کم کم ترسم از رهاشدگی داره تکراری میشه و وحشی درونم میگه تا کی میخوای بترسی؟ آخرین بار همین چند وقت پیش فهمیدم اگر عزیز نباشه که دوستم داشته باشه من دیگه نمیتونم احساس کنم وجود دارم و تعلقم به این دنیا رو از دست میدم. شاید فراتر از میل به دوست داشته شدن، فقط به خاطر اینکه احساس کنم وجود دارم تلاش میکنم دوست داشته بشم. نمیتونم بگم می ارزید،چیزی عایدم نشد.

در توصیف رابطه م با ملیکا میتونم بگم she's nice to me اما قرار بود دوستم باشه. کیمیا هم همینطوره، اونقدر آدم درست حسابی و باسواد و مشغولیه معذب میشم همینجوری بهش پیام بدم. شاید چند نفر دیگه ای هم باشن. من به اکثر آدمای زندگیم،اکثر آدمایی که وجود خارجی دارن و من رو میشناسن باید مسیج بدم و دیگه نزدیک ترین هاشون رو ویدیو کال داشتم.

کمتر به روابطم وابسته م،نسبت به قبل. با آذر و آنیتا خیلی کمتر از قبل حرف میزنم، به خاطر امتحانا و فشار درسی بود اما نمیدونم تا چه حد صادقه. باید ناراحت و مضطرب و پرپر میشدم اما نیستم.وقتی فاصله گرفتم ناخودآگاه و کمتر همیشه بودم و یه گافی ایجاد شد تازه شروع کردن به دیدنم و انگار نبودنم چیز تازه تری بود. راستش میخوام به این نبودن ادامه بدم و خودم رو از هر چیزی که بهش تعلق دارم جدا کنم. شاید چون خیلی درد کشیدم. هرچند گاهی احساس تنهایی خیلی دلم رو می سوزونه اما رابطه های اطرافم حالمو بهم میزنن. آدمایی که سر نیازهاشون باهم صادق نیستن و یه گرهی میفته. اوممم شایدم...اگر آدمی بود ذوق چیزهایی رو که دوست شون دارم رو داشت، شاید عبوث و منزوی نبودم.