اینجانب،سلطان ِ صحنه ها،من!

از شنبه روزی دوتا امتحان داشتم. خب حتما باید کنار میومدم و تلاشم رو دو برابر میکردم اما به طور منصفانه،تلاشم به صفر میل میکرد. سرگیجه م اونقدر زیاده که حتی تو حالت نشسته هم انگار دنبال زمین دارم دور خورشید می چرخم. بنابراین دائما دراز کشیدم روی تخت و کیه که بدنش تا این حد نکشه و وقتی دراز میکشه، خوابش نبره؟((: وقتایی هم که بیدار بودم و باید به خودم یه تکونی می دادم مطالعه م برای امتحان رو به یک ساعت قبل از امتحان کاهش میدادم. اول با امتحان هفتاد صفحه ای ِ تفسیر شروع کردم. نیم ساعت قبل از امتحان شروع کردم به خوندن و هشت شدم،تقریبا بالاترین نمره اما خب کسی بود که هفت صفحه نت برداری کرده بود و نمره ش از من پایین تر بود و حتی وقتی فهمیدم یه لحظه شوکه شدم که نکنه منبع رو اشتباهی خونده باشم! واسه ی امتحان روش های آماری باز هم شاید نزدیک یک ساعت خوندم درحالیکه همکلاسی هام یک روز یا شایدم بیشتر وقت گذاشتن.فرمول ها رو خوب آنالیز کردم تو مغزم و چون سه چهار هفته پیش ازش تمرین حل کرده بودم یادم مونده بود،یادمه اون اولا روش برام خیلی خارجی بود اما الان درسی ـه که بهم احساس خفن بودن میده. مبانی ریاضی هم که بوس بهم نیم ساعت قبل از امتحان جزوه رو باز کردم ببینم داستان چیه و جبر هم خب شاید کمتر اصلا. باز از پس شون براومدم. تا حد متوسطی پیش رفتم. درست نمیدونم چرا انقدر بی استرس و ایموشن لس شدم. چون مریضم و ویتامین ها و بعضی فاکتورهای ضروری خونم خیلی پایینه یا که نه یه تغییر صد در صد روحی ـه. اما فهمیدم که من هیچ وقت نیاز داشتم زیاد درس بخونم(شما بگید خرخونی کنم اما من خوشم نمیاد درباره ی خودم یا کسی از مشتقات خر استفاده کنم خصوصا درباره درس) فقط باید سرکلاس خوب گوش می دادم و با مرور کوتاه اجازه میدادم ذهنم فعال باشه و بتونه خودش رو نشون بده. مثل الان که ذهنم مجبور بود با سوالای امتحان مثل چیزای تازه برخورد کنه و باهاشون کلنجار بره. آی دید ات! راضی ـم.حس میکنم همین روش درسته،وقتی سالم شدم و سرگیچه و حال بدم تموم شد همین روند رو پیش می برم،حالا یکم محتاط تر. 

محمد معتمدی میخونه ای چشمانت مینای شراب من و به خودم میگم این خطاب ظریف عاشقانه رو جز دو هم زبان جز دو فارسی زبان چطور قراره حس کنن؟ چطور قراره بفهمنش؟حتی همه ی ما هم نمی تونیم درست درک کنیم که واو! این دوست داشتن چه قدر هنرمندانه و زیباست. چه قدر باشکوهه. همچنان معتقدم زبان مادری چیزی بیشتر از زبان ِ سخن گفتن ـه.فقط نمیدونم چرا تنها مثالی که براش دارم توی روابط خلاصه میشن. 

بعد از آنژیو فهمیدن عروق عزیز سالم سالمه و زن ِ زیبا فقط مشکل عصبی داشته. من خوشحال شدم که دیگه لازم نیست بترسیم عزیز قلبش مریضه و شیز دایینگ.خدا زبون هرکی اینطوری فکر کرد از این به بعد رو گاز بگیره اصلا. خوشحالم. خیلی خیالم راحته که بازم هست و قراره کمکش کنن که بهتر بشه.عزیز همیشه دعا میکنه،خدایا شکرت. 

از گروه خانوادگی لفت دادم. یکمی حرص خوردم و نمیدونم چی باعث شد زرت لفت بدم. خیلی خوشحالم. برنامه چیده بودم بعد از امتحانای ترم اکانت واتس اپم رو پاک کنم و دوباره بسازم تا بدون لفت دادن از گروه خارج بشم اما از این پولیتیک خوشم نمیومد چون شبیه انکار کردن بود. آدم های بولشت ِ پولدار ِ متوهم. ایضا بی تربیت.درسته گاهی وقتا فکر میکنم به واسطه ی پول زیادشون جایگاهی رو دارن که لایق ش نیستن،جایگاهی که کلی آدم با استعداد واقعی نتونستن بهش برسن و این بیشتر یعنی دماغ خودم سوخته اما خب اینکه برای موفقیت شون پا رو گرده ی دیگران گذاشتن و حالا همون ها رو ابزار تحقیر بقیه کردن برام غیرقابل تحمل بود. اه اه. همه شون باهم مشکل دارن اما شبیه آدمای خیلی باکلاس و درست حسابی هی قربون صدقه هم میرن. هوف هوف. در راستای دختر خوب مامان نبودن با لفت دادن از گروه استارت ِ برای خودم بودن رو زدم.به جهنم. اینا آدمایی نیستن که بخوام بعدا تو زندگیم باشن،پس به چه حقی مسبب حال بدم بشن؟ 

قراره چهارده دی برم لبم رو میکرو کنم. دکتره گفت با میکرو کمی از غیرقرینگی ـش برطرف میشه و شاید هم کاملا درست بشه. تغییرات جزئی دیگه ای هم در حد پاکسازی صورت و فلان هم هست. این یعنی دارم یه خانوم قری میشم. پسفردا میشم یه مو بلوند ِ ابرو موکتی  که تو مترو محل سگ به بقیه نمیده و وقتی یه نفر از روی صندلی پاشد مثل کرکس حمله میکنه. هاه. من اگر جای مردهای شهر بودم از زن های مو بلوند ابرو موکتی ِ قهوه ای خسته میشدم،جز زنی که دوستش دارم از بقیه خسته میشدم. این خیلی عجیبه مردا تا این حد میتونن تکراری پسند باشن،شبیه کودن بودنه ـه. شهر مثل گلستان باشه بهتره. هز زنی شکل ِ خودش باشه خیلی قشنگ تره.خودش رو بلدتره. شاید من کودنم و مو بلند ِ ابروموکتی بودن آپشن خفن و جذابیه. نمیدونم،به من چه. دوست دارم روز جهانی شکاف لب و کام هم یه عکس خوب ِ سربالا از خودم بگیرم و تو کپشن بنویسم سرت رو بالا بگیر دختر ((: البته نه برای حرکت های چیپ انسان دوستانه ی اینستایی،فقط به این خاطر که ببینم جرات ـش رو دارم چیزی که اندازه ی همه ی عمرم ازش خجالت کشیدم و سعی کردم پنهانش کنم رو میتونم انقدر واضح و روشن جلوی دید همه بگم؟

المپیاد رمزنگاری ثبت نام کردم،در واقع فرم ـش رو پر کردم تا اطلاعات بعدی. خیلی خفنه،همیشه دوست داشتم یاد بگیرمش اما مجالی نبود،نه بلد بودم چی بخونم و نه حتی کجا پیدا کنم.چندتا همایش خوب هم تو کانال انجمن فیزیک دانشگاه تهران و انجمن علمی خودمون پیدا کردم. یه سری مصاحبه هم خوندم. کاش همه کنکوری ها می دونستن دانشگاه اومدن چه قدر بهشون آپشن های متنوع و خفن میده و همه چی واقعی تر و ملموس تره. چیه این کنکور؟ چیه این دبیرستان،هر مرحله که میگذره می بینی تهش هیچی. میدونستم کمتر غصه میخوردم.

تولد باباست و هیچ کس نرسید بره چیزی بخره و تولد بگیریم. تو چشمای بابا انتظار این بود یهو غافلگیر بشه و ببینه تولد گرفتیم اما نه خبری نبود. من عذاب وجدان دارم و سعی میکنم فردا همه رو مجبور کنم برنامه ای داشته باشیم.خانوادگی ترین حسم بهشون عذاب وجدانه. دارم سعی میکنم همین رو هم نداشته باشم. همونطور که ف. نداره. از عذاب وجدان متنفرم...از خودم می پرسم کیدینگ می؟ یادت نیستا چیا کردن؟ اما خب هرسال تولد داشتم و می بینم اگر بابا بابا نبود و یه مرد دیگه بود،تو این سن خیلی مهم بود واسش تولد گرفته بشه. 

کاش ملیکا بود.کاش عین. بود و می دید چه قدر فرق کردم.