مد
می ترسم،میخوام بهانه بیارم و بگم آآی من به فلان علت نتونستم درست درس بخونم یا چی،دلت بسوزه و من رو کمک کن.بعد میگم نه مگه چلاقی بشین درس بخون دیگه این بی تربیت کاری ـا چیه درمیاری. یادم میفته همه ی این ترس و فرارم بابت طرحواره ی شکست ـه و به خودم میگم هستی جون درسته که این طرحواره رو داری و روان درمانگری هم نداری،اما دیگه تا حواست هست خودت رو از این تله بیرون بکش. هر دفعه ترس تو دلم میاد که من نمی تونم و نمی فهمم و نمیشه به خودم میگم have courage کل چیزایی که الان ازشون میترسم یک سال بعد هیچ مهم نیستن،پس چرا با این چیزای کوچیک تمرین نکنم که شجاع باشم و پا روی ترسم بذارم؟ چرا از یه جایی شروع نکنم به نترسیدن؟ به کنار گذاشتن استراتژی ترحم خریدن؟ بذار اعتماد به نفسم رو پس بگیرم. بذار خودم رو از چنگال گذشته ی بدم بیرون بکشم.البته که احتمالش هست موفق نشم اما میدونم اینکه شجاعت رویارویی با مسئله رو داشته باشم و به خودم برچسب ناتوانی نزنم لذت بخش تر از نتیجه ی مطلوب ـه. من فقط نیاز دارم به دیگرانی که بهم انرژی منفی میدن بی تفاوت بشم و به خودم بگم have courage . تو پرانتز میخواستم بگم اما همینطوری بهتره. cinderella2015 رو دیدم و مامان سیندرلا به سیندرلا میگفت have courage and be kind و سیندرلا تو بزرگسالی ـش وقتی نیاز داشت تصمیمی بگیره به خودش میگفت have courage and be kind و به اون پرنس زشت کله پوک هم یاد داد.باید بفهمم چرا از مردای خوشتیپ فیلما که همه عاشق شونن بدم میاد ((: حس میکنم همچین مردایی باید کله پوک تر از بقیه باشن،یا که کمتر بلد باشن کسی رو دوست داشته باشن.حالا چرت و پرته اینا ظاهره دیگه،لازم نیست بابت سلیقه م که پیش خودم نگهش داشتم جواب پس بدم... خلاصه که خوشم اومد از این یه تیکه و هی به خودم میگم have courage and be kind چیز خوبیه،امتحانش کنید.
نیاز دارم خدا بهم بگه هستی جون انقدر بی منت به دوستات کمک کردی؟ عیبی نداره تو برو جلو من هواتو دارم.بعد من خیالم راحت باشه و کارم رو انجام بدم. اما احتمالا خدا میگه به دوستات کمک کردی چون نمی تونستی بهشون نه بگی،دین و ایمانت هم که صفره،برو پیش من نیا. در هر صورت فقط خودم رو مسئول کارام و نتایج شون میدونم. منتهی این وسط خدا باهام مهربون میشد و یه سپورتی میکرد بد نبود. میخوام با خودم مهربون تر بشم. از وقتی به اون دختره ی پرو ورودی جدید جزوه ندادم دیدم باقی وقتایی که به همکلاسی هام کمک کردم از روی خیرخواهی بوده و نه صرفا ضعف خودم. دوست داشتم کمک کنم دیگران رو که مشکل شون حل بشه،چون خودم طعم مستاصل بودن و هیچ یاری نداشتن رو چشیده بودم. من میگم آدم باید تا حد توانش دردی از درد آدمای این دنیا برداره،لذا خودم رو ضایع نکنم دیگه. خبر ندارم از تصمیم خدا که قراره کبریت بزنه زیر تلاشم برای آدم خوبی بودن یا که بپذیره همینی که هستم رو. شاید خدا فقط برای خانومای چادری ـه که موهاشون بیرون نیست و مردایی که یقه دیپلمات و شلوار فاستونی می پوشن،عطر جانمازی میزنن و به آدم که میرسن سرشون رو میندازن زیر استغفار میکنن. شاید تو دل خدا جایی برای آدمایی مثل من نیست. چه بدونم.فعلا امتحان دارم و احتمالا هیچ وقت نفهمم خدا چی میخواد و اینی که من هستم رو می پذیره یا نه...
بینندگان شنوندگان و خوانندگان عزیز،بیاید برام دعا کنید که این ترم رو خوب بگذرونم. چون عزیز یادم داده آدم بخواد دعاش مستجاب بشه اول باید برای دیگران دعای خیر کنه. بیاید برای من دعا کنید که مال خودتونم مستجاب شه.