کی
چند وقتی هست نمی تونم با خیال راحت غر بزنم،حتی پیش خودم.
تصورش رو میکنم همین کشور همسایه یه دختر هم سن من هر روزی که چشماش رو باز میکنه یه جایی از شهرش بمب گذاری شده،نمیتونه مثل من راحت درس بخونه و هزارتا محدودیت و محرومیتی که من روحم خبر نداره.خوندم که توی افغانستان فلج اطفال هنوز ریشه کن نشده و برخورد مسئولای اینجا با مهاجرهای افغان خیلی وحشتناک بوده. یه دختری به سن من وقتی تو اون کشور زندگی می کنه چند برابر من فشار روشه،چند برابر من دچار محرومیته و احتمالا کمتر میتونه دلش رو گرم نگه داره. هرچند همیشه زن های افغان رو تحسین کردم...وقتی می بینم جایی تو دنیا هست که حتی یه نوزاد چند ماهه کشته میشه،نمی تونم با خیال راحت غر بزنم،اما تهش می پرسم خب پس من چی؟ هیچی؟ میخوام یه روزی به یه جایی برسم که غر زدن و ناراضی بودن و گریه کردن رو حق مسلم خودم بدونم و مثل افسردگی ِ خیلی پولدار بودن به نظر نرسه. اسم این وضعیت رو سیب میذارم.
حالا اگر وضعیت سیب پیش اومد ایراداتی رو آماده کردم!
نمی دونم چرا دانشگاه ها باید اینطور باشن،یا حداقل دانشگاه خودمون. چرا تلاش نمی کنن خودشون رو به استاندارهای جهانی نزدیک کنن یا اگر استاندارهای جهانی رو قبول ندارن چرا هیچ تلاشی نمی کنن استاندارهایی بسازن و تلاش کنن بهترش کنن.چرا استادامون بی سوادی خودشون رو پذیرفتن و با تو سر دانشجو زدن سعی میکنن خودشون رو خنک کنن. خب این همه امکانات آموزشی رایگان،چرا ازش استفاده نمی کنن؟
چرا وقتی که صرف میکنم تا جواب تمرین های تحویلی ـم رو هنرمندانه از پاسخنامه ش کپی کنم،صرف یه کار بهتر نکنم؟ من که پذیرفتم چند سال دانشجو باشم، چرا ازم کار بهتری نخوان؟ حتی سنگین تر. چرا بهم نگن هستی جون از مغرت کار بکش،خلاقیتت رو به کار بنداز. چرا مسئولیت های بیشتر بهمون نمیدن؟ چرا کاری نمی کنن تا استعداد مون رو پیدا کنیم؟ اینکه دانشگاه دولتی درس میخونیم،همین کافیه؟ چرا دولت هیچ احساس نیازی نسبت به ما نداره؟ چرا در قبال هزینه ای که میکنن کاری ازمون نمیخوان؟
من خسته شدم و بهم برخورده که کل ترم داشتم جزوه می نوشتم و الان دارم ویدیوهای استادم رو برای امتحان می بینم و می بینم که چه قدر سوتی داده و اشتباه حل کرده. چه کارهای عبثی می کنیم تا پاس بشیم،یا که نمره ی بهتر بگیریم. هی می خونیم و روح استادا رو آباد میکنیم،اما تهش چی؟ هیچی. نهایتا یه باریکلا بهمون میگن که ترم تموم شد و خیالمون راحت میشه دیگه درسی رو نیفتادیم. این چیزی نبود که من میخواستم. دلم میخواست با چیزای متنوعی آشنا بشم و فشاری که رومه این فشار احمقانه فعلی نباشه.
عایدی این ترمی که گذروندم این بود که توی امتحانی جزوه باز کردن تقلب حساب نشه.
هوف. هم غر های من بولشتن،هم مسئولای دانشگاه احمق. هم خودم تن دادم به این چرخه ی باطل. از ماست که برماست؟ آره.
تو خواب و خیال های پنهانی دخترانه م چیزای ظریفی هست که عاشق شدن و شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدی توش نیست. روزهایی که با هیچ پسری حتی امیرحسین چت نمی کنم راضی ترم. یاد این دخترای تینجری میفتم که وبلاگایی میزدن و تو هدش نوشته بودن ورود پسرا ممنوع و کمین کرده بودن فقط پسرا بیان (((: هر موجودی که پسر بودنش مقدم بر خودش باشه باعث میشه چراغش تو قلب و ذهنم خاموش بشه. اما چه چیز احمقانه ای،نه؟ شاید نه،فقط نمی تونم عامه پسندتر توضیح بدم.
دوست دارم درس بخونم،مدرکم رو بگیرم،باهاش کارای خفن بکنم،یه چند وقتی ببینم تو پژوهشکده آمار چخبره،زبان بخونم،برم دنبال کارای اپلای،هی ذهنم بگرده دنبال راه هایی برای بهتر شدن.یه کار پیدا کنم،با درامدش برای خودم یه زندگی مستقل تشکیل بدم و رفاهی که خوشحالم کنه. حتما چیزایی که خوشحالم می کنه رو راحت تر به دست میارم. نمی دونم آینده چی میشه اما این روابط دختر پسری فعلی و چندش بازی هاشون برام منزجر کننده ست. گاهی مجبورم به حرف ها و درد دل هاشون گوش بدم. تا حدودی من رو درگیر میکنن درحالیکه تحملش برام رنج آوره. حس میکنم از حالت نرمال خارج شدم.شبیه این خانومه تو ورود آقایان ممنوع شدم. اما درون خودم به طور نرمالی حس میکنم دوست خوب کافیه و بقیه ش رو باید به فکر ارتقای زندگی شخصی باشی. این کارایی که میکنن بدترین روش برای ارضای غرایزه،جز از دست دادن زمان و انرژی شون چیزی عایدشون نمیشه چون احساسات شون رو اشتباه می گیرن و بهایی که برای اشتباه شون میدن زیاده. من دیگه نمیخوام اشتباه کنم،حتی اشتباه خوب،حداقل تو این زمینه.
خوابم میاد،در حالیکه فردا امتحان یکی از سخت ترین و نفهمیدنی ترین درسای اختصاصی م رو دارم.خدایا منو گاو کن.