کاشکی میتونستم احساسات منفیم رو به آدما بروز بدم،قول میدادم بعد از اون درست ترین تصمیم رو بگیرم. دوست داشتم از موضع برابری بگم باهام بد کردین اما من الان اونقدر دختر قویی شدم که میتونم بدون حضور شما با کیفیت خوبی زندگی کنم. زندگیی که توش خیلی به فنا میرم، گریه میکنم،ناامید میشم،به هیچ جا نمیرسم و یهویی می بینم راه افتادم و چیزایی بهتر از خواسته هام به دست آوردم. من خودم رو،که بزرگ ترین داراییمه از زیر پاتون بیرون کشیدم و زنده ش کردم. حالا اونقدر قوی شدم که دیگه از شما به من راهی نیست. اما چرا نمیتونم با کسی که بهم تا این حد بدی کرده بد تا کنم یا حداقل خوب نباشم؟ چرا وقتی غمگین میاد پیشم باز پرستارش میشم؟ چرا نمیگم به درک، برو همونجا که وقتی غمگینم کردی بودی؟ تلاش میکنم آدم خوبی باشم؟ این آدم خوبی بودنه؟ من باید چیکار کنم؟ 

اونقدر جبر میخونم تا بفهمم. قراره خفن خانوم بشم پس کم نمیارم.