میخواست جزوه ندادم.مثال پوچ و باطلی ـه؟ خیر،شروعشه. شروع سواری ندادن به دیگران. سعی کردم به خودم بقبولونم اون ترم یکی ها نصف منم مشغله ندارن یا حداقل تا تاریخ امتحان هیچ امتحانی ندارن و دست شون نمی شکنه جزوه بنویسن و ویدیوها هم هست و راحت میتونن حتی بدون نوشتن جزوه داشته باشن.عادت شون شده مثل جوجه بیان تو پی وی م و ازم جزوه بخوان و حل سوالای امتحانی رو بهشون بگم.سر امتحان رفتن رو اعصابم وقتی تو واتس اپ زنگ زد و نتم قطع شد و شاکی شدم ازشون اما هیچی نگفتم. این بار بدون هیچ عذر و بهانه ای گفتم نه! اگر عزیز بود میگفت نه مادرجون تو کمکش کن خدا خودش یاری ـت میکنه اما این بار خودم دور از حرف و نظر کسی فکر میکنم آدما باید مسئولیت پذیر باشن و سختی کاراشون رو تحمل کنن. همینجوری که من گریه کردم و تنها بودم تا مجبور شدم خودم به داد خودم برسم و سریع تر از بقیه باشم. بعضی وقتا ظلم کردن در حق کسیه که هربار به جای اینکه بذاری خودش کاری رو یاد بگیره خودت به جاش بازی کنی.خوب کردم هم به حرف دلم گوش کردم و هم نوه ی خوب عزیز نبودم و مستقل فکر کردم. عزیز جاش وسط قلبمه اما باید راه خودم رو برم. 

از الان دارم واسه ی امتحان درس میخونم و انقدر فشرده کار میکنم که انگار فردا شب امتحانه. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت(ایشالا درست گفته باشم) اما خب بالاخره پیش میره. همه جا یادداشت گذاشتم هستی جون به جهنم که قبلا چیشده،الان تلاشت رو بکن و دارم تلاشم رو میکنم و بار گذشته رو گذاشتم تو گذشته بمونه. لطفا این ترم عملکردم بهتر باشه و همه ی درسامو پاس بشم.

همکلاسی هام باهام خوب شدن. هی بهم میگن هستی جان،سوالا و معمولی ترین حرفامو ریپلای می کنن و از اینجور کارا. حس میکنم مردم،تو مراسم عزاداری ـم خاطره هایی که ازم داشتن رو تعریف کردن و دیدن بهشون بدی نکردم پشیمون شدن از این عنترخانوم بازی ها و من زنده شدم و اینا باهام خوب شدن. سوسمارتر از اونی بودن که الان اینقدر آنرمال مهربون شن. به هر جهت خداروشکر،خدا حفظ شون کنه.نکبت ـا. 

من کم کم دلم رو از آدمایی که بی حرمتش کردن پس می گیرم و بهش ارزشی که همیشه داشته رو میدم. من دارم خودم رو کمک میکنم و چراشو هم نمیدونم. شاید فردا اومدم گریه زاری کردم اما الان چند قدم مثبت برداشتم.