یه وقتایی تو مغز آدم فقط چیزاییه که میخواستی فراموش کنی،امیدوار بودی فراموشت بشه یا حداقل بره پس ذهنت و دم دستت نباشه.آخ آخ مغز ِ وقت نشناس ِ بی انصاف ِ من! 

دیدی میگن الهی دست به خاک بزنی طلا بشه؟ من دست به هر کار هنریی میزنم یه زباله ی فورا دور انداختنی میشه،نمیدونم باید مداومت داشته باشم و تلاش کنم تا بهترش کنم یا همینه که هست،رها کنم بره. این اوریگامی هایی که درست کردم اصلا قشنگ نشدن،چهارتا کاغذ ِ تاخورده ی زشت ِ بی هنر. از خودم خوشم نیومد. در عوض تو درست کردن غذاها و دسرهای چاق کننده و مضر بعضا ، استعداد خوبی دارم! ((: یه دسر بیسکوییتی درست کردم قلبم داشت وایمیساد که انقدر خوشمزه دراومده ترکیبش.خب البته هنر زیادی نیست ترکیب چیزهایی که هرکدوم شون به تنهایی خوشمزه ن ولی خب. زرشک پلو با مرغ هم درست کردم و امروز برای خودم هستی ِ جذابی بودم.حس میکنم این کارای کوچیک باعث میشن برای یه زندگی مستقل آماده باشم. آماده ی وقتایی که خودم باید همه ی کارای خونه رو انجام بدم و به بقیه ی زندگیمم برسم. 

بازم از خودم خوشم اومد. مغزم زرنگ شد و هر چی میخوندم رو زودی می فهمیدم. اصلا به به! داره از احتمال خوشم میاد،هرچند به نظرم مسائلی که میدن بولشته.مثل این بازیه که کلی کارت داره و اسمش رو بلد نیستم و پرتاب سکه و تاس. ابلها.به من چه.وقتی حتی دیگه منچ و مارپله هم بازی نمی کنم به من چه که چه اتفاقی میفته؟ ((: کاش مسائل بهتری رو بهمون میدادن و سخت ترش میکردن اصلا. 

مغزم جمع و جور شده و میگه هستی جون بیا،بیا کارامون رو انجام بدیم دیگه از پسش برمیام.